eitaa logo
هیمآ...♡
138 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
راه طولانی و خسته کننده مدرسه تا خونه با شنیدن ویسای اقای شجاعی برام لذت بخش میشه✨
دووم بیار دختر چهل و پنج دیقه دیگه این کلاس زبان تموم میشه دووم بیار دختر
هیمآ...♡
دووم بیار دختر چهل و پنج دیقه دیگه این کلاس زبان تموم میشه دووم بیار دختر
اینو دووم بیارم با اونهمه کاری که باید بعدش انجام بدم چه کنم؟
هیمآ...♡
اینو دووم بیارم با اونهمه کاری که باید بعدش انجام بدم چه کنم؟
میتونی دختر میتونی بزن همه شونو تموم کن راحت شی
امروز الهام، روزای چند ماه قبل منو زندگی میکرد
ناراحت بود، تو خودش بود... من چیزی نپرسیدم ولی اون طور که معلوم بود دوباره با اون بحثش شده بود
تو زنگ ناهار و نماز دیدم که دقیقا پشت کلاس ما وایسادن و حرف میزنن... به این فکر کردم که مگه اون الان نباید سر کلاس خودش باشه؟
حواسم به مانیتور جلوم بود و سعی می‌کردم پروژه کلاسی رو قبل از تموم شدن کلاس تموم کنم. ولی دو سه باری حواسم پرت شون شد... قیافه هاشون معلوم نبودا، ولی کفشا شونو دیدم... اصن از کفشاش فهمیدم اونه! کفشاش همون کفشای زرشکی قبلی بود.
زنگ که خورد، چند ثانیه که ازش گذشت یهو از درِ باز کلاس اومد تو و با لحنی که حداقل من خییییلی خوب میشناسمش میگفت: الهام؟ الهام کو؟ الهام بیا بیرون یه لحظه... درسته خیلی وقته حرف نزدیم ولی از خودش بهتر این نوع حرف زدنش رو میشناسم. وقتی عصبی میشد مخصوصا از دست کسی که براش عزیزه، اینجوری حرف میزد. عصبی، صداش یکم کلفت میشد، کلمات رو بریده بریده ادا می‌کرد، از کوتاه ترین عبارات استفاده میکرد، و مدام دستشو به موهاش و سر و صورتش میکشه و باهاشون ور میره. آخرین باری که باهام اینجوری حرف زده بود تقریبا ابان، اذر بود... اون موقع ها که قُلِ دلم بود. اون روزا غم داشتم، زندگیم تغییر کرده بود و خیلی اذیت میشدم تا به زندگی تقریبا جدید و اتفاقای جدید عادت کنم.
قشنگ یادمه. زنگ ما خورده بود و ما سه چهار رفتیم طبقه پایین که اونا هستن. اخه رشته هامون که یکی نیست...! من ولی با یه شوق دیگه از پله ها پایین میومدم... دوست داشتم زود برم پیشش و ببینمش، حتی اگه شده همون چند دقیقه زنگ تفریح مشترک مون. خلاصه، دور هم وایساده بودیم و میگفتیم و می‌خندیدیم. صدای خنده های همه بلند بود ولی منی که اون روزا خنده واقعی کمتر رو لبام میومد فقط لبخند زده بودم و به حرفای بقیه گوش میکردم. دقیقا جلوم وایساده بود، یهو چشم تو چشم شدیم... یکم خنده شو جمع کرد و آروم، جوری که نخواد بقیه متوجه بشن پرسید: خوبی؟ چشمامو به معنی اره بستم و اروم لب زدم: اره گفت: نیستی. حرف بزن... اروم اروم توجه بقیه بهمون جلب شد. نمیخواستم جلوشون چیزی بگم، مخصوصا اینکه یکی از کسایی که باعث یکی از بزرگترین ناراحتی هام تو اون روزا بود، تو اون جمع بود! گفتم: حرف ندارم. حرفم نمیاد. باید از چشمام حرفامو بخونی که نمیتونی. حالا دیگه تقريبا همه داشتن مارو نگاه میکردن و منتظر ادامه مکالمه مون بودن. گفت: میتونم، با چشمات بگو. تو چشماش زل زدم. یادم اومد اون تنها کسیه که از حالم خبر داره. یهو یاد حالم افتادم، یاد اتفاقایی که افتاده بودن. یهو نمیدونم چیشد؟ منی که یه قطره اشک جلو کسی نمی‌ریزم و گریه نمیکنم چشمام پر اشک شد. همه اینا شاید توی سه چهار ثانیه اتفاق افتاده باشن. اون میدونست جلو کسی گریه نمیکنم. شاید حتی بعضی وقتا بیشتر از خودم رو اشکام حساس بود. هنوز داشتم به چشماش نگاه میکردم. اشک تو چشمم اونقدر زیاد نبود که کسی متوجه بشه بغض کردم، ولی خب... همه اون نبودن! اون خیلی راحت تغییر حالت چشمامو می‌فهمید. اشکو که دید یهو چشماش گرد شد... دیگه بیخیال بقیه و نگاه هاشون منو دنبال خودش کشید برد یه گوشه...
با همون لحن امروز. دقیقا با همون ویژگی ها که گفتم پشت سر هم میگفت چیشده؟ چیشد؟ منو نگاه کن، چیشده؟
نگرانی و کلافگی‌ش رو کاملا متوجه میشدم...