eitaa logo
هیمآ...♡
139 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/himayejan/6577 تیزر سریال وضعیت زرد ۲ لینکو کپی کنید توی اینستاگرام یا وب فیلم کاملشو میاره.
🔻 داستان واقعی از حکمت خدا! 🔹چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم. (بعنوان مسافر). آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود. 🔹راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم. هیچی نگفت و فقط گوش میکرد. صحبتم تموم که شد گفت یه قضیه‌ای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۹ تومنی ۱۲ شده بود. گفتم بفرمایید. برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده می‌نویسم. 🔹یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود. وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند. از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود. گفتم چطور شده، مسافر گفت: ۸ بار درخواست دادم و راننده‌ها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند. من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن. 🔹این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت. مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص می‌خورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود). حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم. سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن. چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه. 🔹من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمی‌دونست. خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!! 🔹دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم. من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم. تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم. اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد. گفتم دیدی حکمتی داشته. خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری. تو فکر رفت و لبخند زد. من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده. رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم. تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود! 🔹حکمت خدا دو طرفه بود. هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد. همیشه بدشانسی بد شانسی نیست. ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم. اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم. 🦋من هم به حکمت خدا فکر کردم! 🆔 @GizmizTel 💯
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
و چهل روز تا محرم شاید شروع یه چله و خود سازی....
هیمآ...♡
و چهل روز تا محرم شاید شروع یه چله و خود سازی....
میاین چله خودسازی؟ اینجوری باشه که هر روز، روی یه چیز بدمون تمرکز کنیم و از بین ببریمش. مثلا روز اول یه موقعیتی پیش اومد که عصبانی مون کرد، در لحظه ذکر بگیم و خودمونو کنترل کنیم... میدونین؟ اخر چله میشه چهههل تا چیز بد که از خودمون دور کردیم :)
برسم خونه داستان امروز و چند روز پیشو تعریف کنم.
سر بسته میگم چون جزئیاتش انقد پیچیده و زیاده که نه تنها کمک نمیکنه، اصل داستانم خراب میکنه
از چهار پنج روز یه سری اتفاقا تو مدرسه مون افتاد که همه بچه ها به چند نفر مشکوک شدن و گفتن اره کار فلانی بوده و اینا. یکی از اینایی که بهش مشکوک شده بودن، یکی از بچه هایی بود که تو اکیپ ما بود. ینی میشد دوست صمیمی اکیپ ما. ( ما چون تقریبا زیاد نیستیم، هممه باهم صمیمی ایم، ولی ما یه اکیپ سه چهار نفره داریم که چون از سالهای قبل باهم بودیم ببشتر صمیمی ایم) خلاصه اره، همممه به این شک کرده بودن. شک که چه عرض کنم؟ همه میگفتن حتما کار اینه
تقریبا تنها کسایی که حرف این دوست مونو باور کردیم، من بودم و یکی دو نفر دیگه. من میشناسمش، چهار پنج ساله، و اون چشمایی که میدیدم از ناراحتی سرخ شده بودن بهشون نمیخورد دروغ بگن... سفت وایسادم پاش، این چند روز دنبال هر راهی بودم که بشه بهش کمک کنم و این تهمتو از رو دوشش بردارم...
حتی اون دو نفر دیگه اکیپ مونم باور کرده بودن که کار اونه. خیلی پشت سرش حرف بود و اینا، ولی من جدای همه چیزایی که بر علیه‌ش بود، تمام اسکرین شاتایی که ثابت میکرد کار. اونه، کسایی که شهادت میدادن کار اونه و... به حرف خودش اعتماد کردم.
پریروز مامانش اومد مدرسه که ببینه داستان چی به چیه، مدرسه گفت قراره دوربین های مدرسه چک بشه و مطمئن بشن کار کی بوده. اگه کار اون نبوده باید بقیه جلو همه ازش معذرت خواهی میکردن که بهش تهمت زدن.