eitaa logo
هیمآ...♡
139 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•🌿•🇸 🇹 🇴 🇷 🇾 •🌿• 💛🌿 •┈┈••✾❀♡❀✾••┈┈•    @GHELICH_IR •┈┈••✾❀♡❀✾••┈┈•
و منی که هنوز نمی‌فهمم چرا؟ چرا اون عده فکر میکنن این کار باحال و خوبه؟
سلام به روی ماهت❤️ اره دخترم فهمیدم، ان‌شاء‌الله بعد از دو روز پر قدرت برمیگرده :)
چرا میخوای جلو گریه تو بگیری؟ برو یه گوشه تنها بشین زااااز بزن. انقد که تخلیه شی. بعد برو لب پنجره، یا تو حیاط یا بالکن، اروم بشین و با انن کسی که تو اسموناست ولی به دلت خیلی نزدیکه حرف بزن... با خدا حرف بزن، اگه رفیق شهید داری با اون حرف بزن، با ائمه حرف بزن... جلوی گریتم اصلا نگیر. خیلی بده اینکار... جلوی بقیه گریه نکردن با کلا جلوی گریه رو گرفتن خیلی فرق داره! اگه دوست نداری جلو بقیه گریه کنی مشکلی نیست، ولی جلوی احساساتت و گریه تو نگیر. بعدم دو سه روز کلا به خودت استراحت بده که بتونی به زندگی عادیت برگردی❤️
اللهم عجل لولیک الفرج :) و الهی عظم البلا... لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ❤️
کمتر از یه هفته دیگه به گرفتن کارنامه‌م مونده و تروخدا دعا کنین معدلم بالای نوزده شده باشه. این نوزدهه اینبار خیلی مهمه... این کارنامه حسابش با بقیه جداست. این یکی مهمه... دعا لطفاااا♥️
هدایت شده از مـُــحْـرَضْ..!
چه مُراعاتِ نَظیری‌ست میانِ کَلَمات بویِ تو، آمَدَنَت، نَم‌نَمِ باران با عِشـق رسول‌احدی
خداروشکر دخترم❤️
♥️♥️:♥️♥️ لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ :) اللهم عجل لولیک الفرج... و الهی عظم البلا...
میگفت: _ اگه سقوط کنم چی؟ + عزیزِ من! اگه پرواز کنی چی؟!
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه سیزدهم. خودم را روی ملحفه سرد تخت می‌اندازم و به سقف خیره می‌شوم. نبودِ تو را که فا
به نام خدا. نامه چهاردهم. چشم هایم که از زور بی‌خوابی خمار شدند را به اجبار باز نگه می‌دارم و تن خسته ام را به در ورودی خانه می‌رسانم. آنقدر خسته ام که اگر می‌شد، همانجا جلوی در دراز می‌کشیدم و می‌خوابیدم. دستم را بی‌حال به سمت قفلِ در بردم تا کلید را درش بچرخانم که آنی در با شتاب باز شد! از جا پریدم و به صورت خوشحال مامانا که رو به رویم ایستاده بود نگاه کردم. قبل از اینکه مهلت حرف زدن داشته باشم مامانا شروع کرد: + سلام مامان، اومدی؟ خسته نباشی. از خوشحالی و هیجان بی اندازه اش شوکه شده بودم، با همان بهت جواب دادم: _ سلام مامانا، ممنون سلامت باشی. خیر باشه؟! چرا انقد خوشحالی؟ چه خبره؟ + خیره خیره، مشتلق بده، بگو چیشده...؟ داشتم از خستگی جان می‌دادم، نای ایستادن هم نداشتم چه برسد به فکر کردن؟ _ مامانا بخدا دارم بیهوش میشم، اگه خیلی مهمه میشه خودتون بگین؟ اگرم نیست من برم بخوابم بیدار شدم بهم بگین. به وضوح دیدم که حالا چهره‌اش عوض شد، کمی تند شد و گفت: خواب چیه؟ بیخود، من وایسادم بیای خودم بهت بگم که خوشحال شی، میخوای بری بخوابی؟ بذار ببینم وقتی بفهمی چیشده هم میگی برم بخوابم یا نه! _ باااشه باااشه قربونت برم چرا عصبی میشی. بفرما ترنم خانمِ خسته صددرصد خدمت شما. بفرمایید ببینم چیشده که انقدر شما خوشحالی. + واسه تو خوشحالم دختر...! کمی جلو امد و ارام تر گفت: ترنم... امروز پستچی اومد. یه نامه داری... و بعد با دستش به پاکت بسته بندی شده روی میز اشاره کرد. بی‌حال و درمانده گفتم: _ همین مامانا؟ خب بسته و نامه که برای من زیاد میاد. انقدر خوشحالی نداره! _ این فرق داره، از همون لحظه که تحویل گرفتمش یه جور خاصی بود. واسه همین با اجازت بازش کردم... میدونی از طرف کی بود؟ کمی مکث کردم و فرستنده های احتمالی را در مغرم بالا پایین کردم، هیج کدام شان نمی‌توانستند با یک نامه اینقدر مادر را خوشحال کنند... به جز... به جز...! چشم های خمارم بیخیالِ خواب‌آلودگی چند لحظه قبل‌شان با تمام توان باز شدند و با بهت رو به مامانا گفتم: نه، نههه...واقعا؟ و قبل از شنیدن جوابم، به سمت میز هجوم بردم. مامانا راست می‌گفت، نامه خاص بود، خیلی خاص... نگاهی به دستخط رویش کردم و همین کافی بود که خون در رگ هایم به تلاطم درآید... با لرزش دست هایم به سختی نامه را باز کردم. تشنه خواندش بودم... انقدر محوش بودم که حتی نفهمیدم کِی ابر چشم‌هایم شروع به باریدن کرد و نامه ی خوانده نشده را غرق اشک کرد... با همان دست های لرزان اشک هایم را کنار زدم و با عطش، اولین خط نامه را به جانم نشاندم... : به نام خدا... برای تو، برای ترنمِ من... پایانِ موقتم. ...✍🏻