♥️♥️:♥️♥️
لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ :)
اللهم عجل لولیک الفرج...
و الهی عظم البلا...
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه سیزدهم. خودم را روی ملحفه سرد تخت میاندازم و به سقف خیره میشوم. نبودِ تو را که فا
به نام خدا.
نامه چهاردهم.
چشم هایم که از زور بیخوابی خمار شدند را به اجبار باز نگه میدارم و تن خسته ام را به در ورودی خانه میرسانم. آنقدر خسته ام که اگر میشد، همانجا جلوی در دراز میکشیدم و میخوابیدم.
دستم را بیحال به سمت قفلِ در بردم تا کلید را درش بچرخانم که آنی در با شتاب باز شد! از جا پریدم و به صورت خوشحال مامانا که رو به رویم ایستاده بود نگاه کردم.
قبل از اینکه مهلت حرف زدن داشته باشم مامانا شروع کرد: + سلام مامان، اومدی؟ خسته نباشی.
از خوشحالی و هیجان بی اندازه اش شوکه شده بودم، با همان بهت جواب دادم: _ سلام مامانا، ممنون سلامت باشی. خیر باشه؟! چرا انقد خوشحالی؟ چه خبره؟
+ خیره خیره، مشتلق بده، بگو چیشده...؟
داشتم از خستگی جان میدادم، نای ایستادن هم نداشتم چه برسد به فکر کردن؟
_ مامانا بخدا دارم بیهوش میشم، اگه خیلی مهمه میشه خودتون بگین؟ اگرم نیست من برم بخوابم بیدار شدم بهم بگین.
به وضوح دیدم که حالا چهرهاش عوض شد، کمی تند شد و گفت: خواب چیه؟ بیخود، من وایسادم بیای خودم بهت بگم که خوشحال شی، میخوای بری بخوابی؟ بذار ببینم وقتی بفهمی چیشده هم میگی برم بخوابم یا نه!
_ باااشه باااشه قربونت برم چرا عصبی میشی. بفرما ترنم خانمِ خسته صددرصد خدمت شما. بفرمایید ببینم چیشده که انقدر شما خوشحالی.
+ واسه تو خوشحالم دختر...!
کمی جلو امد و ارام تر گفت: ترنم... امروز پستچی اومد. یه نامه داری...
و بعد با دستش به پاکت بسته بندی شده روی میز اشاره کرد.
بیحال و درمانده گفتم: _ همین مامانا؟ خب بسته و نامه که برای من زیاد میاد. انقدر خوشحالی نداره!
_ این فرق داره، از همون لحظه که تحویل گرفتمش یه جور خاصی بود. واسه همین با اجازت بازش کردم... میدونی از طرف کی بود؟
کمی مکث کردم و فرستنده های احتمالی را در مغرم بالا پایین کردم، هیج کدام شان نمیتوانستند با یک نامه اینقدر مادر را خوشحال کنند... به جز...
به جز...!
چشم های خمارم بیخیالِ خوابآلودگی چند لحظه قبلشان با تمام توان باز شدند و با بهت رو به مامانا گفتم: نه، نههه...واقعا؟
و قبل از شنیدن جوابم، به سمت میز هجوم بردم. مامانا راست میگفت، نامه خاص بود، خیلی خاص...
نگاهی به دستخط رویش کردم و همین کافی بود که خون در رگ هایم به تلاطم درآید...
با لرزش دست هایم به سختی نامه را باز کردم. تشنه خواندش بودم...
انقدر محوش بودم که حتی نفهمیدم کِی ابر چشمهایم شروع به باریدن کرد و نامه ی خوانده نشده را غرق اشک کرد...
با همان دست های لرزان اشک هایم را کنار زدم و با عطش، اولین خط نامه را به جانم نشاندم... :
به نام خدا... برای تو، برای ترنمِ من...
پایانِ موقتم.
#اندکیقلم...✍🏻
چرا برمیگرده فرزندم.
من وقتی به الکن فکر میکنم اول چیزی که به ذهنم میاد اینه که خیلی دختر قوی ای از خودش ساخته...
نمیدونم چنت نفر تون زمانی که از نظر روحی حالش خوب نبود و درگیر یه سری چیزا بود رو یادتون هست، ولی من یادمه! و یادمه چقدر خوب و قدرتمند از اون فضا خودشو کشید بیرون...
نگران کانالش هم نباش، برمیگرده بالاخره
بچه های هنر فردا کنکور دارن.
میشه برا همه شون، به خصوص بچه های ما دعا کنین که مزد زحمتاشونو بگیرن؟ :)
هیمآ...♡
نشسته جلو من داره با پسره چت میکنه ಥ‿ಥ دختره پررو خجالت نمیکشههههه لعنتی تا دیروز من همدمت بودممممم
مغزم: پسره، منظورت دیگه شوهرشه دیگه؟
در جریانی که سه روز دیگه بله برونه؟
هدایت شده از حُـــبّ اللّٰھ♡'
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ #حجاب یه بحث منطقیه
فقط نیاز داره دقیقه ای بهش فکر کنیم!
مباحثه علی زکریایی با یک #بدحجاب
@Lovers_of_God |
♥️♥️:♥️♥️
لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ :)
اللهم عجل لولیک الفرج...
و الهی عظم البلا...