هیمآ...♡
دیروز پنجره آشپزخونه رو باز گذاشتم یادم رفت ببندم همینجوری اومدم خونه مامان جونم، حالا بابام صبح رفت
پ.ن: کابینت رو به روی پنجره ست🤦♀
♥️♥️:♥️♥️
لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ :)
اللهم عجل لولیک الفرج...
و الهی عظم البلا...
پارسال این موقع همه چیز فرق داشت.
دقیقا از بیست روز قبل از تولدش با الهام برنامه ریختیم که بریم خونه شون و سوپرایزش کنیم.
و رفتیم...
از اون تولد تا این تولد چقدر همه چیز عوض شده...
چه اشکایی که ریخته نشد
که روزایی که سپری نشد
که قلبایی که خورد نشد
چه دلایی که خون نشد...
چیکار کنم؟
هیمآ...♡
از اون تولد تا این تولد چقدر همه چیز عوض شده... چه اشکایی که ریخته نشد که روزایی که سپری نشد که قلبا
یه طرف ایناست و زهرایی که شاید مقصر بعضیا شه
یه طرفم دلم عمون زهرایی رو میبینه که رفیقه، که جفتِ دله...
دلم نمیتونه چشماشو به اون همه لحظه و خاطره های قشنگی که برام ساخته ببنده...