هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
دوماه و نیم عمومی نبودیم.😶
تروخدا یواش بیاید من هول میشم.
امروز تا جایی که بتونم از کارا و اینا عکس میدم
امروز شما هم مهمون مجازی خیمهی ما باشین❤️
یهویی شاعر دیر رسید، یکی از بچه های خودمون که شاعر بود رو فرستادیم بالا تا شاعر اصلی بیاد.
بعد خیلی یهویی بهش گفتیم، بنده خدا هول کرده بود از استرس داشت میلرزید.
و من داشتم اونو اروم میکردم و بهش اعتماد به نفس میدادم در حالی که خودم از درون پاهام از شدت استرسِ اجرا میلرزید و دستام مثل چی یخ شده بود!