امروز تا جایی که بتونم از کارا و اینا عکس میدم
امروز شما هم مهمون مجازی خیمهی ما باشین❤️
یهویی شاعر دیر رسید، یکی از بچه های خودمون که شاعر بود رو فرستادیم بالا تا شاعر اصلی بیاد.
بعد خیلی یهویی بهش گفتیم، بنده خدا هول کرده بود از استرس داشت میلرزید.
و من داشتم اونو اروم میکردم و بهش اعتماد به نفس میدادم در حالی که خودم از درون پاهام از شدت استرسِ اجرا میلرزید و دستام مثل چی یخ شده بود!
هیمآ...♡
یهویی شاعر دیر رسید، یکی از بچه های خودمون که شاعر بود رو فرستادیم بالا تا شاعر اصلی بیاد. بعد خیلی
من همونیم که لالایی بلده ولی خودش خوابش نمیبره.
یا همونی که بیلزنه ولی باغچه خودشو بیل نمیزنه...!
هیمآ...♡
از استرس دستام یخ کرده بود ولی در عوض صورتم مثل تنورِ آتیش داغ شده بود😐✋🤦♀
انقدری که وقتی لبامو تر میکردم که حرف بزنم، مثل کسی که تب داره لبام و پوستم داغ داغ بودن
ببین ما یه خیمهی هنر داریم تو مدرسه مون که خب همونجور که معلومه هیات های مذهبی و هنری میگیریم.
این سه شب هم خیمه هنر مراسم گرفته بود و همه دعوت بودن.
اعضای هیات و سرگروه ها و... همه مون یه سری از بچه های هنرستان و اعضای کادر مدرسه هستیم.
پس میزبان خیمه هنر بود، و مهمونا از کلِ مجتمع، خانواده های بچه ها، خودِ بچه ها و آشناها مون بودن.
کافی بود؟❤️