میگم شمام اگه دوست دارید در مورد هر موضوعی باهم حرف بزنیم تو ناشناس بگید که بخونم و همه مون در موردش نظر بدیم...
شاید اینجوری بتونیم خیلی چیزا رو برآب هم روشنگری کنیم🤷♀
کاش الان ماه رمضون بود.
یهو دلم ماه رمضون خواست، دم اذان برنامه های دم افطاری... اسما الحسنی ای که تلویزیون پخش میکنه...
باز کردن روزه با دمنوش گرم و سحری خوردن...
یکی ماه رمضونو بهم برگردونه🥺💔
یا کاش مرداد بود و بازی های واليبال پخش میشد، سر تایم بازیا با یکی از رفیقام تند تند چت میکردم و باهم دیگه از پشت گوشی جو میدادیم.
یهو اون یه عکس از راهروی جلو خونه شون میفرستاد و زیرش مینوشت: انقد جیغ زدم مامانم درو باز کرد گفت برو بیرون جیغ بزن سر درد گرفتم.
منم کلی میخندیدم و میگفتم خب دیوونه اروم تر...
اونم. میگفت نمیشه کهههه
نمیبینی چقد هیجان دارههه
هیمآ...♡
کاش الان ماه رمضون بود. یهو دلم ماه رمضون خواست، دم اذان برنامه های دم افطاری... اسما الحسنی ای که ت
یا کاش ماه رمضون بود، همون شبی که توی گروه رفیقام عکس فرستادم گفتم امشب سحری دستپخت منه، اونام کلی دستم بندازن که دیگه وقتشه بدیمت بری.
منم انقد بخندم که مامانم بگه چی میگین دو ساعته داری میخندی؟
یا کاش ۲۹ تیر بود. داشتم آماده میشدم که با الهام بریم خونه زهرا و واسه تولدش سوپرایزش کنیم، آخه روز عرفه بود و مامانش اینا رفته بودن مشهد و تنها بود.
هیمآ...♡
یا کاش ۲۹ تیر بود. داشتم آماده میشدم که با الهام بریم خونه زهرا و واسه تولدش سوپرایزش کنیم، آخه روز
یا کاش لحظه ای بود که نمیخواستم آهنگ گوش بدم، اونام به زور نشوندَنَم روی مبل، زهرا دست و پامو گرفت و الهام آهنگ گذاشت و اسپیکر گوشی رو به زور نزدیک گوشم کرد و دوتایی میگفتن باییید گوش بدی.
منم زیر دست و پاشون بمونم که بخندم یا جیغ و داد کنم از دست شون.
یا کاش شهریور ۹۸ بود.
یه ماه و نیم تمام پنجشنبه و جمعه هفت صبح با بابام برم سر ضبط یه برنامه و تا چهار و پنج عصر اونجا باشم.
فاطمه هم باشه و باهم دیگه برنامه رو به بحث و چالش بکشیم.
جوری که یه جاهایی مجبور بشن کات بدن، چون حرفامون دیگه قابل پخش نبود...
هیمآ...♡
یا کاش شهریور ۹۸ بود. یه ماه و نیم تمام پنجشنبه و جمعه هفت صبح با بابام برم سر ضبط یه برنامه و تا چه
کاش همون روزا بود که میرفتیم سر ضبط و به لطف بحث های همیشگی مون بین عوامل اونقدر معروف شده باشیم که به فاطمه بگن مدیر تولید و به منم بگن دستیار مدیر تولید
کاش اون لحظه ای بود که پشت صحنه با اکانت فاطمه رفتیم تو اینستا و به سختی پیج تهیه کننده برنامه رو پیدا کردیم و جفت مون یه جوری خوشحال شدیم و جیغ زدیم که سریع از سالن اومدیم بیرون تا بیشتر از این ضایع نشیم.
بعد بیایم بیرون رو صندلی بشینیم و دوتایی از ذوق و خنده زبون مون بند بیاد.
انگار که چه کشف بزرگی کردیم!
کاش دهه اول محرم بود.
هر روز ساعت شیش تا هشت آماده میشدم و میرفتم به بچه ها تدریس میکردم.
عصر جدید پخش میشد و به خاطر سرپرست گروه دختران نینجا که اسمش سِنسی بود بهم میگفتن سنسی.
از در وارد میشدم و بچه ها بلند میگفتن سنسی اوووومد
سنسی اوومد
منم میگفتم اخه مگه ما نینجا کار میکنم که به من میگید سنسی؟ اونام میگفتن شمام معلمین دیگه فرقی نداره...
کاش عید ۹۹ بود.
از شب تا صبح برنامه فرمول یک میدیدم و ساعت ۱۰ صبح بعد از ساعت ها بیدار موندن و تموم شدن برنامه میرفتم بخوابم تا جون داشته باشم برای عید دیدنی.
یا کاش شب یلدای ۹۷ بود.
اولین شب یلدایی که شمال بودیم و فامیلای شمالی مون کنار مون بودن.