صغری گفت: صدیقه شعر تازه ات را خواندم، دستت درد نکنه، انگار که خودت شهید شدی و داری حرف می زنی. صدیقه گفت: دعا کن... صغری گفت: این حرفها را نزن، مادر و آقا، اگر تو چیزیت بشه، زبونم لال، دق می کنند اصلاً حمیدهم هر کاری تو بکنی، می کنه. شما دو تا حسابی عوض شدین، عزیزکرده های خونه، انقلابی شدین! مواظب خودتون باشید.
صدیقه گفت: قراره اسلام محافظت بشه، خون ما برای سبز ماندن این درخت تناور ارزشی نداره. صغری گفت: جوری حرف می زنی که انگاری داری شعر می گی، قطعه ادبی می نویسی، اصلاً بعضی وقتها که نوشته هات را می خونم باورم می شه تو اونها را نوشتی، اگر پیگیر باشی، حتماً یا نویسنده می شی یا شاعر.
صدیقه گفت: دعا کن شهید بشم، از همه چیز مهمتره. صغری گفت: بعد همه می گن شاعری که شهید شد. صدیقه تکرار کرد: بعد همه می گن شاعری که شهید شد!
#زندگینامه
‹هـُدیٰ›
💛
میگفت:«نباید در خانه بنشینیم و بگوییم که انقلاب کردهایم. باید در بین مردم باشیم و پیام انقلاب را به مردم برسانیم»
هدایت شده از کانال امامِ قرآن عجل الله تعالی فرجه
💚 لینک کانال امام قرآن عج الله تعالی فرجه
⛔️ ویژه خواهران
https://eitaa.com/emamequran
💎 لینک سایت پشتیبان کانال امام قرآن عج الله تعالی فرجه در گوگل👇
Tadaboriha.ir
💛 لینک کانال پشتیبان امام قرآن عج الله تعالی فرجه در تلگرام👇
https://t.me/emameqoran
🌸گالری امالبنین سلام الله علیها🌸👇
https://eitaa.com/galeri12
-قسمتی از کتاب؛
از خیلی لحاظ ها شبیه هم بودیم.باخودم فکر کردم اگر ظاهرمان در مدرسه هم مثل هم باشد،شبیه تر میشویم و این برایم خوشایند بود.به همین دلیل تمام کارهایمان را باهم انجام میدادیم. حتی کارهای مستحبی،درحرم،با امام رضا (علیه السلام)عهد کرده بودیم نمازمان را اول وقت بخوانیم.درمدرسه هم این عهدمان را رعایت میکردیم.سلام نماز را که میدادیم،به سمت کلاس پا تند میکردیم؛اما من کمی خجالت میکشیدم.
به همین دلیل گفتم:(راضیه،ما برای نماز ظهر و عصر خیلی متلک میشنویم که این دوتا از درس پرسیدن فرار میکنن یا میخوان برای کارت نماز،خودشونو نشون بدون و...) از پله ها پایین آمدیم.
-من میگم نمازمونو بعد از کلاس بخونیم.
به در کلاس رسیدیم.راضیه دستش را بالا آورد تا به در بکوبد.
-نماز اول وقت باید خونده بشه!
چند ضربه به در زد و وارد شدیم.دبیر اخمی کرد و بهمان خیره شد.
-کجا بودین؟
راضیه گفت: (رفته بودیم برای نماز.)
از صندلی اش برخاست و کمی به طرفمان آمد.
-یعنی چی؟ شما هر دفعه همین رو دارین میگین!
با دست اشاره ای به جلوی تخته کرد و گفت: (بایستین اینجا.میخوام ازتون درس بپرسم.)
صدای پچ پچ و خنده ی بچه ها بالا گرفت. حرف هایی که سر کلاس یا توی حیاط بهمان میزدند یا چادری بودنمان را مسخره میکردند،یادم نمیرفت..