جسارتش را مرد به من داد. سه شب پیش بود که موقع برگشت از تجمع دیدمش. رفته بود روی جدول وسط خیابان. لاغر و قد بلند بود. سبیل کوچک و تنکی پشت لبش داشت. صورتش صاف و بیمو بود. میخورد پنجاه سال را داشته باشد. پرچم ایران خیلی بزرگی را میگرداند. در دل شب و تنهایی. یکجور خاصی این کار را میکرد. آنقدر که مجبورم کرد کالسکه را نگهدارم و نگاهش کنم. دلم میخواست ساعتها نگاهش کنم. آن بازوها و دستهای لاغر را که پرچم به آن عظمت را تکان میدهند. کل بدنش همراه پرچم میرفت و میآمد. انگار مثل ماهیگیرها حین شکار میرقصید. به چهرهاش میخورد از آن آدمهای منزوی و گوشهگیر باشد. شاید برای همین اینجا بودن را به تجمع در میدان ترجیح داده بود. هیچکس را نگاه نمیکرد. سرش فقط بالا را نگاه میکرد. به حالش غبطه خوردم. رقصی چنین میانه میدان را آرزو کردم. خدا هم جورش کرد. فردایش از دستفروشی پرچم بزرگ خریدم. پیدا نمیشد. هرچه بود از این پرچمهای کوچک بود. من آن بزرگترهاش را میخواستم. چک و چانه زدم که آن میلهی بزرگ پشت سرش را هم بفروشد. فروخت!
رفتم وسط جمعیت. اولش روی دوشم گذاشتمش. خجالت میکشیدم. یکذره که شد بالای سرم گرفتم. یخم که آب شد کمی تکانش دادم. اما این آن چیزی نبود که میخواستم. دستهایم درد نگرفته بودند. مراسم تمام شد و برگشتم خانه.
امشب با هانی رفتم. مرد همانجا بود. عضلههایم جان گرفت. کمی اطرافم را نگاه کردم که آشنایی نباشد. میله را بالا بردم و چرخاندم. نه. نشده بود. بند کیفم را ضربدری روی چادرم بستم. انگشتانم را روی میله قفل کردم. محکم. پرچم را گرداندم. انگار که با آن یکی شوم. به چپ و راست میچرخیدم. نگاهم به بالا بود. رقص قشنگ الله را که دیدم بغضم گرفت. هانی هم پرچم کوچکش را میچرخاند. گرم شده بودم. دیگر آدمها برایم مهم نبودند. فقط رقص درست پرچم را نگاه میکردم. توی راه برگشت هم در خیابان خالی پرچم میچرخاندیم. آنقدر که دستها و دوشهامان درد بگیرد. ما مجنونهای وطن. ما دیوانهها.
#رقصیچنینمیانهیمیدانمآرزوست
@hofreee
ما بعد از ده اسفند سال ۰۴ فهمیدهایم که گاهی قلب میتواند بیرون از سینه بتپد. مثلا روی آن عکسهایی که در دستها بالا میرود. روی "الله" بزرگی که وسط پرچم سه رنگ است. توی تابوتهایی که بوی گلاب میدهد. در خانههایی که بمب و موشک خط انداختهاند رویشان. در مدرسههایی که دیگر دانشآموزی ندارند.
ما این روزها قلبمان مثل آب رودی پخش میشود در هزاران جای دیگر جز قفسه سینهمان.
@hofreee
جمهوری اسلامی عزیزم.
میدانی شبیه چه بودی؟
شبیه یک سایبانِ نامرئی بالای سرمان. دی ماه که یک ضربه محکم خورد به این سایبان هنوز نفهمیدم که هستی. حتی توی جنگ ۱۲ روزه. از ۱۰ اسفند اما یکهو چشمانم باز شد. سرم را بالا گرفتم و تازه متوجه بودنت شدم. وقتی که از نبودِ رهبرم ضجه میزدم و همزمان زیربمباران، بچههایم را سفت بغل کرده بودم. تو سالها نگذاشتی حتی یک خط به جان و مال و زندگیمان بیفتد. تو ضربهگیر ما شده بودی.
و نمیفهمیدیم.
حالا فهمیدم که بودی و هیچسالی به اندازهی امسال عاشقت نبودم. پرچمت را سفت نچرخانده و بلند پایندهباد برایت نخواندم. هیچ روزی به اندازهی امروز غربتت مرا به گریه نینداخت و پیروزیهایت شادم نکرد. هیچ زمانی مثل حالا لعنت نکردم دشمنانت را آنقدر که صدایم بگیرد.
حالا که چکمههای دشمن را زیر گلویم حس کردم فهمیدم تمام آمال و آرزوهایم زیر سایهی تو شدنیست. تو نباشی، من هم نیستم چون قبل از تو از روی جنازهام رد شدهاند.
جمهوری اسلامی عزیزم.
دوستت دارم. به اندازهی تمام بمبها و موشکها که خوردهای. به اندازهی تمام خونها که دادهای. به اندازهی عظمت و قدرتت. به اندازهی تمام ۴۷ سالی که مراقبمان بودی.
و به اندازهی سایه محکم و بلندت....
روزت مبارک🇮🇷
✍️مبارکه اکبرنیا
#روزجمهوریاسلامیایران
@hofreee
وسط جنگیم. هر روز شهید میدهیم اما رهبری داریم که برای روز طبیعت پیام میدهد. میگوید به یاد شهدا درختهایی که ثمر بدهد بکارید و بعد هم ازشان مراقبت کنید.
آنها ولی از یک وحشی خواستهاند بیاید و به ایران حمله کند. جلوی کاخ سفید جمع میشوند که تشکر کنند که هموطنهایشان را میکُشند.
اینجا فقط به یک عقل سلیم و قلب تمیز نیاز داریم که بفهمیم حق کیست؟ آزادی چیست و جنگطلبها کدامند؟
رهبران ما عاشق اسلام، ایران و زندگیاند.
@hofreee
هشت صبح بیدار شدم. کاملا خودجوش و بدون کوک کردن ساعتی. چون شبش زود خوابیده بودم. تصمیم گرفتهام زودتر بخوابم که اگر زد متوجه نشوم. هرچند اگر شدید باشد در خستهترین و عمیقترین خوابم هم بیدار میشوم. مثل ۹ اسفند. نه صبح از مشهد رسیده بودیم تهران. سه شب بود که درست نخوابیده بودیم. فکر میکردم هیچچیزی بیدارم نمیکند که کرد. لرزش زمین و صدای مهیب سه انفجار.
زودتر خوابیدم اما حسین هر یک ساعت بیدار شد. نمیدانم چه اصراری دارم گوشهایم را تیز کنم که بفهمم صدایی هست یا نه. نبود خداراشکر.
هشت صبح با صدای گنجشک و کبوتر و پرندگان دیگر که اسمشان را بلد نیستم بیدار شدم. انگار که وسط باغ پُر از دار و درختی باشم. خیلی وقت بود چنین صدایی نشنیده بودم.
دیروز هم سیزده به در بود. آسمان تهران صاف بود با ابرهای سفید پفکی. کوهها را میتوانستی راحت ببینی. مردم هرجای سرسبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز گذاشته و خانوادگی دور هم بودند. حتی وسط بعضی میدانها. واقعا دیدن اینها حالم را خوب میکند. رفت و آمد در کوچهمان بیشتر شده و همسایهها یکی یکی برگشتهاند. من هیچ روزنوشت از خودم را توی کانال نگذاشتهام. شاید این اولینش باشد. برای همین باید بگویم روزهایی را گذراندم که آرزویم شنیدن صدای آسانسور ساختمان بود. مهدی که میرفت، تا بیاید آسانسور در طبقه همکف میماند. حالا خداروشکر از صدای آسانسور و در معلوم است که دیگر توی آپارتمان تنها نیستیم. این هم یک نشانهی قشنگ دیگر برای امروز بود.
آخر نفهمیدهام f35 زدهایم یا 15 یا چی؟ اما همین که یک جنگنده زدهایم و خلبانهایش در به در شدهاند خوب است. باز هم نمیدانم خلبانها آخر به دستمان میافتند یا نه؟ کاش بیفتند.
منی که عاشق سکوت آخر شب بودم از آن بیزارم. حتی روزها. تا بچهها بیدار میشوند صدای تلویزیون را تا ته زیاد میکنم. البته سرو صدای پسرها هم به اندازه کافی موجود است. دوست ندارم صدای انفجارها را بشنوم. تا حد خوبی هم موفق بودهام. اما بگویم که عاشق صدای پدافندم. اصلا وقتی تر تر میزند دلم قوت میگیرد. حالم خوب میشود(😅).
القصه این یکی دو روزه کمی آرامتر بوده. امیدوارم امشب همه را باهم جبران نکند. یا لااقل ما بیدار نشویم. الهی به هرجا میزند کسی خط هم به صورتش نیفتد اما خودشان نابود بشوند.
جنگ خیلی عوضم کرده. راستش من از روزمرگی و کارهای خانه همیشه غر میزدم. دلم یک زندگی پُرهیجانتر میخواست. خدا هم گذاشت توی کاسهام. انصافا جنگ که تمام شود و اگر زنده باشم، سر تا پای کار و زندگی عادی را میبوسم(😂). چه مشکلی داشتم واقعا؟ مثلا دلم برای با خیال راحت پشت میز نشستن و کار کردن تنگ شده. برای نقد تمرین هنرجوها تنگ شده. برای کتاب خواندن که بیشتر. هیچوقت نشده بود این همه کم بخوانم. هرکار میکنم روتینم به حالت عادی برنمیگردد. در این شرایط هر دفعه چیزی رو میشود که باید مدیریتش کنم.
بالاخره ترم جدید مدرسه مبنا شروع شده و تازهنفس بعد از یک مرخصی برگشتهام. هرچقدر بیشتر میگذرد میفهمم خیلی مبنا و استادیاری را دوست دارم. فکر نمیکردم در این شرایط حتی نصف تعداد ظرفیتم پُر شود اما الحمدالله خوب بود. محتوای هفتهی اول را برای بچهها فرستادم. همین روز اول دو نفر تمرین دادهاند که معرکه است. روزهای قبل که حرف میزدیم، اکثر هنرجوها به عشق وطن و روایت جنگ، موفقیت و پیشرفتهای ایران دل به نوشتن زدهاند. خیلی کیف میکنم که کنارشان هستم. دلم نمیآید خلاق برندارم. بچههای خلاق خیلی تر و تازهاند. مثل یک نوزاد. دوست دارم کنارشان باشم و بزرگ شدنشان را ببینم. البته اگر خدا بخواهد.
برخلاف جنگ قبل زیاد روی گذاشتن روزنوشتهایم توی کانال موافق نیستم. من از احساساتی مینویسم که یک مادر شجاع و دلیر ایرانی نباید بنویسد😅 اما خب باید بازخوردها را ببینم تا ببینم چه میشود.
جمعه ۱۴ فروردین ۰۵
روز ۳۵ جنگ
#جنگنوشتها
@hofreee