ما بعد از ده اسفند سال ۰۴ فهمیدهایم که گاهی قلب میتواند بیرون از سینه بتپد. مثلا روی آن عکسهایی که در دستها بالا میرود. روی "الله" بزرگی که وسط پرچم سه رنگ است. توی تابوتهایی که بوی گلاب میدهد. در خانههایی که بمب و موشک خط انداختهاند رویشان. در مدرسههایی که دیگر دانشآموزی ندارند.
ما این روزها قلبمان مثل آب رودی پخش میشود در هزاران جای دیگر جز قفسه سینهمان.
@hofreee
جمهوری اسلامی عزیزم.
میدانی شبیه چه بودی؟
شبیه یک سایبانِ نامرئی بالای سرمان. دی ماه که یک ضربه محکم خورد به این سایبان هنوز نفهمیدم که هستی. حتی توی جنگ ۱۲ روزه. از ۱۰ اسفند اما یکهو چشمانم باز شد. سرم را بالا گرفتم و تازه متوجه بودنت شدم. وقتی که از نبودِ رهبرم ضجه میزدم و همزمان زیربمباران، بچههایم را سفت بغل کرده بودم. تو سالها نگذاشتی حتی یک خط به جان و مال و زندگیمان بیفتد. تو ضربهگیر ما شده بودی.
و نمیفهمیدیم.
حالا فهمیدم که بودی و هیچسالی به اندازهی امسال عاشقت نبودم. پرچمت را سفت نچرخانده و بلند پایندهباد برایت نخواندم. هیچ روزی به اندازهی امروز غربتت مرا به گریه نینداخت و پیروزیهایت شادم نکرد. هیچ زمانی مثل حالا لعنت نکردم دشمنانت را آنقدر که صدایم بگیرد.
حالا که چکمههای دشمن را زیر گلویم حس کردم فهمیدم تمام آمال و آرزوهایم زیر سایهی تو شدنیست. تو نباشی، من هم نیستم چون قبل از تو از روی جنازهام رد شدهاند.
جمهوری اسلامی عزیزم.
دوستت دارم. به اندازهی تمام بمبها و موشکها که خوردهای. به اندازهی تمام خونها که دادهای. به اندازهی عظمت و قدرتت. به اندازهی تمام ۴۷ سالی که مراقبمان بودی.
و به اندازهی سایه محکم و بلندت....
روزت مبارک🇮🇷
✍️مبارکه اکبرنیا
#روزجمهوریاسلامیایران
@hofreee
وسط جنگیم. هر روز شهید میدهیم اما رهبری داریم که برای روز طبیعت پیام میدهد. میگوید به یاد شهدا درختهایی که ثمر بدهد بکارید و بعد هم ازشان مراقبت کنید.
آنها ولی از یک وحشی خواستهاند بیاید و به ایران حمله کند. جلوی کاخ سفید جمع میشوند که تشکر کنند که هموطنهایشان را میکُشند.
اینجا فقط به یک عقل سلیم و قلب تمیز نیاز داریم که بفهمیم حق کیست؟ آزادی چیست و جنگطلبها کدامند؟
رهبران ما عاشق اسلام، ایران و زندگیاند.
@hofreee
هشت صبح بیدار شدم. کاملا خودجوش و بدون کوک کردن ساعتی. چون شبش زود خوابیده بودم. تصمیم گرفتهام زودتر بخوابم که اگر زد متوجه نشوم. هرچند اگر شدید باشد در خستهترین و عمیقترین خوابم هم بیدار میشوم. مثل ۹ اسفند. نه صبح از مشهد رسیده بودیم تهران. سه شب بود که درست نخوابیده بودیم. فکر میکردم هیچچیزی بیدارم نمیکند که کرد. لرزش زمین و صدای مهیب سه انفجار.
زودتر خوابیدم اما حسین هر یک ساعت بیدار شد. نمیدانم چه اصراری دارم گوشهایم را تیز کنم که بفهمم صدایی هست یا نه. نبود خداراشکر.
هشت صبح با صدای گنجشک و کبوتر و پرندگان دیگر که اسمشان را بلد نیستم بیدار شدم. انگار که وسط باغ پُر از دار و درختی باشم. خیلی وقت بود چنین صدایی نشنیده بودم.
دیروز هم سیزده به در بود. آسمان تهران صاف بود با ابرهای سفید پفکی. کوهها را میتوانستی راحت ببینی. مردم هرجای سرسبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز گذاشته و خانوادگی دور هم بودند. حتی وسط بعضی میدانها. واقعا دیدن اینها حالم را خوب میکند. رفت و آمد در کوچهمان بیشتر شده و همسایهها یکی یکی برگشتهاند. من هیچ روزنوشت از خودم را توی کانال نگذاشتهام. شاید این اولینش باشد. برای همین باید بگویم روزهایی را گذراندم که آرزویم شنیدن صدای آسانسور ساختمان بود. مهدی که میرفت، تا بیاید آسانسور در طبقه همکف میماند. حالا خداروشکر از صدای آسانسور و در معلوم است که دیگر توی آپارتمان تنها نیستیم. این هم یک نشانهی قشنگ دیگر برای امروز بود.
آخر نفهمیدهام f35 زدهایم یا 15 یا چی؟ اما همین که یک جنگنده زدهایم و خلبانهایش در به در شدهاند خوب است. باز هم نمیدانم خلبانها آخر به دستمان میافتند یا نه؟ کاش بیفتند.
منی که عاشق سکوت آخر شب بودم از آن بیزارم. حتی روزها. تا بچهها بیدار میشوند صدای تلویزیون را تا ته زیاد میکنم. البته سرو صدای پسرها هم به اندازه کافی موجود است. دوست ندارم صدای انفجارها را بشنوم. تا حد خوبی هم موفق بودهام. اما بگویم که عاشق صدای پدافندم. اصلا وقتی تر تر میزند دلم قوت میگیرد. حالم خوب میشود(😅).
القصه این یکی دو روزه کمی آرامتر بوده. امیدوارم امشب همه را باهم جبران نکند. یا لااقل ما بیدار نشویم. الهی به هرجا میزند کسی خط هم به صورتش نیفتد اما خودشان نابود بشوند.
جنگ خیلی عوضم کرده. راستش من از روزمرگی و کارهای خانه همیشه غر میزدم. دلم یک زندگی پُرهیجانتر میخواست. خدا هم گذاشت توی کاسهام. انصافا جنگ که تمام شود و اگر زنده باشم، سر تا پای کار و زندگی عادی را میبوسم(😂). چه مشکلی داشتم واقعا؟ مثلا دلم برای با خیال راحت پشت میز نشستن و کار کردن تنگ شده. برای نقد تمرین هنرجوها تنگ شده. برای کتاب خواندن که بیشتر. هیچوقت نشده بود این همه کم بخوانم. هرکار میکنم روتینم به حالت عادی برنمیگردد. در این شرایط هر دفعه چیزی رو میشود که باید مدیریتش کنم.
بالاخره ترم جدید مدرسه مبنا شروع شده و تازهنفس بعد از یک مرخصی برگشتهام. هرچقدر بیشتر میگذرد میفهمم خیلی مبنا و استادیاری را دوست دارم. فکر نمیکردم در این شرایط حتی نصف تعداد ظرفیتم پُر شود اما الحمدالله خوب بود. محتوای هفتهی اول را برای بچهها فرستادم. همین روز اول دو نفر تمرین دادهاند که معرکه است. روزهای قبل که حرف میزدیم، اکثر هنرجوها به عشق وطن و روایت جنگ، موفقیت و پیشرفتهای ایران دل به نوشتن زدهاند. خیلی کیف میکنم که کنارشان هستم. دلم نمیآید خلاق برندارم. بچههای خلاق خیلی تر و تازهاند. مثل یک نوزاد. دوست دارم کنارشان باشم و بزرگ شدنشان را ببینم. البته اگر خدا بخواهد.
برخلاف جنگ قبل زیاد روی گذاشتن روزنوشتهایم توی کانال موافق نیستم. من از احساساتی مینویسم که یک مادر شجاع و دلیر ایرانی نباید بنویسد😅 اما خب باید بازخوردها را ببینم تا ببینم چه میشود.
جمعه ۱۴ فروردین ۰۵
روز ۳۵ جنگ
#جنگنوشتها
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
🔹 سالِنو، اشتراکِنو: خرید اشتراک یکسالهٔ مدام 🔹
🟠 با تهیهٔ اشتراک، بدون دغدغه و تنها با یک سفارش، شمارههای ۱۱ تا ۱۶ مجله را دریافت کنید و از ۴۰٪ تخفیف ویژه + ارسال رایگان بهرهمند شوید.👇
https://modaammag.ir/shop/
✅ تحویل سریعتر:*- مشترکان همیشه اولین نفراتی هستند که مجله برایشان ارسال میشود.
✅ صرفهجویی مالی:** بیشترین تخفیف خرید تکی۲۰٪ بوده، اما مشترکین مدام ۴۰٪ تخفیف + ارسال رایگان دارند!
✅ ثبات قیمت: افزایش قیمتها شامل حال مشترکان نمیشود.
🔗 برای تهیهٔ اشتراک یکسالۀ مدام، از طریق فروشگاه مدام اقدام کنید یا به ما پیام بدهید.👇
https://modaammag.ir/shop/
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine