هشت صبح بیدار شدم. کاملا خودجوش و بدون کوک کردن ساعتی. چون شبش زود خوابیده بودم. تصمیم گرفتهام زودتر بخوابم که اگر زد متوجه نشوم. هرچند اگر شدید باشد در خستهترین و عمیقترین خوابم هم بیدار میشوم. مثل ۹ اسفند. نه صبح از مشهد رسیده بودیم تهران. سه شب بود که درست نخوابیده بودیم. فکر میکردم هیچچیزی بیدارم نمیکند که کرد. لرزش زمین و صدای مهیب سه انفجار.
زودتر خوابیدم اما حسین هر یک ساعت بیدار شد. نمیدانم چه اصراری دارم گوشهایم را تیز کنم که بفهمم صدایی هست یا نه. نبود خداراشکر.
هشت صبح با صدای گنجشک و کبوتر و پرندگان دیگر که اسمشان را بلد نیستم بیدار شدم. انگار که وسط باغ پُر از دار و درختی باشم. خیلی وقت بود چنین صدایی نشنیده بودم.
دیروز هم سیزده به در بود. آسمان تهران صاف بود با ابرهای سفید پفکی. کوهها را میتوانستی راحت ببینی. مردم هرجای سرسبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز گذاشته و خانوادگی دور هم بودند. حتی وسط بعضی میدانها. واقعا دیدن اینها حالم را خوب میکند. رفت و آمد در کوچهمان بیشتر شده و همسایهها یکی یکی برگشتهاند. من هیچ روزنوشت از خودم را توی کانال نگذاشتهام. شاید این اولینش باشد. برای همین باید بگویم روزهایی را گذراندم که آرزویم شنیدن صدای آسانسور ساختمان بود. مهدی که میرفت، تا بیاید آسانسور در طبقه همکف میماند. حالا خداروشکر از صدای آسانسور و در معلوم است که دیگر توی آپارتمان تنها نیستیم. این هم یک نشانهی قشنگ دیگر برای امروز بود.
آخر نفهمیدهام f35 زدهایم یا 15 یا چی؟ اما همین که یک جنگنده زدهایم و خلبانهایش در به در شدهاند خوب است. باز هم نمیدانم خلبانها آخر به دستمان میافتند یا نه؟ کاش بیفتند.
منی که عاشق سکوت آخر شب بودم از آن بیزارم. حتی روزها. تا بچهها بیدار میشوند صدای تلویزیون را تا ته زیاد میکنم. البته سرو صدای پسرها هم به اندازه کافی موجود است. دوست ندارم صدای انفجارها را بشنوم. تا حد خوبی هم موفق بودهام. اما بگویم که عاشق صدای پدافندم. اصلا وقتی تر تر میزند دلم قوت میگیرد. حالم خوب میشود(😅).
القصه این یکی دو روزه کمی آرامتر بوده. امیدوارم امشب همه را باهم جبران نکند. یا لااقل ما بیدار نشویم. الهی به هرجا میزند کسی خط هم به صورتش نیفتد اما خودشان نابود بشوند.
جنگ خیلی عوضم کرده. راستش من از روزمرگی و کارهای خانه همیشه غر میزدم. دلم یک زندگی پُرهیجانتر میخواست. خدا هم گذاشت توی کاسهام. انصافا جنگ که تمام شود و اگر زنده باشم، سر تا پای کار و زندگی عادی را میبوسم(😂). چه مشکلی داشتم واقعا؟ مثلا دلم برای با خیال راحت پشت میز نشستن و کار کردن تنگ شده. برای نقد تمرین هنرجوها تنگ شده. برای کتاب خواندن که بیشتر. هیچوقت نشده بود این همه کم بخوانم. هرکار میکنم روتینم به حالت عادی برنمیگردد. در این شرایط هر دفعه چیزی رو میشود که باید مدیریتش کنم.
بالاخره ترم جدید مدرسه مبنا شروع شده و تازهنفس بعد از یک مرخصی برگشتهام. هرچقدر بیشتر میگذرد میفهمم خیلی مبنا و استادیاری را دوست دارم. فکر نمیکردم در این شرایط حتی نصف تعداد ظرفیتم پُر شود اما الحمدالله خوب بود. محتوای هفتهی اول را برای بچهها فرستادم. همین روز اول دو نفر تمرین دادهاند که معرکه است. روزهای قبل که حرف میزدیم، اکثر هنرجوها به عشق وطن و روایت جنگ، موفقیت و پیشرفتهای ایران دل به نوشتن زدهاند. خیلی کیف میکنم که کنارشان هستم. دلم نمیآید خلاق برندارم. بچههای خلاق خیلی تر و تازهاند. مثل یک نوزاد. دوست دارم کنارشان باشم و بزرگ شدنشان را ببینم. البته اگر خدا بخواهد.
برخلاف جنگ قبل زیاد روی گذاشتن روزنوشتهایم توی کانال موافق نیستم. من از احساساتی مینویسم که یک مادر شجاع و دلیر ایرانی نباید بنویسد😅 اما خب باید بازخوردها را ببینم تا ببینم چه میشود.
جمعه ۱۴ فروردین ۰۵
روز ۳۵ جنگ
#جنگنوشتها
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
🔹 سالِنو، اشتراکِنو: خرید اشتراک یکسالهٔ مدام 🔹
🟠 با تهیهٔ اشتراک، بدون دغدغه و تنها با یک سفارش، شمارههای ۱۱ تا ۱۶ مجله را دریافت کنید و از ۴۰٪ تخفیف ویژه + ارسال رایگان بهرهمند شوید.👇
https://modaammag.ir/shop/
✅ تحویل سریعتر:*- مشترکان همیشه اولین نفراتی هستند که مجله برایشان ارسال میشود.
✅ صرفهجویی مالی:** بیشترین تخفیف خرید تکی۲۰٪ بوده، اما مشترکین مدام ۴۰٪ تخفیف + ارسال رایگان دارند!
✅ ثبات قیمت: افزایش قیمتها شامل حال مشترکان نمیشود.
🔗 برای تهیهٔ اشتراک یکسالۀ مدام، از طریق فروشگاه مدام اقدام کنید یا به ما پیام بدهید.👇
https://modaammag.ir/shop/
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
پسرم.
این دو سه روز در جنگ اتفاقات شگفتانگیزی به نفع ما افتاده. حدودا دو روز پیش یک جنگنده را زدیم و خلبانهایش در خاک ایران ایجکت کردند. از همان ثانیه اول از نظامی و مردم عادی به دنبال آنها بودند. آمریکا هم کم نگذاشت و خیلی کارها کرد برای پیدا کردنشان. ما ولی حسابشان را رسیدیم. چند هلیکوپتر بلکهاوک و هواپیماهای A10 و C130 و چندتای دیگر که اسمشان را بلد نیستم را زدهایم. فکر کن چه جایی هم افتاده بود! وسط عشایر و لرهای باغیرتمان. بدتر از این برایشان نمیشد. یک کلیپ دیدم که مردی با تفنگ برنو به سمت هلیکوپتر شلیک میکرد. شاید اینها برایت بعدا شبیه قصه باشد اما ما داریم زندگیشان میکنیم. شاید هم متوجه اسمهای این جنگافزارها نشوی و بگویی خب که چی؟ به خداوندی خدا مردم هرجای دیگر بودند با دیدن آن هلیکوپترها و آرم پرچم آمریکا، شلوارشان را خیس میکردند. چه برسد که بخواهند اسلحه دست بگیرند و بروند به کمک نظامیها. واقعا شبیه یک فیلم سینمایی ابرقهرمانی نیست؟ به نظرم هالیوود اگر همچنان به آن فیلمهایش که ارتش آمریکا را آسیبناپذیر و الهی جلوه میداد ادامه بدهد بیشباهت به بالیوود نشود.
پسرم.
دیدی که چقدر امکانات دارند؟ چه تکنولوژیای ساختهاند این سالها؟ بعد فکر کن جوانهای ما در تحریم چطور توانستند به چنین موشکها و پدافندی برسند که بکوبند توی دهن چنین اسکتبار تا بن دندان مسلحی؟! افتخارآمیز نیست؟ جز با کمک خدا شدنی بود؟ چطور میشود گفت که چرا خدا کمکمان نمیکند؟ پس اینها چیست؟ جز با تلاش و اراده و استمرار مغزهای ناب ایرانی این کار شدنی بود؟ همه چیز دنیا دستشان بود. ما چی؟ ما از صفر ساختهایم. ۳۷ روز است که پا به پایشان میجنگیم. چه بسا قویتر و کوبندهتر. باور کن اینها شعار نیست. رئیسجمهور ونزوئلا را از خانهاش بیرون کشیدند و خیلی راحت تسلیمش کردند. هیچکس هم چیزی نگفت. اینجا ایران است و ما ایرانیهای مسلمانیم. یادت باشد که هر کاری به کمک خدا از دست ما ساخته است. هر کاری. هروقت که از تلاشهایت ناامید شدی بیا و این نامه را بخوان. قبول؟
از خدا میخواهم به سلامت بزرگ بشوید. به دردش بخورید. شما آن دستهایی باشید که قرار است ما را به تکنولوژیهای قدرتمند برساند. شما آن چشمهایی باشید که چهرهی مولایمان را میبیند.
برایت آنقدر قصه موشکهایمان را گفتهام. آنقدر موشکهای کاغذی ساختهام و میسازم تا روزی که دستت به یک واقعیاش برسد. یادت میآید وقتی با موشک بازی میکردی کسی مسخرهمان کرد؟ اشکالی ندارد. تا قبل از این جنگ نیروهای مسلحمان را هم زیاد مسخره میکردند. اما دیدند که چه شد! میفهمند؟ مهم نیست.
پس موشکها را بسازید و بعد هم روانهاش کنید سمت دشمنهایمان. نمیدانم تا آن روز هستم یا نه اما هرجا که باشم دلم شاد خواهد شد.
۱۶ فروردین ۰۵
روز ۳۷ جنگ
#نامههاییبهپسرم
#ده
@hofreee
این کلمات را رهبر شهیدمان گفتند. در خطبههای نماز جمعهیِ تیرماه سال ۵۹:
ای زن مسلمان!
ای مادری که کودک خردسالت را در آغوش گرفتی و به میدان خطر رفتی و جان خودت و کودکت را در معرض خطر گذاردی! ای مادر! ای همسر! ای خواهر که حاضر برای فداکاری شدی تا انقلاب پیروز شود و اگر نیروی ایمان و اراده تو زن مسلمان نبود، انقلاب پیروز نمیشد! امروز هم انقلاب محتاج توست!
من فکر میکنم اگر آقا این روزها بودند باز هم رسا و بلند به افتخار زن مسلمان ایرانی تکرارش میکردند.
مگر نه؟ :)
#الگویسومزن
#زنمسلمانایرانی
@hofreee
شنبه با استاد داستاننویسی کلاس داشتیم. به خاطر ناپایداری اینترنت برقرار نشد. بچهها که اغلبمان زن و مادر هستیم، توی گروه جمع شدند و شوخی و خنده راه انداختند. بعد از چند دقیقه استاد این صفحه از روزنوشتهایش را فرستاد.
نوشتند که انگار نه انگار که ما مادران جنگزده زیر موشک باران هستیم. که دلشان باز شده و سرحال آمدند. که این شوخی و خنده سپر دفاعی فرهنگ ایرانیست که طی قرنها به ما رسیده.
حالا سهشنبه ۱۸ فروردین است. دقیقا دوازده ساعت به وعدهی سگ زرد مانده. گروهی که این روزها به جنگزدههای تهرانی تغییر نام داده را باز میکنم. گروه همان زنهایی که از صبح امروز انفجارها را از دور و نزدیک میشنوند و به کارهایشان میرسند. یکی معلم است و باید کلاسهایش را پیش ببرد. دیگری وسط خیابان است و میگوید اگر راجع به پل صدر شنیدید خبر بدهید که مسیرم را عوض کنم. من نقد هنرجوهای خلاق را تمام کردهام و به هنرجوهای مقدماتی فکر میکنم. اگر امشب نقدها تمام نشود، صبح باید بیدار شوم. همان زمانها که گفته قرار است ما را به عصر حجر برگرداند. من ولی فکر میکنم که توی نقدها چه بگویم و چطور بگویم. برای پسرها یک چراغ قوه پروژکتوری ارزان خریدهایم که شکلهای مختلف دارد. جان میدهد برای تاریکی خانه.
به دوستانم میگویم آب ذخیره کنیم؟ میخندند که میخواهد برق را بزند، آب را چکار دارد؟دوستم میگوید میخواهد خر بخرد چون کمخرج و راحت است. دورهم به بدترین چیزهای ممکن فکر میکنیم و میخندیم. "ف" میگوید اگر توی خاموشی رفتیم و نت هم نبود بیایید ساعت ۸ شبها به ماه نگاه کنیم. دیگری میگوید نه برویم روی پشتبام آتش روشن کنیم و با دود پیام دهیم. سرآخر به خواندن دعا میرسیم. شب میخواهم کوکوی سیبزمینی درست کنم. بچهها خیلی دوست دارند. توی گروه همچنان میخندند. نمیدانم به قول استاد سپر دفاعیمان است یا اینکه چون فقط زنیم! یک زن عادی در خاورمیانه که میخواهد زندگی کند.
و این کار را در هر شرایطی میکند.
#زن
#زندگی
#جنگ
@hofreee
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ
پس از این لحظههای بیامانِ زخمیِ خونرنگ
تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک میریزم
پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ
تمام ابرها را دانهدانه گریه خواهم کرد
ولی وقتی گذشتیم از خم این جادۀ دلتنگ
شاعر: «خانم اعظم سعادتمند»
پ.ن: دو هفته وقت داریم که دیگه عزادار باشیم...
@hofreee
حُفره
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ پس از این لحظههای بیامانِ زخمیِ خونرنگ تو را بعد از عبور
ما الان همون آدم سوگواریم که دورش خلوت شده...
تازه فهمیده که کی نیست...
در و دیوار خونه داره رو سرش خراب میشه...
دلتنگی و غم داره خفهاش میکنه...
انگار دوباره ۱۰ اسفند شده...
عمیقتر، محکمتر و ما تنهاتر...
رضا براهنی جایی راجع به فوت رفیقش نوشته:
" من و دوستانم چه خوشبخت بودیم وقتی که او بود و وقتی که او رفت، انگار ما وارد تنگنایی در تاریکی و کسوف شدیم و من لباس سیاهی را که زیر تن بر جانم پوشیدهام، هنوز نمیتوانم به کنار بگذارم."
آقاجان بعد از ۴۰ روز، من هم میگویم که حالا حالاها نمیتوانم لباس سیاهی که زیر تن بر جانم است را کنار بگذارم اما به شما قول میدهم که وارد کسوف و تاریکی نمیشویم. چرا که قرار است چشمانمان نور و درخشانی ظهور را ببیند.
انشاالله...
#دلمبراتونتنگشده
#چهلروزشدکهنیستید
@hofreee
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسایههامان برگشتند.
همانها که روز اول دوم جنگ روی پشتبام سیگار میکشیدند. موهای لایتشدهشان را باد تکان میداد. آتش سیگار نزدیک ناخنهای قرمزشان بود. دودش را بیرون میدادند و زل زده بودند به تهران. آن هم زیر بمباران. انگار دارند دریا را رو به رویشان میبینند. من رفته بودم که پنجره را ببندم تا صدا کمتر برسد. بعد از خودم بدم آمد. آنها به چه چیزی اطمینان داشتند که اینطور با آرامش زیر بمباران تماشا میکردند و میخندیدند؟ چشمهایشان میدرخشید و چشمهای من از گریه تار میدید و ورمکرده بود. به خودم گفتم که خجالت نمیکشی که ایمانت به خدا از ایمان آنها به ترامپ کمتر است؟ ترسیدهای؟ ترسیده بودم. هرچقدر هم خودم را سرزنش میکردم باز میترسیدم.
همسایههامان برگشتند.
نمیدانم کِی رفتند و چه شد که دیگر نتوانستند روی پشتبام زیر بمباران سیگار بکشند. شاید خانهی آنها هم محکم لرزید و دلشان!
همسایهها همگی برگشتهاند.
من تهرانی نیستم اما هشت سال است که اینجایم.
شب قبل از آتشبس هم بودم.
اینکه توی تهران باشم و بمیرم حالم را بهتر میکرد تا دور باشم و زنده.
من تهرانی نیستم اما دوست دارم نمازم را روی خاک شهر تهران بخوانم.
چون اینجا برای من خودِ وطن است وسط جنگ.
همسایهها برگشتند.
دوباره دور همیم.
زیر سایهی پرچم سه رنگی که وسطش الله است.
در تهرانی که هیچوقت خراب نمیشود.
یک روز میروم روی پشتبام و لباسهایمان را پهن میکنم. سیگاری نیستم اما عاشق چای هستم.
لباسهای زندگی را با گیره وصل میکنم به بند تهران و روی پشتبام ایران با همسایهها چای را سر میکشیم.
#طهران
@hofreee
گرد روی میزت را پاک میکنی. این روزها تبدیل شده بود به انباری بچهها. همه چیز را کنار زدهای تا سهم خودت را روی میز پیدا کنی. به یادداشتهایی که چسباندی به دیوار زل میزنی. به هیچکدام نرسیدی. همهشان برای ماه آخر سال ۰۴ بودند. حتی نمیدانی سال ۰۵ چکارهای؟ به چه رسیدهای و کجا باید بروی؟ جنگ مثل یک ساعت شنی تکانت داده. یک برگهی کوچک میکَنی. وقتی داری هدف جدید را مینویسی دستت میلرزد. بیخیالش میشوی. از روی صندلی میپری چون صدای موتور آمده و تو فکر کردی پهپادی چیزی هست. جنگ خانهخرابکُن است. آینده را از آدم میگیرد. کسی که در چند ثانیه از یک بمب تا بمب بعدی تا تهش میرود چطور میتواند به آینده فکر کند؟ در آن حجم سیاه و خالی اطرافت که خانه میلرزد. در و پنجره میلرزد. آن صداهای مهیبی که کوبیده میشود در حجم اطرافت. چطور میشود به آینده فکر کرد؟ فقط وعده میدهی که اگر زنده بمانی آن کار را میکنی. بمباران تمام میشود و زنده میمانی. تو! نه بقیههایی که الان در چند متریات زیر آوارند. باز خوشبخت بودهای یا برعکس؟ همانطور که نفسهای عمیق میکشی که قلبت آرامتر بتپد و عضلات بدنت رها شوند، وعده را فراموش میکنی. در یک حالت خوشایندِ دوستداشتنی فرو میروی. مثل وقتی که بچه بودی و واکسن زدی و حالا داری بستنی بعدش را لیس میزنی. یا وقتی سیر و محکم گریه کردهای و الان در تکانهای بعدش هستی. یک حالت خلسهمانند. زنده ماندی دختر.
و جنگ همین است. یک درگیری آن بیرون است اما درگیری بزرگتر در درون تو. خودت با خودت. خودت با مرگ. خودت با زندگی. خودت با خانوادهات. خودت با هیچ. خودت با همه چی. آن بیرون چه شود مهم است اما تو ای زن خاورِ میانه! نمیخواهی با خودت به صلح برسی؟ میدانی که باید جنگید. اگر نجنگی شدیدتر و بدتر میمیری و نه مرگ فقط یکبار جان دادن نیست. آدمها میتوانند هزاران بار بمیرند. تو خودت خیلی جاها مُردهای. باید بجنگی که همیشه و هرجا جان ندهی.
چرا اینها را مینویسی؟ کسی جنگ وجودی تو را درک میکند؟ کسی چنگ زده زیر گلویش برای نفس بیشتر؟ فقط آن کاغذ لعنتی را بردار و از آینده بنویس. حتی اگر یک دقیقه بیشتر زنده نباشی. تو زن خاورِ میانهای... چرا برای چند کلمه روی یک برگ کاغذ غوغا به پا میکنی؟ هزاران نفر این روزها برگههاشان زیر خاک ماند. تو هم یکی مثل آنها. مگر نه اینکه آرزوها تکثیر میشوند در آدمها؟ آرزویت را بالاخره یکی از سر راه برمیدارد. مثل تو که آرزوهای رفیقت را برداشتی.
بنویس.
بجنگ.
و آرزو کن.
حتی اگر بمب بعدی خانهی خودت باشد.
#نانوشتهها
#ناگویهها
#جنگنوشت
@hofreee