eitaa logo
حُفره
684 دنبال‌کننده
298 عکس
40 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
پسرم. این دو سه روز در جنگ اتفاقات شگفت‌انگیزی به نفع ما افتاده. حدودا دو روز پیش یک جنگنده را زدیم و خلبان‌هایش در خاک ایران ایجکت کردند. از همان ثانیه اول از نظامی و مردم عادی به دنبال آن‌ها بودند. آمریکا هم کم نگذاشت و خیلی کارها کرد برای پیدا کردنشان. ما ولی حسابشان را رسیدیم. چند هلیکوپتر بلک‌هاوک و هواپیماهای A10 و C130 و چندتای دیگر که اسمشان را بلد نیستم را زده‌ایم. فکر کن چه جایی هم افتاده بود! وسط عشایر و لرهای باغیرت‌مان. بدتر از این برایشان نمی‌شد. یک کلیپ دیدم که مردی با تفنگ برنو به سمت هلی‌کوپتر شلیک می‌کرد. شاید این‌ها برایت بعدا شبیه قصه باشد اما ما داریم زندگی‌شان می‌کنیم. شاید هم متوجه اسم‌های این جنگ‌افزارها نشوی و بگویی خب که چی؟ به خداوندی خدا مردم هرجای دیگر بودند با دیدن آن هلیکوپترها و آرم پرچم آمریکا، شلوارشان را خیس می‌کردند. چه برسد که بخواهند اسلحه دست بگیرند و بروند به کمک نظامی‌ها. واقعا شبیه یک فیلم سینمایی ابرقهرمانی نیست؟ به نظرم هالیوود اگر همچنان به آن فیلم‌هایش که ارتش آمریکا را آسیب‌ناپذیر و الهی جلوه می‌داد ادامه بدهد بی‌شباهت به بالیوود نشود. پسرم. دیدی که چقدر امکانات دارند؟ چه تکنولوژی‌ای ساخته‌اند این سال‌ها؟ بعد فکر کن جوان‌های ما در تحریم چطور توانستند به چنین موشک‌ها و پدافندی برسند که بکوبند توی دهن چنین اسکتبار تا بن دندان مسلحی؟! افتخارآمیز نیست؟ جز با کمک خدا شدنی بود؟ چطور می‌شود گفت که چرا خدا کمکمان نمی‌کند؟ پس این‌ها چیست؟ جز با تلاش و اراده و استمرار مغزهای ناب ایرانی این کار شدنی بود؟ همه چیز دنیا دست‌شان بود. ما چی؟ ما از صفر ساخته‌ایم. ۳۷ روز است که پا به پای‌شان می‌جنگیم. چه بسا قوی‌تر و کوبنده‌تر. باور کن این‌ها شعار نیست. رئیس‌جمهور ونزوئلا را از خانه‌اش بیرون کشیدند و خیلی راحت تسلیمش کردند. هیچکس هم چیزی نگفت. این‌جا ایران است و ما ایرانی‌های مسلمانیم. یادت باشد که هر کاری به کمک خدا از دست ما ساخته است. هر کاری. هروقت که از تلاش‌هایت ناامید شدی بیا و این نامه را بخوان. قبول؟ از خدا می‌خواهم به سلامت بزرگ بشوید. به دردش بخورید. شما آن دست‌هایی باشید که قرار است ما را به تکنولوژی‌های قدرتمند برساند. شما آن چشم‌هایی باشید که چهره‌ی مولایمان را می‌بیند. برایت آنقدر قصه موشک‌هایمان را گفته‌ام. آنقدر موشک‌های کاغذی ساخته‌ام و می‌سازم تا روزی که دستت به یک واقعی‌اش برسد. یادت می‌آید وقتی با موشک بازی می‌کردی کسی مسخره‌مان کرد؟ اشکالی ندارد. تا قبل از این جنگ نیروهای مسلح‌مان را هم زیاد مسخره می‌کردند. اما دیدند که چه شد! می‌فهمند؟ مهم نیست. پس موشک‌ها را بسازید و بعد هم روانه‌اش کنید سمت دشمن‌هایمان. نمی‌دانم تا آن روز هستم یا نه اما هرجا که باشم دلم شاد خواهد شد. ۱۶ فروردین ۰۵ روز ۳۷ جنگ @hofreee
این کلمات را رهبر شهیدمان گفتند. در خطبه‌های نماز جمعه‌یِ تیرماه سال ۵۹: ای زن مسلمان! ای مادری که کودک خردسالت را در آغوش گرفتی و به میدان خطر رفتی و جان خودت و کودکت را در معرض خطر گذاردی! ای مادر! ای همسر! ای خواهر که حاضر برای فداکاری شدی تا انقلاب پیروز شود و اگر نیروی ایمان و اراده تو زن مسلمان نبود، انقلاب پیروز نمیشد! امروز هم انقلاب محتاج توست! من فکر می‌کنم اگر آقا این‌ روزها بودند باز هم رسا و بلند به افتخار زن مسلمان ایرانی تکرارش می‌کردند. مگر نه؟ :) @hofreee
شنبه با استاد داستان‌نویسی کلاس داشتیم. به خاطر ناپایداری اینترنت برقرار نشد. بچه‌ها که اغلب‌مان زن و مادر هستیم، توی گروه جمع شدند و شوخی و خنده راه انداختند. بعد از چند دقیقه استاد این صفحه‌ از روزنوشت‌هایش را فرستاد. 👇👇👇 @hofreee
شنبه با استاد داستان‌نویسی کلاس داشتیم. به خاطر ناپایداری اینترنت برقرار نشد. بچه‌ها که اغلب‌مان زن و مادر هستیم، توی گروه جمع شدند و شوخی و خنده راه انداختند. بعد از چند دقیقه استاد این صفحه‌ از روزنوشت‌هایش را فرستاد. نوشتند که انگار نه انگار که ما مادران جنگ‌زده زیر موشک باران هستیم. که دلشان باز شده و سرحال آمدند. که این شوخی و خنده سپر دفاعی فرهنگ ایرانی‌ست که طی قرن‌ها به ما رسیده. حالا سه‌شنبه ۱۸ فروردین است. دقیقا دوازده ساعت به وعده‌ی سگ زرد مانده. گروهی که این روزها به جنگ‌زده‌های تهرانی تغییر نام داده را باز می‌کنم. گروه همان زن‌هایی که از صبح امروز انفجارها را از دور و نزدیک می‌شنوند و به کارهایشان می‌رسند. یکی معلم است و باید کلاس‌هایش را پیش ببرد. دیگری وسط خیابان است و می‌گوید اگر راجع به پل صدر شنیدید خبر بدهید که مسیرم را عوض کنم. من نقد هنرجوهای خلاق را تمام کرده‌ام و به هنرجوهای مقدماتی فکر می‌کنم. اگر امشب نقدها تمام نشود، صبح باید بیدار شوم. همان زمان‌ها که گفته قرار است ما را به عصر حجر برگرداند. من ولی فکر می‌کنم که توی نقدها چه بگویم و چطور بگویم. برای پسرها یک چراغ قوه پروژکتوری ارزان خریده‌ایم که شکل‌های مختلف دارد. جان می‌دهد برای تاریکی خانه. به دوستانم می‌گویم آب ذخیره کنیم؟ می‌خندند که می‌خواهد برق را بزند، آب را چکار دارد؟دوستم می‌گوید می‌خواهد خر بخرد چون کم‌خرج و راحت است. دورهم به بدترین چیزهای ممکن فکر می‌کنیم و می‌خندیم. "ف" می‌گوید اگر توی خاموشی رفتیم و نت هم نبود بیایید ساعت ۸ شب‌ها به ماه نگاه کنیم. دیگری می‌گوید نه برویم روی پشت‌بام آتش روشن کنیم و با دود پیام دهیم. سرآخر به خواندن دعا می‌رسیم. شب می‌خواهم کوکوی سیب‌زمینی درست کنم. بچه‌ها خیلی دوست دارند. توی گروه همچنان می‌خندند. نمی‌دانم به قول استاد سپر دفاعی‌مان است یا اینکه چون فقط زنیم! یک زن عادی در خاورمیانه که می‌خواهد زندگی کند. و این کار را در هر شرایطی می‌کند. @hofreee
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ پس از این لحظه‌های بی‌امانِ زخمیِ خون‌رنگ تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک می‌ریزم پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ تمام ابرها را دانه‌دانه گریه خواهم کرد ولی وقتی گذشتیم از خم این جادۀ دلتنگ شاعر: «خانم اعظم سعادتمند» پ.ن: دو هفته وقت داریم که دیگه عزادار باشیم... @hofreee
حُفره
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ پس از این لحظه‌های بی‌امانِ زخمیِ خون‌رنگ تو را بعد از عبور
ما الان همون آدم سوگواریم که دورش خلوت شده... تازه فهمیده که کی نیست... در و دیوار خونه داره رو سرش خراب میشه... دلتنگی و غم داره خفه‌اش می‌کنه... انگار دوباره ۱۰ اسفند شده... عمیق‌تر، محکم‌تر و ما تنهاتر...
رضا براهنی جایی راجع به فوت رفیقش نوشته: " من و دوستانم چه خوشبخت بودیم وقتی که او بود و وقتی که او رفت، انگار ما وارد تنگنایی در تاریکی و کسوف شدیم و من لباس سیاهی را که زیر تن بر جانم پوشیده‌ام، هنوز نمی‌توانم به کنار بگذارم." آقاجان بعد از ۴۰ روز، من هم می‌گویم که حالا حالاها نمی‌توانم لباس سیاهی که زیر تن بر جانم است را کنار بگذارم اما به شما قول می‌دهم که وارد کسوف و تاریکی نمی‌شویم. چرا که قرار است چشمانمان نور و درخشانی ظهور را ببیند. ان‌شاالله... @hofreee
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسایه‌هامان برگشتند. همان‌ها که روز اول دوم جنگ روی پشت‌بام سیگار می‌کشیدند. موهای لایت‌شده‌شان را باد تکان می‌داد. آتش سیگار نزدیک ناخن‌های قرمزشان بود. دودش را بیرون می‌دادند و زل زده بودند به تهران. آن هم زیر بمباران. انگار دارند دریا را رو به رویشان می‌بینند. من رفته بودم که پنجره را ببندم تا صدا کمتر برسد. بعد از خودم بدم آمد. آن‌ها به چه چیزی اطمینان داشتند که اینطور با آرامش زیر بمباران تماشا می‌کردند و می‌خندیدند؟ چشم‌هایشان می‌درخشید و چشم‌های من از گریه تار می‌دید و ورم‌کرده بود. به خودم گفتم که خجالت نمی‌کشی که ایمانت به خدا از ایمان آن‌ها به ترامپ کمتر است؟ ترسیده‌ای؟ ترسیده بودم. هرچقدر هم خودم را سرزنش می‌کردم باز می‌ترسیدم. همسایه‌هامان برگشتند. نمی‌دانم کِی رفتند و چه شد که دیگر نتوانستند روی پشت‌بام زیر بمباران سیگار بکشند. شاید خانه‌ی آن‌ها هم محکم لرزید و دلشان! همسایه‌ها همگی برگشته‌اند. من تهرانی نیستم اما هشت سال است که اینجایم. شب قبل از آتش‌بس هم بودم. اینکه توی تهران باشم و بمیرم حالم را بهتر می‌کرد تا دور باشم و زنده. من تهرانی نیستم اما دوست دارم نمازم را روی خاک شهر تهران بخوانم. چون اینجا برای من خودِ وطن است وسط جنگ. همسایه‌ها برگشتند. دوباره دور همیم. زیر سایه‌ی پرچم سه رنگی که وسطش الله است. در تهرانی که هیچ‌وقت خراب نمی‌شود. یک روز می‌روم روی پشت‌بام و لباس‌هایمان را پهن می‌کنم. سیگاری نیستم اما عاشق چای هستم. لباس‌های زندگی را با گیره وصل می‌کنم به بند تهران و روی پشت‌بام ایران با همسایه‌ها چای را سر می‌کشیم. @hofreee
گرد روی میزت را پاک می‌کنی. این روزها تبدیل شده بود به انباری بچه‌ها. همه چیز را کنار زده‌ای تا سهم خودت را روی میز پیدا کنی. به یادداشت‌هایی که چسباندی به دیوار زل می‌زنی. به هیچ‌کدام نرسیدی. همه‌شان برای ماه آخر سال ۰۴ بودند. حتی نمی‌دانی سال ۰۵ چکاره‌ای؟ به چه رسیده‌ای و کجا باید بروی؟ جنگ مثل یک ساعت شنی تکانت داده. یک برگه‌ی کوچک می‌کَنی. وقتی داری هدف جدید را می‌نویسی دستت می‌لرزد. بیخیالش می‌شوی. از روی صندلی می‌پری چون صدای موتور آمده و تو فکر کردی پهپادی چیزی هست. جنگ خانه‌خراب‌کُن است. آینده را از آدم می‌گیرد. کسی که در چند ثانیه از یک بمب تا بمب بعدی تا تهش می‌رود چطور می‌تواند به آینده فکر کند؟ در آن حجم سیاه و خالی اطرافت که خانه می‌لرزد. در و پنجره می‌لرزد. آن صداهای مهیبی که کوبیده می‌شود در حجم اطرافت. چطور می‌شود به آینده فکر کرد؟ فقط وعده می‌دهی که اگر زنده بمانی آن کار را می‌کنی‌. بمباران تمام می‌شود و زنده می‌مانی. تو! نه بقیه‌هایی که الان در چند متری‌ات زیر آوارند. باز خوشبخت بوده‌ای یا برعکس؟ همانطور که نفس‌های عمیق می‌کشی که قلبت آرام‌تر بتپد و عضلات بدنت رها شوند، وعده را فراموش می‌کنی‌. در یک حالت خوشایندِ دوست‌داشتنی فرو می‌روی. مثل وقتی که بچه بودی و واکسن زدی و حالا داری بستنی بعدش را لیس می‌زنی. یا وقتی سیر و محکم گریه کرده‌ای و الان در تکان‌های بعدش هستی. یک حالت خلسه‌مانند. زنده ماندی دختر. و جنگ همین است. یک درگیری آن بیرون است اما درگیری بزرگ‌تر در درون تو. خودت با خودت. خودت با مرگ. خودت با زندگی. خودت با خانواده‌ات. خودت با هیچ. خودت با همه چی. آن بیرون چه شود مهم است اما تو ای زن خاورِ میانه! نمی‌خواهی با خودت به صلح برسی؟ می‌دانی که باید جنگید. اگر نجنگی شدیدتر و بدتر می‌میری و نه مرگ فقط یک‌بار جان دادن نیست. آدم‌ها می‌توانند هزاران بار بمیرند. تو خودت خیلی جاها مُرده‌ای. باید بجنگی که همیشه و هرجا جان ندهی. چرا این‌ها را می‌نویسی؟ کسی جنگ وجودی تو را درک می‌کند؟ کسی چنگ زده زیر گلویش برای نفس بیشتر؟ فقط آن کاغذ لعنتی را بردار و از آینده بنویس. حتی اگر یک دقیقه بیشتر زنده نباشی. تو زن خاورِ میانه‌ای... چرا برای چند کلمه روی یک برگ کاغذ غوغا به پا می‌کنی؟ هزاران نفر این روزها برگه‌هاشان زیر خاک ماند. تو هم یکی مثل آن‌ها. مگر نه اینکه آرزوها تکثیر می‌شوند در آدم‌ها؟ آرزویت را بالاخره یکی از سر راه برمی‌دارد. مثل تو که آرزوهای رفیقت را برداشتی. بنویس. بجنگ. و آرزو کن. حتی اگر بمب بعدی خانه‌ی خودت باشد. @hofreee
دختر کفش‌هایش را با وسواس انتخاب می‌کند. به گرد و خاک روی کفش‌های سفیدش حساس است. هر روز صبح باید با یک پارچه تمیزش کنی. روپوش مدرسه‌اش باید خوشبو و اتوکشیده باشد‌ وگرنه بُغضش می‌گیرد. کوله صورتی‌اش نباید لک بردارد. نباید خونی شود. دختر از دیدن خون و استشمام بویش می‌ترسد. مقنعه سفیدش باید درست صورتش را قاب بگیرد. کج و کوله نباشد. موهایش باید شانه‌کرده یا بافته باشد. اینکه باد و طوفان یا مثلا بمباران پریشانش کند، ناراحت می‌شود. با دیدن لاک روی انگشتان دست و پایش دلش قنج می‌رود. آن دستبند رنگارنگ دور دستش را خیلی دوست دارد. همان که از جمعه بازار خریده بود و شنبه می‌خواست به دوستانش نشان دهد. همان که یک دستش با آن شناسایی شد. دختر ظریف و شکننده است. اگر سرش داد بکشی زودتر می‌ترسد. بیشتر دلش می‌شکند. صداهای بلند و مهیب، قلبش را در سینه تندتر می‌کوباند. با هر ضربه‌ای زودتر و بیش‌تر دردش می‌آید. گوله‌های اشکش تندتر پشت پلک‌هایش قطار می‌شوند. صدایش با هر فریاد عمیق‌تر گلویش را خط می‌اندازد. و دلش... دلش با هر بهانه‌ای تنگ می‌شود. مثلا توی مدرسه، ناگهان بغل مادرش را می‌خواهد. دست‌های گرم پدرش را می‌خواهد. دختر قشنگ است و قشنگی‌ها را دوست دارد. دختر از کیسه‌های زیپ‌دار مشکی بدش می‌آید. از اینکه اسمش را بگذاری " مفقود الاثر" یا " شناسایی نشده"، گوشه‌ی لبش جمع می‌شود. او به اسمش و تلفظ درست آن حساس است. سنگینی آوار برای تحمل شانه‌های دختر زیادی است. دختر ماه است. ممکن است پشت ابر برود اما تا ابد شب تاریک را روشن می‌کند. ✍️ مبارکه اکبرنیا @hofreee
یادم می‌آید اولین و آخرین باری که گفتم " چه خوبه که نیستید آقا..." همان موقع بود که عمق فاجعه میناب لحظه به لحظه بیشتر می‌شد برایم. " آخر دختر را که بزنی بخواهی نخواهی پدر هم می‌میرد..." نیستید اما خیالم راحت است که در بهشت بچه‌های میناب برایتان تولد گرفته‌اند و شما هم هدیه‌ی روز دخترشان را می‌دهید. @hofreee
بابا بغل... بغل.... 👇👇👇