حُفره
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ پس از این لحظههای بیامانِ زخمیِ خونرنگ تو را بعد از عبور
ما الان همون آدم سوگواریم که دورش خلوت شده...
تازه فهمیده که کی نیست...
در و دیوار خونه داره رو سرش خراب میشه...
دلتنگی و غم داره خفهاش میکنه...
انگار دوباره ۱۰ اسفند شده...
عمیقتر، محکمتر و ما تنهاتر...
رضا براهنی جایی راجع به فوت رفیقش نوشته:
" من و دوستانم چه خوشبخت بودیم وقتی که او بود و وقتی که او رفت، انگار ما وارد تنگنایی در تاریکی و کسوف شدیم و من لباس سیاهی را که زیر تن بر جانم پوشیدهام، هنوز نمیتوانم به کنار بگذارم."
آقاجان بعد از ۴۰ روز، من هم میگویم که حالا حالاها نمیتوانم لباس سیاهی که زیر تن بر جانم است را کنار بگذارم اما به شما قول میدهم که وارد کسوف و تاریکی نمیشویم. چرا که قرار است چشمانمان نور و درخشانی ظهور را ببیند.
انشاالله...
#دلمبراتونتنگشده
#چهلروزشدکهنیستید
@hofreee
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسایههامان برگشتند.
همانها که روز اول دوم جنگ روی پشتبام سیگار میکشیدند. موهای لایتشدهشان را باد تکان میداد. آتش سیگار نزدیک ناخنهای قرمزشان بود. دودش را بیرون میدادند و زل زده بودند به تهران. آن هم زیر بمباران. انگار دارند دریا را رو به رویشان میبینند. من رفته بودم که پنجره را ببندم تا صدا کمتر برسد. بعد از خودم بدم آمد. آنها به چه چیزی اطمینان داشتند که اینطور با آرامش زیر بمباران تماشا میکردند و میخندیدند؟ چشمهایشان میدرخشید و چشمهای من از گریه تار میدید و ورمکرده بود. به خودم گفتم که خجالت نمیکشی که ایمانت به خدا از ایمان آنها به ترامپ کمتر است؟ ترسیدهای؟ ترسیده بودم. هرچقدر هم خودم را سرزنش میکردم باز میترسیدم.
همسایههامان برگشتند.
نمیدانم کِی رفتند و چه شد که دیگر نتوانستند روی پشتبام زیر بمباران سیگار بکشند. شاید خانهی آنها هم محکم لرزید و دلشان!
همسایهها همگی برگشتهاند.
من تهرانی نیستم اما هشت سال است که اینجایم.
شب قبل از آتشبس هم بودم.
اینکه توی تهران باشم و بمیرم حالم را بهتر میکرد تا دور باشم و زنده.
من تهرانی نیستم اما دوست دارم نمازم را روی خاک شهر تهران بخوانم.
چون اینجا برای من خودِ وطن است وسط جنگ.
همسایهها برگشتند.
دوباره دور همیم.
زیر سایهی پرچم سه رنگی که وسطش الله است.
در تهرانی که هیچوقت خراب نمیشود.
یک روز میروم روی پشتبام و لباسهایمان را پهن میکنم. سیگاری نیستم اما عاشق چای هستم.
لباسهای زندگی را با گیره وصل میکنم به بند تهران و روی پشتبام ایران با همسایهها چای را سر میکشیم.
#طهران
@hofreee
گرد روی میزت را پاک میکنی. این روزها تبدیل شده بود به انباری بچهها. همه چیز را کنار زدهای تا سهم خودت را روی میز پیدا کنی. به یادداشتهایی که چسباندی به دیوار زل میزنی. به هیچکدام نرسیدی. همهشان برای ماه آخر سال ۰۴ بودند. حتی نمیدانی سال ۰۵ چکارهای؟ به چه رسیدهای و کجا باید بروی؟ جنگ مثل یک ساعت شنی تکانت داده. یک برگهی کوچک میکَنی. وقتی داری هدف جدید را مینویسی دستت میلرزد. بیخیالش میشوی. از روی صندلی میپری چون صدای موتور آمده و تو فکر کردی پهپادی چیزی هست. جنگ خانهخرابکُن است. آینده را از آدم میگیرد. کسی که در چند ثانیه از یک بمب تا بمب بعدی تا تهش میرود چطور میتواند به آینده فکر کند؟ در آن حجم سیاه و خالی اطرافت که خانه میلرزد. در و پنجره میلرزد. آن صداهای مهیبی که کوبیده میشود در حجم اطرافت. چطور میشود به آینده فکر کرد؟ فقط وعده میدهی که اگر زنده بمانی آن کار را میکنی. بمباران تمام میشود و زنده میمانی. تو! نه بقیههایی که الان در چند متریات زیر آوارند. باز خوشبخت بودهای یا برعکس؟ همانطور که نفسهای عمیق میکشی که قلبت آرامتر بتپد و عضلات بدنت رها شوند، وعده را فراموش میکنی. در یک حالت خوشایندِ دوستداشتنی فرو میروی. مثل وقتی که بچه بودی و واکسن زدی و حالا داری بستنی بعدش را لیس میزنی. یا وقتی سیر و محکم گریه کردهای و الان در تکانهای بعدش هستی. یک حالت خلسهمانند. زنده ماندی دختر.
و جنگ همین است. یک درگیری آن بیرون است اما درگیری بزرگتر در درون تو. خودت با خودت. خودت با مرگ. خودت با زندگی. خودت با خانوادهات. خودت با هیچ. خودت با همه چی. آن بیرون چه شود مهم است اما تو ای زن خاورِ میانه! نمیخواهی با خودت به صلح برسی؟ میدانی که باید جنگید. اگر نجنگی شدیدتر و بدتر میمیری و نه مرگ فقط یکبار جان دادن نیست. آدمها میتوانند هزاران بار بمیرند. تو خودت خیلی جاها مُردهای. باید بجنگی که همیشه و هرجا جان ندهی.
چرا اینها را مینویسی؟ کسی جنگ وجودی تو را درک میکند؟ کسی چنگ زده زیر گلویش برای نفس بیشتر؟ فقط آن کاغذ لعنتی را بردار و از آینده بنویس. حتی اگر یک دقیقه بیشتر زنده نباشی. تو زن خاورِ میانهای... چرا برای چند کلمه روی یک برگ کاغذ غوغا به پا میکنی؟ هزاران نفر این روزها برگههاشان زیر خاک ماند. تو هم یکی مثل آنها. مگر نه اینکه آرزوها تکثیر میشوند در آدمها؟ آرزویت را بالاخره یکی از سر راه برمیدارد. مثل تو که آرزوهای رفیقت را برداشتی.
بنویس.
بجنگ.
و آرزو کن.
حتی اگر بمب بعدی خانهی خودت باشد.
#نانوشتهها
#ناگویهها
#جنگنوشت
@hofreee
دختر کفشهایش را با وسواس انتخاب میکند. به گرد و خاک روی کفشهای سفیدش حساس است. هر روز صبح باید با یک پارچه تمیزش کنی. روپوش مدرسهاش باید خوشبو و اتوکشیده باشد وگرنه بُغضش میگیرد. کوله صورتیاش نباید لک بردارد. نباید خونی شود. دختر از دیدن خون و استشمام بویش میترسد. مقنعه سفیدش باید درست صورتش را قاب بگیرد. کج و کوله نباشد.
موهایش باید شانهکرده یا بافته باشد. اینکه باد و طوفان یا مثلا بمباران پریشانش کند، ناراحت میشود.
با دیدن لاک روی انگشتان دست و پایش دلش قنج میرود. آن دستبند رنگارنگ دور دستش را خیلی دوست دارد. همان که از جمعه بازار خریده بود و شنبه میخواست به دوستانش نشان دهد. همان که یک دستش با آن شناسایی شد.
دختر ظریف و شکننده است.
اگر سرش داد بکشی زودتر میترسد. بیشتر دلش میشکند.
صداهای بلند و مهیب، قلبش را در سینه تندتر میکوباند.
با هر ضربهای زودتر و بیشتر دردش میآید.
گولههای اشکش تندتر پشت پلکهایش قطار میشوند.
صدایش با هر فریاد عمیقتر گلویش را خط میاندازد.
و دلش... دلش با هر بهانهای تنگ میشود. مثلا توی مدرسه، ناگهان بغل مادرش را میخواهد. دستهای گرم پدرش را میخواهد.
دختر قشنگ است و قشنگیها را دوست دارد.
دختر از کیسههای زیپدار مشکی بدش میآید. از اینکه اسمش را بگذاری " مفقود الاثر" یا " شناسایی نشده"، گوشهی لبش جمع میشود. او به اسمش و تلفظ درست آن حساس است.
سنگینی آوار برای تحمل شانههای دختر زیادی است.
دختر ماه است. ممکن است پشت ابر برود اما تا ابد شب تاریک را روشن میکند.
✍️ مبارکه اکبرنیا
#روزتمبارکدخترمینابی
#روزدختر
@hofreee
یادم میآید اولین و آخرین باری که گفتم " چه خوبه که نیستید آقا..." همان موقع بود که عمق فاجعه میناب لحظه به لحظه بیشتر میشد برایم.
" آخر دختر را که بزنی بخواهی نخواهی پدر هم میمیرد..."
نیستید اما خیالم راحت است که در بهشت بچههای میناب برایتان تولد گرفتهاند و شما هم هدیهی روز دخترشان را میدهید.
@hofreee
خیلی برای نوشتن داستانک یا شرحی برای این عکس فکر کردهام اما هیچچیز در نمیآمد. فقط یک کلمه مدام توی ذهنم میچرخید.
" حسرت... حسرت... حسرت...."
توی یکی از جلسات نویسندگی خلاق به بچهها میگوییم برای هر مفهوم، مصادیقی پیدا کنید. حالا این عکس یکی از عمیقترین مصداقهای حسرت است.
مصادیق به شکلهای مختلفی خودشان را بروز میدهند. اینجا با نگاه مَرد میتوان به آن رسید. آخر چطور میشود با کلمه، از جفت چشمهای خیرهی مرد به دختر تازه به دنیا آمدهاش بگویم؟ احتمالا دوست داشته آن حجم سفید و نرم بامزه را در کف دستهای درشت و مردانهاش بگیرد. دخترک را به بینیاش نزدیک کند و تا ته دنیا بو بکشد. یا بوسهی آرامی روی لپهای صورتیاش بزند. اما او به اینها و به هزاران " بابا بغل.. بغل..." دیگر نرسیده. فقط برای اینکه پای لانچر باشد و دل من توی تهران کمتر بلرزد. که به دشمنهای پلیدمان حالی کند اینجا ایران است!
او دیگر روی پاهایش راه نمیرود. دستهایش هر چه دخترک بزرگتر بشود، برای حلقه کردن دورش کم میآید. نمیتواند مثل بقیهی پدرها دستهای دخترک را بگیرد و بفرستدش هوا تا او بلند بلند بخندد. مَرد جوان است. آنقدر که حتی یک تار موی سفید روی سرش و ریشهایش نیست. توی جوانی تمام این " نتوانستنها" پدر درمیآورد اما میدانم که او خوشحال است! چون پای موشکهایی بود که به قلب انسانهایی فرو رفته که هزاران بچه را به خاک و خون کشیدهاند. او انتخاب کرده بین زندگی خود و دخترش و زندگیهایی که میتواند به هزاران هزار مادر و پدر و بچه ببخشد.
بله او مصداق عمیقی از حسرت است اما همزمان یک مفهوم دیگر را هم میشود در او دید. چه بسا پررنگتر.
آن هم اُمید است! اُمید! به پیروزی. به زندگی. به خدا.
تا به حال ترکیب همزمان حسرت و اُمید را در یک انسان به این زیبایی دیده بودید؟
توضیح عکس: پاسدار ۲۲ سالهای که قبل از به آغوش کشیدن نوزادش پای لانچر، بیدست شد.
✍️ مبارکه اکبرنیا
#بابابغل
@hofreee