هدایت شده از مجلهٔ مدام
.
📢 همزمان با چاپشدن #دهمین شمارهٔ مجلهٔ مدام، فروش ویژهٔ #تهران_مدام آغاز شد!
⏰ از امروز(۱۰ اردیبهشت) به مدت دهروز، میتوانید شمارهٔ دهم را با ۲۰درصد تخفیف تهیه کنید.
چون این شماره قرار بود در اسفندماه منتشر شود و به علت جنگ به تاخیر افتاد، به احترام مخاطبان با قیمت پارسال عرضه خواهد شد. 🇮🇷✌🏻
📦 *برای سفارش مجله، میتوانید به ما پیام دهید؛
و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنید.* 👇
www.modaammag.ir/shop
✅ سفارشات شما آخر هفتهٔ آینده بستهبندی و ارسال خواهد شد.
#تهران_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
دیروز با بچهها بالاخره رسیدهام خانه. فکر میکنم من تنها عضو گروه بودم که زودتر از همه راه افتادم و دیرتر از همه رسیدهام خانه. با بچهها. چمدانم هنوز کنار در مانده. از اینکه بازش نمیکنم و خاطرهها هجوم نمیآورند حس خوبی بهم دست میدهد. بارها و بارها توی این سفر به خودم گفتهام تو دیوانهای زنیکه! من که شش سال بود تمام سفرهای دنیا را بدون بچهها به خودم حرام کرده بودم. هر چه پیشرفت و دلخوشی را اگر میخواست مرا از آنها جدا بندازد، پرت کردم سینه دیوار. حالا چرا آنقدر دیوانه شده بودم که کیلومترها از آنها دور شوم و بیایم توی راهی که پُر از غم و درد و رنج بود. مادرانه بود اصلا. یک تراژدی مادرانه....
بهتر که فکر میکنم خدا خودش خواست من دیوانه باشم. وقتی جواب استخارهی تمام پیشنهادهای کاریام نه میآمد و این سفر همان دفعه اول " خیلی خوب بود". حتی گفته بود که " امیدوار باش به الطاف من...". گوشی توی دستم و قلبم توی سینه لرزید. چرا دوست داشت که بجنگم با خودم و راهی شوم میناب؟ سوالی که هنوز هم به جوابی برایش نرسیدهام.
منتظرم که آب جوش بیاید و یک قهوه درست کنم شاید خستگی هفتهی گذشته بپرد. نگاهم میافتد به " ایران" که با حنا روی جای نبض دست راستم کشیده شده. به گل و برگهایی که روی انگشتان دست چپم است. بعضی قسمتشان خیلی کمرنگ شده و میترسم از روزی که کامل محو شود. این دو روز هروقت میخواستم سفر یک هفتهای به میناب را انکار کنم دستهایم مانع شدند. دست کشیدم رویشان انگار که روی آن قبرهای کوچک سفید را. انگار دستهای مادر خدیجه را. زنی که توی ۲۷ سالگی مادر شهید شد. انگار که نخلِ سوختهی مدرسه شجره طیبه را.
الهام گفت رد حنا فقط یک هفته میماند. اما من بعید بدانم رد میناب تا آخر عمرم از روحم پاک شود.
#میناب
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
نویسندگان #تهران_مدام
(به ترتیب الفبا)
#مبارکه_اکبرنیا #معصومه_امیرزاده #سلمان_باهنر #سیداحمد_بطحایی #فرهاد_بردبار #فائزه_جلیلاوی #یاسین_حجازی #رامبد_خانلری #مهری_رحیمزاده #مژده_سالارکیا #فاطمه_ستوده #فاطمه_سرکارپور #نادر_سهرابی #سعیده_سهرابیفر #منصور_ضابطیان #بزرگ_علوی #مجید_قیصری #رامین_فروزنده #حسین_قسامی #نعمیهسادات_کاظمی #منصوره_مصطفیزاده #فاطمهسادات_موسوی #مهدی_وثوقنیا #ایان_سینکلر
📦 برای سفارش مجله، میتوانید به ما پیام دهید؛
و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنید👇
www.modaammag.ir/shop
✅ سفارشات شما ابتدای هفتهٔ آینده ارسال خواهد شد.
#یک_ماجرای_دنبالهدار #تهران #پیشفروش_مجله
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
توی گالریام دنبال چیزی میگردم که چشمم میخورد به عکسهای نمایشگاه کتاب پارسال. همیشه به اینجا که میرسیدم یک نفس عمیق میکشیدم. بزرگی مصلی را دوست داشتم. دور تا دور را نگاه میکردم. بدم نمیآمد به همه جا سرک بکشم. میشمردم که روز چندم نمایشگاهست و تا کِی مانده؟ فکر میکردم که یعنی آقا امسال میآمدند؟ نمیشد همین امروز که بودم بیایند؟ بعد فقط چشمشان برای یک ثانیه از رویم رد شود؟ دوباره یاد آن خانم نویسنده میافتادم که آقا توی نمایشگاه جلوی خودشان و کتابهایشان مکث کردند و حسابی تشویقشان کردند. باز سعی میکردم غبطه خوردنم را کمتر کنم و بیشتر بدوم. برای آن لحظه. برای آن دم که توی خوابم هم دیده بودم. برای آن لبخند که به واقعیت برسد. کتابهایی که خریده بودم را تا خانه میکشیدم و به برنامه سالانهام نگاه میانداختم. باید به لبخند آقا چند قدم نزدیکتر میشدم.
اما خب....
خداروشکر که امسال نمایشگاه کتاب حضوری نیست. خداروشکر که کسی ترک برداشتن آرزوهای یک بچه نویسنده را نمیبیند.
#همین
#ماقراراستباخیلیچیزهابشکنیم
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
دعوتید به دورهمی و رونمایی #تهران_مدام
به صرف داستان و موسیقی ☕️
مصادف با #روز_پاسداشت_زبان_فارسی و #بزرگداشت_فردوسی
با حضور:
#مجید_قیصری #سلمان_باهنر #یاسین_حجازی #معصومه_امیرزاده #رامبد_خانلری #نادر_سهرابی #فاطمه_ستوده و تحریریهٔ مجله
📍 مکان: سالن آمفیتئاتر #برج_آزادی 👇
میدان آزادی، برج آزادی، مجتمع فرهنگی هنری برج آزادی
⏰ زمان: جمعه ۲۵ اردیبهشت ساعت ۱۵ تا ۱۷
مشتاق و منتظر دیدن همهٔ شما هستیم. 🌱☺️
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
میدانی هفتهی سختی بود. حتی سختتر از هفتهی قبل. برای من سختیهای فیزیکی و جسمانی همانقدر آزاردهندهست که یک مسئلهی ذهنی.
دو شب پیش وقتی خوابیدید آرام خزیدم توی اتاقم. وسط ضبط یک صوت بودم که حس کردم انگار کسی روی صندلی به چپ و راست تکانم میدهد. خب زلزله بود! مهم نیست. ما زندهایم. حالا فکرش را بکن دو اتفاق توی این هفته افتاده که روحم را اینطور و چه بسا شدیدتر تکان داده. من آدمِ کلمهها و جملهها هستم. نیاز نیست حتما کلید اسرارطور اتفاقی بیفتد که بمیرم یا تکان بخورم. مثلا من توی میناب بارها و بارها مُردم. با ابروهای پُرپشت و نامرتب یک زن ۲۷ ساله. با چادر مشکیاش که از بس پوشیده چروک شده. با جعبهی شیرینی که یک زن دیگر با شوق سر مزار بچهاش تعارف میکرد. من میتوانم با یک لحظه بارها و بارها خودم را عذاب بدهم.
حالا زلزلهای افتاده درونم. یاد آرزوهایم افتادم. یاد ۲۰ سالگیام. دلم دویدن میخواهد. و خب نباید تو و برادرهایت را یادم برود. باید باهم بدویم ولی اینکه بزرگتر که شدید چقدر بابت پاهای زخم و زیلیتان سرزنشم خواهید کرد را نمیدانم. اینکه بگویید چرا ما را پشت آرزوهایت کشاندی؟ من خیلی مادرم را اینطوری اذیت کردهام. یعنی همیشه بهش گفتهام که تو مرا تلفِ کار و آرزوهایت کردی. وقتی مادر شدم تازه فهمیدم که اگر دست توی دستش نمیدویدم چقدر اینی که الان هستم نبودم. چقدر مدیون دستهای محکمش هستم که نگذاشت سختیها به من برسد. اگر او نمیدوید چقدر زندگیام سخت میشد. ولی خب شما پسرید. یعنی اگر پدر بشوید درکم میکنید؟ اصلا تا آن موقع چقدر زمانم مانده؟
یا اینکه اگر ندوم چقدر خودم را بخورم نمیدانم. اصلا بدون شما سفر رفته بودم که ببینم هنوز جان دویدن دارم؟ چقدر از جوانیام مانده؟ آخر باید حسابی جوان باشم و پُر قوت که دلم برای چیزهایی که تا اینجا ساختهام نسوزد. تمام پُلهای پشت سرم را خراب کنم و فقط به جلو نگاه کنم. فقط توی جوانی میتوانی غصهی " عمر بر باد رفته" را نخوری.
چقدر دلم میخواهد به جای این نامهها که نمیدانم اصلا بخوانی یا نه، محکم بغلت کنم و بلند بلند از زندگی بگویم. و تو وسطش به لغتهایی که نمیشناسی گیر ندهی. بعد با تعجب نگاهم نکنی. کاش میشد.
دعا کنم بزرگ بشوید یا همینطور بچه بمانید؟
#نامههاییبهپسرم
#یازده
@hofreee