توی گالریام دنبال چیزی میگردم که چشمم میخورد به عکسهای نمایشگاه کتاب پارسال. همیشه به اینجا که میرسیدم یک نفس عمیق میکشیدم. بزرگی مصلی را دوست داشتم. دور تا دور را نگاه میکردم. بدم نمیآمد به همه جا سرک بکشم. میشمردم که روز چندم نمایشگاهست و تا کِی مانده؟ فکر میکردم که یعنی آقا امسال میآمدند؟ نمیشد همین امروز که بودم بیایند؟ بعد فقط چشمشان برای یک ثانیه از رویم رد شود؟ دوباره یاد آن خانم نویسنده میافتادم که آقا توی نمایشگاه جلوی خودشان و کتابهایشان مکث کردند و حسابی تشویقشان کردند. باز سعی میکردم غبطه خوردنم را کمتر کنم و بیشتر بدوم. برای آن لحظه. برای آن دم که توی خوابم هم دیده بودم. برای آن لبخند که به واقعیت برسد. کتابهایی که خریده بودم را تا خانه میکشیدم و به برنامه سالانهام نگاه میانداختم. باید به لبخند آقا چند قدم نزدیکتر میشدم.
اما خب....
خداروشکر که امسال نمایشگاه کتاب حضوری نیست. خداروشکر که کسی ترک برداشتن آرزوهای یک بچه نویسنده را نمیبیند.
#همین
#ماقراراستباخیلیچیزهابشکنیم
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
دعوتید به دورهمی و رونمایی #تهران_مدام
به صرف داستان و موسیقی ☕️
مصادف با #روز_پاسداشت_زبان_فارسی و #بزرگداشت_فردوسی
با حضور:
#مجید_قیصری #سلمان_باهنر #یاسین_حجازی #معصومه_امیرزاده #رامبد_خانلری #نادر_سهرابی #فاطمه_ستوده و تحریریهٔ مجله
📍 مکان: سالن آمفیتئاتر #برج_آزادی 👇
میدان آزادی، برج آزادی، مجتمع فرهنگی هنری برج آزادی
⏰ زمان: جمعه ۲۵ اردیبهشت ساعت ۱۵ تا ۱۷
مشتاق و منتظر دیدن همهٔ شما هستیم. 🌱☺️
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
میدانی هفتهی سختی بود. حتی سختتر از هفتهی قبل. برای من سختیهای فیزیکی و جسمانی همانقدر آزاردهندهست که یک مسئلهی ذهنی.
دو شب پیش وقتی خوابیدید آرام خزیدم توی اتاقم. وسط ضبط یک صوت بودم که حس کردم انگار کسی روی صندلی به چپ و راست تکانم میدهد. خب زلزله بود! مهم نیست. ما زندهایم. حالا فکرش را بکن دو اتفاق توی این هفته افتاده که روحم را اینطور و چه بسا شدیدتر تکان داده. من آدمِ کلمهها و جملهها هستم. نیاز نیست حتما کلید اسرارطور اتفاقی بیفتد که بمیرم یا تکان بخورم. مثلا من توی میناب بارها و بارها مُردم. با ابروهای پُرپشت و نامرتب یک زن ۲۷ ساله. با چادر مشکیاش که از بس پوشیده چروک شده. با جعبهی شیرینی که یک زن دیگر با شوق سر مزار بچهاش تعارف میکرد. من میتوانم با یک لحظه بارها و بارها خودم را عذاب بدهم.
حالا زلزلهای افتاده درونم. یاد آرزوهایم افتادم. یاد ۲۰ سالگیام. دلم دویدن میخواهد. و خب نباید تو و برادرهایت را یادم برود. باید باهم بدویم ولی اینکه بزرگتر که شدید چقدر بابت پاهای زخم و زیلیتان سرزنشم خواهید کرد را نمیدانم. اینکه بگویید چرا ما را پشت آرزوهایت کشاندی؟ من خیلی مادرم را اینطوری اذیت کردهام. یعنی همیشه بهش گفتهام که تو مرا تلفِ کار و آرزوهایت کردی. وقتی مادر شدم تازه فهمیدم که اگر دست توی دستش نمیدویدم چقدر اینی که الان هستم نبودم. چقدر مدیون دستهای محکمش هستم که نگذاشت سختیها به من برسد. اگر او نمیدوید چقدر زندگیام سخت میشد. ولی خب شما پسرید. یعنی اگر پدر بشوید درکم میکنید؟ اصلا تا آن موقع چقدر زمانم مانده؟
یا اینکه اگر ندوم چقدر خودم را بخورم نمیدانم. اصلا بدون شما سفر رفته بودم که ببینم هنوز جان دویدن دارم؟ چقدر از جوانیام مانده؟ آخر باید حسابی جوان باشم و پُر قوت که دلم برای چیزهایی که تا اینجا ساختهام نسوزد. تمام پُلهای پشت سرم را خراب کنم و فقط به جلو نگاه کنم. فقط توی جوانی میتوانی غصهی " عمر بر باد رفته" را نخوری.
چقدر دلم میخواهد به جای این نامهها که نمیدانم اصلا بخوانی یا نه، محکم بغلت کنم و بلند بلند از زندگی بگویم. و تو وسطش به لغتهایی که نمیشناسی گیر ندهی. بعد با تعجب نگاهم نکنی. کاش میشد.
دعا کنم بزرگ بشوید یا همینطور بچه بمانید؟
#نامههاییبهپسرم
#یازده
@hofreee