eitaa logo
حُفره
648 دنبال‌کننده
338 عکس
41 ویدیو
4 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/p-f1f80b09 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
یهو دیدم زنگوله بهخوانم داره می‌ترکه😅 نگو که رفتیم تو لیست‌های پیشنهادی بهخوان😶‍🌫️ اگه شمام این لیستو می‌خواید: https://behkhaan.ir/booklist/64f9b576-c789-42c3-9b43-3d03be798c08?inviteCode=vHmIq1z3cBq1 راستی لیست‌های دیگه‌ای مثل ناداستان، داستان کوتاه، سفرنامه، کلاسیک‌خوانی و ... هم ساختم. دوست داشتید نگاهی بندازید. و نگید که بهخوان ندارید😕☠️ @hofreee
حُفره
کنار قبر مادربزرگم نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که من کجا دفن می‌شوم؟ اینجا توی شمال یا تهران؟ همینطور که این فکر توی ذهنم می‌چرخد چشمم به درختی می‌افتد. شاخ و برگش روی چند قبر سایه دنجی انداخته. اگر بچه بودم آن‌ زیر توی آن سایه دنج و خنک چقدر کیف می‌کردم. می‌روم سمت قبرها. از برگ‌های خشک شده و غبار رویشان معلوم است که خیلی وقت است تنها مانده‌اند. شاید اگر کسی را داشتند شاخه‌های درخت این همه پایین نمی‌آمد. انگار درخت دلش سوخته باشد و این قبرها را درآغوش گرفته. می‌روم دور. باز هم دورتر. دقیقا یاد چتری می‌افتم روی قبرها. من هم بمیرم تنها می‌مانم؟ به مهدی می‌گویم که " به‌نظرت پیر که بشیم و بخوایم برگردیم شمال، بچه‌ها باهامون می‌آن؟" می‌خندد و می‌گوید: " معلومه که نه! به‌نظرت تهرانو ول می‌کنن؟ مگه من کردم؟" جمله‌اش شبیه سکه‌ای است که بکشی روی جداره ماشینی. خط می‌اندازد به قلبم. یعنی بازهم جدایی را این‌بار از بچه‌هایم تجربه می‌کنم؟ پس من کجا آرام می‌گیرم؟ توی دیارم یا جایی که موطن بچه‌هاست؟ آن روز که قرار شد بروم تهران هیچ‌وقت به سرگشتگی بعدش فکر نمی‌کردم. نهایتش چهار پنج ساعت راه بود و جاده‌ای توی دل کوه‌ها. بچه‌دار که شدم و محل تولدشان تهران زده شد فهمیدم این بازی خیلی پیچیده‌تر است. باید همان موقع که تهران هم شهرم شد و نمازم تویش کامل، به فکرش می‌افتادم. قضیه فقط جاده و راه نیست. قصه‌ی تکه‌تکه شدن است. تکه‌هایی از تو توی وطن اولت، تکه‌هایی توی جاده، تکه‌هایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچ‌وقت کامل نخواهی بود. اولش کمی شور و تلخ است اما بعدتر یاد می‌گیری که به اندازه‌ی جاده‌ی بین دو وطنت کش بیایی. تعلق‌هایت وسیع بشود. کل آسمان هم خانه‌ات. دیگر راحت روی هر خاکی می‌خوابی و سایه هر درختی را می‌پذیری اما برای اینکه به این برسی خیلی باید تکه تکه شوی. تازه از شمال برگشته‌ایم. پسرها زانوها را بغل گرفته‌اند و اشک از گوشه چشمانشان می‌چکد. دلشان برای همه چیز وطن تنگ شده. من این مواقع هیچ راهی برای تسکین‌شان ندارم. چون دوری و جدایی تسلایی ندارد. باید بپذیری و پخش شوی. مثل تکه سنگ‌های توی جاده. هنوز راه کش آمدن را بلد نشده‌اند. می‌دانم که یاد می‌گیرند. باز هم به جواب مهدی فکر می‌کنم و به آن قبرها. اصلا چه فرقی می‌کند کجای این جهان خاک شوم؟ من که از حالا چند تکه‌ام... @hofreee