گاهی دوست ندارم قوی باشم. یکجاهایی نمیتوانم که باشم. اصلا دلم میخواهد با انگشت نشانم بدهند که " ببین اون زن ضعیف و شکننده رو! "
" قوی بودن" را اصلا چه کسی باب کرد؟ یعنی در گذشتهها هم آدمهایی بودند که مثلا به زنی که هشتمین فرزندش را زاییده و شوهرش تازگی مُرده، بگویند " قوی باش دختر"؟ او به خودی خود قوی بوده. میدانست که باید چه کند و کجا برود و چه میخواهد. سقف آرزوهایش کوتاه و کاهگلی بود. حالا اما سقفها بلند شده و بتنی. نمیتوانیم برسیم. اصلا آرزوها مال ما نیست. به زور بهمان دادهاند. بعد هم یک شعار ساختهاند که " قوی باش! بجنگ! " قوی در چه چیزی؟ جنگ برای چه؟ انگار یک چیزهایی از ما گرفتهاند و چیزهای اشتباهی جایگزینش کردهاند. چون با این اشتباهیها نمیشود زندگی کرد، باید پشت هم بگویند " قوی باش! " انگار که باید بروی از بقالی یک بسته پفک بخری. به همین آسانی! قوی باش! مثل اینکه دستت را موقع عطسه جلوی دهانت بگیری!
در شکستها، بدبختیها، بلا و مصیبتها همین را میکوبند وسط سرمان. مگر نه اینکه یک جایی باید کنار خیابان نشست و تا صبح اشک ریخت و گفت: " نمیتونم. نمیشه! " قوی بودن مگر نمیتواند همین اشک ریختن و ناله زدن باشد؟ همین شکستن و خرد شدن باشد؟ اصلا چه کسی تعیین میکند ضعف و قوت آدمها را در موقعیتهای مختلف؟
https://daigo.ir/secret/41456395944
#قویبودنیانبودن
@hofreee
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
خانمها و آقایان، این شما و این
«آغاز ثبت نام حلقه کتاب چهاردهم» ✨
📚 در این حلقه، با چهار کتاب زیر زندگی خواهیم کرد:
🔹چشمهایش
🔸میان آنها
🔹خواب در باغ گیلاس
🔸انقلاب ما به ما چه داد؟
همراه با برنامههای متنوع:
📝 وبینار زندگی بزرگ علوی
🌸 وبینار «هنر تبدیل غیبت به ظهور»
🥇ماراتن کتاب
🔍 بررسی کتاب با حضور منتقدها
☁️ برنامه یک نفس خوانی
و...
در کنار یک جمع چند صد نفره کتابخوان
♨️ اگه شما هم مثل ما همیشه سرتون توی کتابه، پس به جمع ما اضافه بشید از:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe14/
⚠️ توجه:
برای تهیه کتابها با تخفیف باید از طریق سایت اقدام کنید.
#حلقه_کتاب
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
| @mabnaschoole |
حُفره
خانمها و آقایان، این شما و این «آغاز ثبت نام حلقه کتاب چهاردهم» ✨ 📚 در این حلقه، با چهار کتاب زیر
ببینید ثبتنام چی شروع شده😍
حس میکنم از جهان به بیرون پرت شدهام. زمین در گردش تند و تیزش مرا به سیاره یا حتی کهکشانی دورافتاده پرتاب کرده. در بیرون زندگی در جریان است و کسی حال من و بچههایم را ندارد. امروز با انگشتان دستم شمردهام که چند روز است درگیر مریضی هستیم؟ نمیدانم چرا انتظار داشتم وقتی با دست میشمارم کمتر شود. کمتر حسِ یک عقبافتاده به من دست بدهد. همه چیز دنیا و آدمها روی روال است. همه سرکار میروند. مهمانی یا بازار. روضه یا هیئت. فقط برای من است که روزها همه چیز متوقف شده. راکد مانده. احتمالا حوصلهی ملت را سر ببرم. چه چیز یک مادر با پسرهای فینفینی و مریضش جذاب است؟ همه حالمان را میپرسند و تازگی فهمیدهام نمیخواهند شرح حال بدهم. فقط میپرسند که انجام وظیفهای بکنند. پس با یک " میگذره" همهشان را خوشحال میکنم. از ترحمشان بیزارم. از " آخی طفلکی" گفتنشان. از اینکه یک تکه برنج شفتهی ماسیده روی دیوارم! کسی نمیخواهد نالههای صدمنیکغاز یک مادر را بشنود. مسئلهی من مسئلهی مهمی در جهان نیست که چیز جالبی داشته باشد. یکسری هم کلا دوری میکنند. آنها آدمهای وقتِ تعادل زندگیام هستند. وقتی همه چیز خوب است، هستم. اما به محض عدم تعادل، دور ریختنیام. هوف! یک زن غرغروی تمام عیار!
این چند روز فقط بین دغدغهها و دوراهیهای خودم و آدمها مقایسه کردهام! چه حماقت بزرگی! این را بعدش فهمیدم. همه دنبال رشد و تعالی هستند و دوراهی این پیشنهاد کاری یا آن یکی را دارند. من؟ من در دوراهی انتخاب دارو هستم. اینکه به دکتر اعتماد کنم؟ دکتر خوبی بود؟ این دارو برای بچهها ضروریست؟ عوارضی ندارد؟ بچهی بیحال و بیجانم را چطور برسانم دکتر، بهتر است؟ وقتی عین یک متکا یک گوشه بیحرکت میافتند چطور اُ آر اسی چیزی فرو کنم در حلقشان؟ گریه و جیغهای ممتد شبانه با چه مسکنی آرام میشود؟ تب لعنتی پایین نیامده و حالا شیاف بهتر است یا پاشویه را ادامه دهم؟ من درون خودم این روزها پُر از انتخاب بودهام. پُر از حل مسئله. پُر از موقعیتهای اضطراری که باید در لحظه به آن فکر میکردم و تصمیم میگرفتم. اما مگر برای کسی مهم است؟ چرا باید باشد؟ تا خانم دکتر فلانی و فلانی هستند که مسائل کل مملکت را پیش میبرند، حل مسئلههای من پشیزی نیست. خبیث شدهام نه؟ ذهنم نمیتواند درست آنالیز کند. خستهام. کلی کار کردهام و به این فکر میکنم چرا نمیمیرم؟ دیشب دلم میخواست پنج دقیقه بمیرم. فقط پنج دقیقه صدای گریهای نشنوم. کسی با من کاری نداشته باشد. دنبال کسی ندوم و به شبها فکر نکنم. از اینکه کارها را پیش ببرم. از این نمایش قوی بودن. از این ناتوانی. هربار با خودم میگویم بچهها بزرگ شدهاند و دیگر یک زن ناتوان نیستم اما کافیست آنفولانزایی چیزی سر راهم سبز شود. چنان میکوبد توی صورتم که حرفم را قورت دهم.
چیزهایی درونم میگوید ننویس. نگو. فکر میکنند سیاهنماییست. اغراق است. از این طرف مادری نگو. فقط گل و بلبلها را نشان بده. یک مادر و بچههای شاد و خوشحالش! اینطور عزیزتر و قشنگتری. اینطور به نظر آنها ناشکری نمیکنی. اما مینویسم. میگویم. میگذرد.
اصلا برای چه کسی مهم است مادری در کهکشانی دورافتاده؟
#قصهی_زنها
#نه
@hofreee
هدایت شده از حلقه کتاب مبنا
حلقه کتابخوانی مبناچرا انقلاب ما به ما چه داد.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🎙 چرا انقلاب ما به ما چه داد انتخاب شد
🧕🏻 خانم مبارکه اکبرنیا
📚 عضو شورای کتاب مبنا
📖 مرور اجمالی کتاب در لینک زیر به قلم خانم نسرین تقیخانی
🌐 https://mabnaschool.ir/?p=129702
⏳ تنها ۷ روز تا اتمام ثبتنام حلقه ۱۴ زمان مانده
🔖 از لینک زیر در حلقه کتاب ثبتنام کنید
🔗 http://Mabnaschool.ir/product/halghe14
📚 @halghemabna
حُفره
سلام و ادب مدتی هست که تصمیم دارم این کتابو بخونم اما شرایط جور نمیشد. حس میکنم جمعخوانی چنین کتب
الحمدالله این کتاب تموم شد.
و از خوبیش نگم.
و از واجب بودن خوندنش نگم.
به زودی یادداشتی براش مینویسم.
و اما کتاب بعدی:
سلام و ادب
کتاب بعدی که میخوایم بریم سراغش دغدغههای فرهنگی هست.
من درواقع نه مدرس این کتابم نه علم خاصی دارم نه پاسخدهنده به سوالی. فقط یک گرداننده هستم. امید دارم دور هم جمع بشیم و از هم یاد بگیریم و با هم گفتگو کنیم. به تجربه بهم ثابت شده جمعخوانی چنین کتابهایی خیلی برکت داره.
🔅 برنامهی جمعخوانی:
🔰 شنبه تا چهارشنبه : روزی ۵ صفحه
🕰شروع جمع خوانی:
▫️ شنبه ۱۵ آذر ۰۴
⚠️ مشارکت و همراهی اجباری نیست و با هم هر روز میخونیم و اگر نکته و ابهامی بود بیان میشه.
اگر مایلید بسمالله 👇👇👇
( در نرمافزار بله)
https://ble.ir/farhangidaghdaghe
🟢 لطفا برای افرادی که فکر میکنید تمایل دارند هم بفرستید.
ممنونم.
@hofreee
برای زن که غریب است و بیپناه...
حتی در جسم خودش...
پسرم میپرسد " این چیه اینجا زدی مامان؟"
میگویم: " هیچی! فقط خواستم یه چیزی یادم بمونه..."
#جمله_هفته
@hofreee
هرشب اشک روی بالشش را خیس میکرد و میگفت: " قول میدم فردا سکوت نکنم. دیگه مراقب کسی نباشم. واسه دل کسی زندگی نکنم. غصه نخورم. اشک نریزم. هرکسی رو دوست نداشته باشم. برام هیچی مهم نباشه. گوشامو بگیرم. فریاد بزنم. خودمو فدا نکنم...."
اما خودش هم میدانست که مزخرف میگوید! او فردا و فرداهای بعدش همین موجود شکننده میماند.
#قصهیغصهها
@hofreee
میشد امسال هم دقایقی اینجا نفس بکشم. دلم از شب قبل قیلیویلی برود. هزار بار پهلو به پهلو شوم و بالاخره آفتابنزده بزنم بیرون. درواقع پرواز کنم. سوز سرمای آذرماه صورتم را بتراشد. تند و تند آن خیابانها و کوچه پس کوچهها را جلو بروم. کف پایم در صف ایستگاههای بازرسی یخ بزند. درجا بزنم یا راه بروم که گرم شوم. آن آبمیوه و کیکها راخورده نخورده، مثل گیاهی که سمت نور کج میشود، متمایل شوم سمت حسینیه. چند لحظهای در ورودی ماتم بزند. نفسی یا نفسهایی محکم بخورد توی صورتم و تنم را بلرزاند. یک جا پیدا کنم که خستگی سه ساعت معطلی را بتکانم. جایی که نگاهم صاف بخورد به آن صندلی وسط جایگاه. سرودها را زیر لب زمزمه کنم و کسی انگار درون قلبم لیلی کند. لحظهای نگاهم را از آن پردهای که او میآید برندارم. جمعیت بخواند: " ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم." بعد درست راس ساعت ۹ صبح انگار که ماه طلوع کند در شب، آقا پرده را کنار بزند و داخل شود. من یخزده سرجایم میخکوب شوم و با ولولهی جمعیت به خودم بیایم. بلند شوم. پاهایم و همزمان قلبم بلرزد. مُشتها را گره بزنم و شعارها را یکی در میان بگویم. چون بُغض گلویم را گرفته. آقا را که دست تکان میدهد پشت اشک چشمهایم تار ببینم. دلم بخواهد تا صبح بایستم و اشک بریزم. بالاخره بنشینم و مثل قایقی وسط اقیانوس در نور ماهِ تابیده روی آب محو شوم.
میشد همهی اینها باشد اما نرفتم. حس کردم هرچه باید اتفاق میافتاد در دیدار پارسال شد. نمیخواهم دیدار آقا از آرزو برایم به یک چیز دست یافتنی تبدیل بشود. میخواهم در دیدار بعدی به پسرک مثلا ده سالهام بگویم که " اون موقع که من رفتم تو فقط شش ماهت بود. کل حسینیه رو صورتی کرده بودن. اگه بدونی چه روز معرکهای واسه مامان بود... " لبخندی بزنم و اضافه کنم که " و متاسفانه هنوز اسرائیل وجود داشت! "
پ.ن: ولی خب اسمم روی دیوار حسینیه موجوده😁😌
#دیداررویماه
@hofreee