eitaa logo
حُفره
685 دنبال‌کننده
299 عکس
40 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
حُفره
به نظرم دشمن‌ باید علاوه بر ساخت سلاح‌های پیشرفته و جاسوسی، کمی شیعه‌شناسی هم یاد بگیرد. اگر هم یاد
تو جنگ قبلی نوشته بودم که بهتره دشمن چند واحد شیعه‌شناسی مخصوصا شیعه‌ی ایرانی‌شناسی پاس کنه. گوش نکرد که! احمق بازم توی یکی از مهم‌ترین مناسبت‌هامون شروع کرد😉 همین امروز رو شما نگاه کنید: شب قبلش شب قدر بوده. الان روز قدره. روز قدسه. این ملت سال‌ها تو چنین روزی فریاد زدن مرگ بر اسرائیل... سال‌هاست که قدس رو آرزو کردن.... گفتن آماده‌ی جنگ با این لکه‌ی ننگن... ملت ما اهل نشانه‌ها هستن.... اونم تو ماهی که اولین امامشون رو شهید کردن... الان رهبرشون رو ناجوانمردانه شهید کردن. ایرانی‌ها سال‌هاست منتظر چنین روزی بودن! درنتیجه مردم همه پاک و پاینده آماده‌ی شهادتن. مونده که ما رو بشناسید🇮🇷😁 خیلی مونده. @hofreee
خواهر! پرچم ایران روی دوشت بود که رفتی؟ دیشب موقع قرآن به سر یا دعای جوشن یا وسط روضه، دقیقا چه از خدا خواستی؟ به من بگو چطور خواستی که اینطور غرق به خون لای پرچم عزیزمان رفتی؟ فرمولش چیست خواهر؟ میان آن همه آدم وسط راهپیمایی چرا تو؟ لابد روزه هم بودی. مرگ با گرسنگی و تشنگی سند ما شیعیان است. مرگ مظلومانه افتخار ماست. خواهرم. همین دیشب به جان خدا غر می‌زدم که چرا راه برای ما زن‌ها مثل مردها باز نیست؟ زدی توی دهانم نه؟ نوش جانم. راستی لحظه‌ی آخر داشتی کدام شعار را می‌دادی؟ قربان خون سُرخت بروم. دعایمان کن. از خدا بخواه برای ما هم چیزی جز این نخواهد. اینکه کف وطن لای پرچم سه رنگ غرق به خون برویم. به خدا اگر اینطور نشود دق می‌کنیم. عکس: شهیده‌ی امروز راهپیمایی روز قدس در تهران. @hofreee
عزیزکم. می‌دانی من زمان جنگ ۸ ساله نبودم. هر چه می‌دانستم مربوط به فیلم‌ها و کتاب‌ها بود. خیال می‌کردم در آن ۸ سال همه‌ی آدم‌ها یا در جبهه بودند یا درگیر آن. یک روز از مادرم همین سوال را پرسیدم. اینکه واقعا همه رفته بودند به جبهه؟ آخر اطرافم پُر از اسم و عکس شهدا بود. مادرم گفت: " معلومه که نه! خیلی‌هام زندگی عادیشونو داشتن...." راستش از آنجا چیزی درونم شکست. از خودم می‌پرسیدم مگر می‌شود؟ یک عده در جبهه جان دهند. یک عده بی‌پدر، بی‌پسر و بی‌برادر شوند. دوری از عزیزشان را تاب بیاورند. اسیر و مجروح شوند. بعد یک‌سری هم انگار نه انگار؟ باورش برایم سخت بود. حتی وقتی بعضی فیلم‌های مضحک روی پرده‌ی سینما رفت که ابعاد جدیدی از دهه شصت ایران را نشان می‌داد و به تمسخر می‌گرفت. تا اینکه هم در جنگ ۱۲ روزه هم این جنگ دارم با چشم‌های خودم واقعیت‌ها را می‌بینم. تهران و بعضی شهرها زیر بمب و موشک است. ترس در برادر ۲۰ ماهه‌ات چنان ریشه دوانده که با هر صدایی مردمک چشم‌هایش روی یک نقطه ثابت می‌ماند. انگار توی بهتی می‌رود. ( که البته فدای سرمان. در برابر آدم‌هایی که شهید می‌شوند یا مجروح یا خانه‌هاشان خراب این‌ها که چیزی نیست.) بعد می‌شنوم که آدم‌ها دنبال این هستند که لباس عیدشان را چگونه سِت کنند. کلی هم‌وطن از دست داده‌ایم. باز هم عده‌ای یتیم و بی‌فرزند شده‌اند. با هر کیش و آئینی. یا لوازم آرایشی جدیدی برای نوروز امتحان کنند. سفره هفت‌سین را چطور بچینند خوب است؟ زندگی عادی و آرام نوش‌جانشان. نمی‌گویم زندگی نکنند اما بد نیست کمی هم سرشان را از زیر برف دربیاورند. حالا اگر یک‌ذره با اتفاقات کشور درگیری داشته باشند چیز بدی نمی‌شود. حتما باید بمب و موشک به شهرشان بخورد که بفهمند توی جنگیم؟ این همه بی‌تفاوتی برای خودشان خوب نیست. این همه بی‌وطن بودن. بی‌وطن یعنی کسی که وطن ندارد و دلش برای جایی نمی‌تپد. لااقل از کنار دسته‌های عزاداری شبانه کاش به راحتی رد نشوند. صدای گرفته‌ی مادران و پدران داغدار به گوششان می‌رسد اصلا؟ می‌دانند اگر پای آمریکا به این مملکت برسد چه بلایی سرشان می‌آید؟ به خدا که آرزوی پارتنر خوب و رل زدن و دیت را باید به گور ببرند. از افغانستان و لبنان و سوریه خبر دارند که چه شده؟ از تجاوز‌های گروهی به زنان و دختران می‌دانند؟ توی دی ماه ندیدند که چه شد؟ چه راحت سر بریدند و تکه تکه کردند؟ فکر می‌کنند چنین وحوشی اگر دستشان به مملکت ما برسد زندگی برایشان می‌گذراند؟ به خدا که رنگ آزادی و امنیت را هم نمی‌بینند. می‌دانند ایرانی که برود زیر دست اجنبی چه خواهد شد؟ آنقدر گرسنگی بهشان می‌دهد که یادشان می‌رود عید نوروزی در تقویم وجود دارد. اینکه هر لحظه که از خانه بیرون می‌روند معلوم نباشد صحیح و سالم برمی‌گردند یا جنازه‌شان با یک گلوله در مغزشان. این ماییم که داریم برای آزادی می‌جنگیم. این همه جدایی از وطن را نمی‌فهمم. وقتی جنازه‌ی جوانانمان را سوخته و جزغاله از پای لانچر بیرون می‌کشند. از آن‌طرف می‌بینی چه شیربچه‌های باغیرتی داریم. دهه هشتادی و حتی نودی‌ها! لباس بسیجی پوشیده‌اند و توی ایست بازرسی‌ها مشغولند. پسرم ببین چقدر شجاع و جسورند که با وجود اینکه دشمن مستقیم ایست‌ها را می‌زند، آن‌جا هستند. با زبان روزه و غذایی ناچیز. همان بچه‌هایی که مثل تو در ناز و نعمت بزرگ شده بودند و گوشی و پلی‌استیشن همه چیزشان بود. ببین به وقتش چه جنمی از خودشان نشان دادند. دیروز یکی‌شان را دیدم. به نظرم ۱۱، ۱۲ ساله. لباس رزمش به تنش زار می‌زد. داشت می‌دوید و پوتین درون پایش لف لف صدا می‌داد. برایش بزرگ بود. نمی‌دانی چقدر غبطه خوردم به حال خودش و خانواده‌اش. بعد با خودم فکر کردم اگر بزرگ بشوید و بخواهید بروید چه باید بکنم؟ سریع خودم را نهیب زدم که احمق اگر پسرهایت روزی بخواهند برای وطنشان قدمی بردارند باید کلاهت را بندازی بالا. مبادا جلوشان را بگیری. فقط اینکه من، مادرتان، باید تک و تنها با همه‌ی احساسات زنانه و مادرانه‌ام مبارزه کنم. خدا خلقم کرده برای همین مگر نه؟ مادرت ۲۳ اسفند ۰۴ روز پانزدهم جنگ رمضان @hofreee https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=497929.50459&btn=ارسال.نظر
می‌گوید که دست تنهاست و نمی‌تواند با بچه‌ها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمی‌رسد. شرمنده و ناراحت است و تنها کاری که از دستش برمی‌آید دعاست. می‌گویم تو به اندازه‌ی تعداد بچه‌هایت تیر درون تفنگت داری که به دشمنی که رو به رویت ایستاده شلیک کنی. الان مثل سربازی سرصبر اسلحه‌ات را تمیز کن. خشاب‌ را جا بزن. تا به وقتش شلیک کنی توی قلبشان. به نظرت این کار کمی‌ست؟ کار بزرگ تا نتیجه بدهد صبر می‌خواهد و تلاش. @hofreee
حُفره
می‌گوید که دست تنهاست و نمی‌تواند با بچه‌ها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمی‌رس
ولی مابقی‌مون ان‌شاالله سه‌شنبه و چهارشنبه میریم که گارد جاویدان رو در تاریخ قشنگ جاوید نام کنیم😎🇮🇷 البته بهتره بگم عانیم نام کنیم :) هرکی گرفت سه تا صلوات یادش نره. @hofreee
اول ابتدایی بودم. معلم‌مان به هرکس که دیکته‌اش را بیست می‌گرفت یک خط‌کش شکلدار می‌داد. از آن‌ها که رویش دایره و لوزی و مربع دارد. در آن عالم بچگی، خط‌کش برایم شده بود مائده آسمانی انگار. رنگ‌های مختلفی داشت و شبیه آبنبات‌های رنگی دلم را شیرین می‌کرد. من همیشه یک غلط را در دیکته‌ام داشتم. هر روز آن خط‌کش های رنگارنگ توی دست هم‌کلاسی‌هایم دست به دست می‌شد و من حسرت‌زده‌تر. یک‌بار به خودم گفتم باید هرطور شده بیست بگیری. زیاد تلاش کردم و نمی‌شد. اواخر سال تحصیلی بود. خط‌کش دیگر آرزویی بود که قدش بلندتر از من بود. اما ناغافل دیکته‌ام بیست شد. لحظه‌ای که معلم نایلون دور خط‌کش را باز کرد و دستم داد را یادم نمی‌رود. چند دقیقه فقط زل دم بهش درون دستم. واقعا شده بود؟ دیگر من هم جزو گروه بیستی‌ها بودم؟ حالا اسفند ۰۴ است و درون جنگیم. ماه رمضان به آخرش رسیده. سال دارد تمام می‌شود. وقت زیادی ندارم. خدایا دیکته‌ی پُر از غلطم این دفعه امیدی به بیست گرفتن دارد؟ به من هم از آن خط‌کش‌ها می‌دهی؟ اگر ندهی دخترک ۷ ساله می‌رود حیاط پشتی مدرسه و خیلی گریه می‌کند. راستی چقدر این خط‌کش‌ها توی دست بنده‌های شهیدت قشنگ است. چقدر حسرت به دل آدم می‌اندازد. @hofreee
امشب و فرداشب همان شب‌های عاشورایی‌ست که توی هیئت دعا می‌کردیم. که ای کاش همراه امام حسین(ع) می‌بودیم و کمکش می‌کردیم. حسین(ع) برای حق و زنده ماندن اسلام رفت. حالا هم پای همان حق وسط است. آن به سرکوبیدن‌های شب‌های عاشورایمان را به یاد بیاوریم و امشب و فردا خیابان‌ها را رها نکنیم. امام حالا هم منتظر ماست.... @hofreee
امشب به نیابت از این شهید بزرگوار که درحال ذکر گفتن به دیدار معبودش رفت، تا رسیدن به محل تجمع برای پیروزی جبهه‌ی حق و نابودی دشمنان صلوات می‌فرستم. شما هم نیت کنید. یک شهید انتخاب کنید و از طرفش هردعا و ذکری که می‌تونید بخونید. قطعا پیروزیم ان‌شاالله... @hofreee
می‌دانی زن‌های ما چه زمانی چادر به گردن و کمر می‌بندند؟ وقتی خیلی کار داشته باشند. بخواهند بروند سر شالیزار برنج بکارند یا درو کنند. وقتی بخواهند بروند توی باغ‌ و میوه‌ها را بچینند. وقتی بچه‌ را باید به کول‌شان ببندند تا کارها را سامان دهند. وقتی مردهایشان نیاز به کمک دارند. وقت کارهای جدی، طولانی و بلندمدت. این نوع چادر بستن نشانه‌ی یک رزم زنانه است. یعنی ما با این سرزمین و این پرچم حالاحالاها کار داریم. یعنی اجنبی‌ها گورتان را گُم کنید که ما سفت و محکم ایستاده‌ایم. پ.ن: به آنچه که میله‌ی پرچم کرده دقت کنید😌🇮🇷 @hofreee
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم.... @hofreee
می‌دانید این روزها ما شبیه چه هستیم؟ کولبران! ما نزدیک قله‌ایم. طبیعی‌ست که یک سری خسته شوند. یک سری سقوط کنند. یک عده را هم دیگر نداشته باشیم. به هر دلیلی. راه مشخص است. نگاه کنید. طلوع آفتاب را از پشت قله نمی‌بینید؟ دلتان نلرزد. به قول سید حسن، غم‌ها، خون‌ها و آرزوهامان را روی کول‌مان می‌گذاریم و بالاتر می‌رویم. هر چه که بشود. حتی اگر فقط یک نفر از ما بماند. ما این روزها داریم توحید و یکتاپرستی‌مان را به رخ جهان می‌کشیم. کم‌کم آدم‌ها عاشق خدای‌مان می‌شوند. هم او که این روزها ما را بس و کافی‌ست. و چیزی زیباتر از این وجود دارد؟ بعد شهادت هر عزیزی، شکر می‌کنیم و ادامه می‌دهیم. @hofreee