عزیزکم.
میدانی من زمان جنگ ۸ ساله نبودم. هر چه میدانستم مربوط به فیلمها و کتابها بود. خیال میکردم در آن ۸ سال همهی آدمها یا در جبهه بودند یا درگیر آن. یک روز از مادرم همین سوال را پرسیدم. اینکه واقعا همه رفته بودند به جبهه؟ آخر اطرافم پُر از اسم و عکس شهدا بود. مادرم گفت: " معلومه که نه! خیلیهام زندگی عادیشونو داشتن...." راستش از آنجا چیزی درونم شکست. از خودم میپرسیدم مگر میشود؟ یک عده در جبهه جان دهند. یک عده بیپدر، بیپسر و بیبرادر شوند. دوری از عزیزشان را تاب بیاورند. اسیر و مجروح شوند. بعد یکسری هم انگار نه انگار؟ باورش برایم سخت بود. حتی وقتی بعضی فیلمهای مضحک روی پردهی سینما رفت که ابعاد جدیدی از دهه شصت ایران را نشان میداد و به تمسخر میگرفت.
تا اینکه هم در جنگ ۱۲ روزه هم این جنگ دارم با چشمهای خودم واقعیتها را میبینم. تهران و بعضی شهرها زیر بمب و موشک است. ترس در برادر ۲۰ ماههات چنان ریشه دوانده که با هر صدایی مردمک چشمهایش روی یک نقطه ثابت میماند. انگار توی بهتی میرود. ( که البته فدای سرمان. در برابر آدمهایی که شهید میشوند یا مجروح یا خانههاشان خراب اینها که چیزی نیست.) بعد میشنوم که آدمها دنبال این هستند که لباس عیدشان را چگونه سِت کنند. کلی هموطن از دست دادهایم. باز هم عدهای یتیم و بیفرزند شدهاند. با هر کیش و آئینی. یا لوازم آرایشی جدیدی برای نوروز امتحان کنند. سفره هفتسین را چطور بچینند خوب است؟ زندگی عادی و آرام نوشجانشان. نمیگویم زندگی نکنند اما بد نیست کمی هم سرشان را از زیر برف دربیاورند. حالا اگر یکذره با اتفاقات کشور درگیری داشته باشند چیز بدی نمیشود. حتما باید بمب و موشک به شهرشان بخورد که بفهمند توی جنگیم؟ این همه بیتفاوتی برای خودشان خوب نیست. این همه بیوطن بودن. بیوطن یعنی کسی که وطن ندارد و دلش برای جایی نمیتپد. لااقل از کنار دستههای عزاداری شبانه کاش به راحتی رد نشوند. صدای گرفتهی مادران و پدران داغدار به گوششان میرسد اصلا؟ میدانند اگر پای آمریکا به این مملکت برسد چه بلایی سرشان میآید؟ به خدا که آرزوی پارتنر خوب و رل زدن و دیت را باید به گور ببرند. از افغانستان و لبنان و سوریه خبر دارند که چه شده؟ از تجاوزهای گروهی به زنان و دختران میدانند؟ توی دی ماه ندیدند که چه شد؟ چه راحت سر بریدند و تکه تکه کردند؟ فکر میکنند چنین وحوشی اگر دستشان به مملکت ما برسد زندگی برایشان میگذراند؟ به خدا که رنگ آزادی و امنیت را هم نمیبینند. میدانند ایرانی که برود زیر دست اجنبی چه خواهد شد؟ آنقدر گرسنگی بهشان میدهد که یادشان میرود عید نوروزی در تقویم وجود دارد. اینکه هر لحظه که از خانه بیرون میروند معلوم نباشد صحیح و سالم برمیگردند یا جنازهشان با یک گلوله در مغزشان. این ماییم که داریم برای آزادی میجنگیم. این همه جدایی از وطن را نمیفهمم. وقتی جنازهی جوانانمان را سوخته و جزغاله از پای لانچر بیرون میکشند.
از آنطرف میبینی چه شیربچههای باغیرتی داریم. دهه هشتادی و حتی نودیها! لباس بسیجی پوشیدهاند و توی ایست بازرسیها مشغولند. پسرم ببین چقدر شجاع و جسورند که با وجود اینکه دشمن مستقیم ایستها را میزند، آنجا هستند. با زبان روزه و غذایی ناچیز. همان بچههایی که مثل تو در ناز و نعمت بزرگ شده بودند و گوشی و پلیاستیشن همه چیزشان بود. ببین به وقتش چه جنمی از خودشان نشان دادند. دیروز یکیشان را دیدم. به نظرم ۱۱، ۱۲ ساله. لباس رزمش به تنش زار میزد. داشت میدوید و پوتین درون پایش لف لف صدا میداد. برایش بزرگ بود. نمیدانی چقدر غبطه خوردم به حال خودش و خانوادهاش. بعد با خودم فکر کردم اگر بزرگ بشوید و بخواهید بروید چه باید بکنم؟ سریع خودم را نهیب زدم که احمق اگر پسرهایت روزی بخواهند برای وطنشان قدمی بردارند باید کلاهت را بندازی بالا.
مبادا جلوشان را بگیری. فقط اینکه من، مادرتان، باید تک و تنها با همهی احساسات زنانه و مادرانهام مبارزه کنم. خدا خلقم کرده برای همین مگر نه؟
مادرت
۲۳ اسفند ۰۴
روز پانزدهم جنگ رمضان
#نامههاییبهپسرم
#هشت
@hofreee
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=497929.50459&btn=ارسال.نظر
میگوید که دست تنهاست و نمیتواند با بچهها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمیرسد. شرمنده و ناراحت است و تنها کاری که از دستش برمیآید دعاست.
میگویم تو به اندازهی تعداد بچههایت تیر درون تفنگت داری که به دشمنی که رو به رویت ایستاده شلیک کنی. الان مثل سربازی سرصبر اسلحهات را تمیز کن. خشاب را جا بزن. تا به وقتش شلیک کنی توی قلبشان.
به نظرت این کار کمیست؟
کار بزرگ تا نتیجه بدهد صبر میخواهد و تلاش.
#مادریدرجنگ
#شلیککن
@hofreee
حُفره
میگوید که دست تنهاست و نمیتواند با بچهها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمیرس
ولی مابقیمون انشاالله سهشنبه و چهارشنبه میریم که گارد جاویدان رو در تاریخ قشنگ جاوید نام کنیم😎🇮🇷 البته بهتره بگم عانیم نام کنیم :)
هرکی گرفت سه تا صلوات یادش نره.
#بیاییدکهمنتظریم
#گاردچاییدان
@hofreee
اول ابتدایی بودم. معلممان به هرکس که دیکتهاش را بیست میگرفت یک خطکش شکلدار میداد. از آنها که رویش دایره و لوزی و مربع دارد. در آن عالم بچگی، خطکش برایم شده بود مائده آسمانی انگار. رنگهای مختلفی داشت و شبیه آبنباتهای رنگی دلم را شیرین میکرد. من همیشه یک غلط را در دیکتهام داشتم. هر روز آن خطکش های رنگارنگ توی دست همکلاسیهایم دست به دست میشد و من حسرتزدهتر. یکبار به خودم گفتم باید هرطور شده بیست بگیری. زیاد تلاش کردم و نمیشد. اواخر سال تحصیلی بود. خطکش دیگر آرزویی بود که قدش بلندتر از من بود. اما ناغافل دیکتهام بیست شد. لحظهای که معلم نایلون دور خطکش را باز کرد و دستم داد را یادم نمیرود. چند دقیقه فقط زل دم بهش درون دستم. واقعا شده بود؟ دیگر من هم جزو گروه بیستیها بودم؟
حالا اسفند ۰۴ است و درون جنگیم. ماه رمضان به آخرش رسیده. سال دارد تمام میشود. وقت زیادی ندارم. خدایا دیکتهی پُر از غلطم این دفعه امیدی به بیست گرفتن دارد؟ به من هم از آن خطکشها میدهی؟ اگر ندهی دخترک ۷ ساله میرود حیاط پشتی مدرسه و خیلی گریه میکند. راستی چقدر این خطکشها توی دست بندههای شهیدت قشنگ است. چقدر حسرت به دل آدم میاندازد.
#رضابرضاک
@hofreee
امشب و فرداشب همان شبهای عاشوراییست که توی هیئت دعا میکردیم. که ای کاش همراه امام حسین(ع) میبودیم و کمکش میکردیم. حسین(ع) برای حق و زنده ماندن اسلام رفت. حالا هم پای همان حق وسط است. آن به سرکوبیدنهای شبهای عاشورایمان را به یاد بیاوریم و امشب و فردا خیابانها را رها نکنیم. امام حالا هم منتظر ماست....
@hofreee
میدانی زنهای ما چه زمانی چادر به گردن و کمر میبندند؟
وقتی خیلی کار داشته باشند. بخواهند بروند سر شالیزار برنج بکارند یا درو کنند.
وقتی بخواهند بروند توی باغ و میوهها را بچینند.
وقتی بچه را باید به کولشان ببندند تا کارها را سامان دهند.
وقتی مردهایشان نیاز به کمک دارند.
وقت کارهای جدی، طولانی و بلندمدت.
این نوع چادر بستن نشانهی یک رزم زنانه است.
یعنی ما با این سرزمین و این پرچم حالاحالاها کار داریم.
یعنی اجنبیها گورتان را گُم کنید که ما سفت و محکم ایستادهایم.
پ.ن: به آنچه که میلهی پرچم کرده دقت کنید😌🇮🇷
@hofreee
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم....
@hofreee
میدانید این روزها ما شبیه چه هستیم؟
کولبران!
ما نزدیک قلهایم. طبیعیست که یک سری خسته شوند. یک سری سقوط کنند. یک عده را هم دیگر نداشته باشیم. به هر دلیلی. راه مشخص است. نگاه کنید. طلوع آفتاب را از پشت قله نمیبینید؟ دلتان نلرزد. به قول سید حسن، غمها، خونها و آرزوهامان را روی کولمان میگذاریم و بالاتر میرویم. هر چه که بشود. حتی اگر فقط یک نفر از ما بماند.
ما این روزها داریم توحید و یکتاپرستیمان را به رخ جهان میکشیم. کمکم آدمها عاشق خدایمان میشوند. هم او که این روزها ما را بس و کافیست.
و چیزی زیباتر از این وجود دارد؟
بعد شهادت هر عزیزی، شکر میکنیم و ادامه میدهیم.
#کفیبالله
#حسبیالله
@hofreee
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | زیر سایه رهبر شهید
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 زینب مکینژاد مادر دانشآموز شهید مدرسهی میناب است. بارها خودم را جای او گذاشتهام. اینکه در چنین موقعیتی چه کلماتی بر زبانم جاری میشود؟ آدمها وقتی غمها روی دلشان آوار میشود، خود واقعیشان بیرون میزند. به این فکر میکنم در آن لحظات دهانم میچرخد که از آرمانهایی که با آن بزرگ شدم بگویم؟ مثل این مادر ذرهای صدایم خش نداشته باشد. قرص و محکم حرف بزنم. کمرم صاف باشد. میتوانم؟
🔻 آخر مادری مسئلهی پیچیدهایست. تو با احساسات ضد و نقیض فراوانی باید بجنگی. آنقدر هوشیار باید باشی که احساسات و هیجاناتت از آنچه به آنها باور داشتی جلو نزد. پسرهایم را میبینم و این فکرها توی سرم میچرخد. چطور میشود مانند این مادر بود؟ که داغت را احتمالا زیر چادرت پنهان کنی. مثل مادری که عکس پسران شهیدش را زیر چادرش پنهان کرد که امام خمینی(ره) را ناراحت نکند. حتی ذرهای دنبال چیستی و چرایی قضیه نباشی. تمام وجودت پُر باشد از حماسه و جنگ برای حق.
🔻 انگار مادر وهب باشی در روز عاشورا. دنبال هدیهای که دادهای نیستی، چه بسا خودت را هم قربانی خواهی کرد. انگار زینب کبری(س) باشی در مجلس یزید. مصیبت اندکی از شیوایی و رسایی کلامت را درگیر نکند. جز زیبایی ندیده باشی. جز حق و حقیقت نخواهی. زن برایم نشانهای از تمام مادرهای شهدا در طول تاریخ را دارد. و چنین زنی جز در جمهوری اسلامی ایران و زیر سایهی رهبر شهید به وجود میآمد؟
✍🏻 مبارکه اکبرنیا
🗓 شماره ٩٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh