🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶⁴. . .
«بهشت زهرا»
((حامی با گل رزی در دست بالای قبر نازنین ایستاد، عکس نازنین روی قبر او لبخند میزد ، حامی هیچ وقت فکر نمیکرد روزی این لبخندها را از روی سنگ قبر تماشا کند ...
آرام کنار قبر نشست، با دستانش خاک روی قبر را پاک کرد ، چند هفته بود حواسش پرت آهو شده بود و سراغ نازنین نیامده بود و میدانست حالا او از حامی دلخور است ... ))
+ سلام قربونت برم 🥲 خوبی ؟
+ دلم برات تنگ شده بود ...
+ میدونی ! الان بیشتر از هر موقعی به وجودت نیاز دارم
(( آرام رو اسم حک شده نازنین روی قبر دست میکشد ))
+ نمیدونم چجوری بگم ...
نازنین تو خودت بیشتر از هر کسی از دل من خبر داری ، از احساس واقعی من نسبت بهش خبر داری ...
((حامی بغض کرد ، صورت آهو از جلوی چشمانش کنار نمیرفت ، خاطراتش با او در مغزش تکرار میشد و حامی را دیوانه میکرد ، حامی حتی نمیتوانست دیگر به نبودن آهو فکر کند .
فکر نداشتن آهو باعث شد بغضش بترکد و اشک های گرمش صورتش را خیس کند ،حامی حالا داشت معنای واقعی عاشق شدن را درک میکرد ... ))
+ نازنین ، من بدجوری دوستش دارم ، مهم نیست اون منو نمیخواد یا نه ، ولی من بدون اون میمیرم ...
میترسم ، میترسم !
اگه همه ٔ اون حرفاش ، رفتاراش ...
همش الکی بوده باشه چی ؟ اگه فقط تظاهر می کرده که منو میخواد چی ؟
ولی ، نه ... !
الکی نبود ...
برقش چشماش ، گرمی دستاش ...
اینا همشون الکی نبود !
نمیدونم !
گیج شدم نازنین ! اصن نمیدونم باید چیکار کنم ، نمیدونم باید هنوز دوستش داشته باشم یا بیخیالش بشم
اما ، نه !
من نمیتونم به این سادگیا ولش کنم، باید تکلیف دلمو روشن کنم !
حتی اگه منو نخواد بیخیالش نمیشم ...
((حامی غرق حرف زدن با نازنین شد آنقدر که متوجه گذر زمان نشد ...
کم کم آفتاب غروب کرد و هوا تاریک شد ،آنجا بود که حامی به خودش آمد و تازه متوجه تاریکی هوا شد و فهمید چند ساعت است که دارد با نازنین حرف میزند ، این شد که از سر جایش بلند شد خاک را از شلوارش تکاند و با نازنین خداحافظی کرد و از آنجا رفت ...))
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶⁴. . . «بهشت زهرا» ((حامی با گل رزی در
پارت جدید تقدیم به شما 🌀🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤🩸
یه نظر بدین تا وارد جای حساسش بشیم 😬
« قراره یزدی بازی کنم 😍🤗»
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
خب قشنگا کمکم داریم وارد جای دارک رمان میشیم ✨🥲
رمان منم این پارت دارک میشه
هدایت شده از پایان/𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 𝑲𝒉𝒐𝒓𝒔𝒉𝒊𝒅𝒐 𝑴𝒂𝒉
𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 𝑲𝒉𝒐𝒓𝒔𝒉𝒊𝒅𝒐 𝑴𝒂𝒉
فــصــلســوم رُمـــــانـــخــورشــیـدومـــاهـ🌝✨
قسمت هایی از رُمــانـ :
رویا: تو دیگه حتی نمیپرسی حالم خوبه یا نه
_
رویا: یا یکی دیگه باعث شده من دیگه برات مهم نباشم؟
_
حامی: با قهر کردن چیزی حل نمیشه
رویا: موندنم فعلاً چیزیو درست نمیکنه
_
رویا: اول باید ثابت کنی که حرفت فقط حرف نیست
_
نفس: رویا گفت چون امشب دیر میای لازم نیست بهت بگه
_
حامی: بدون اینکه حتی یک کلمه بهم بگی از خونه رفتی بیرون!
_
حامی: این چیزی نیست که با یه قول درست بشه
_
رویا: من هر چند دقیقه میام ببینم حالت خوبه؛ بعد تو مسخرم میکنی؟
_
رویا: حتی فکر نکردم اون مکالمه قراره آخرین بار باشه...
ادامهش تو چنلمه...
@roman_haamimm