eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
61 ویدیو
120 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد هشتم کتاب سرودهٔ چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ به یک دلیل خیلی واضح و روشن. اگر ، تا پیش از ۹ اسفند یک قهرمان افسانه‌ای و اسطوره‌ای و شاید کمی انتزاعی و دور از دسترس بود، حالا دیگر این‌طور نیست. آرش را بابا به من شناساند. مثل خیلی جاهای دیگر زندگی، این را هم مدیون او هستم. منظومهٔ آرش کمانگیر را باید و باید این روزها خواند. انقدر بخوانیم که حفظ شویم. برای فرزندانمان بخوانیم و بگوییم آقا، رهبر، سیدعلی خامنه‌ای آرشی بود که از بخت و اقبال، ما معاصر او بودیم. این لطف را در حق خودتان و فرزندتان بکنید و این سروده را برای خودتان و او بخوانید. 🎁 از بین کسانی که این فرم را تا پایان روز جمعه تکمیل کنند، به سه نفر به قید قرعه این کتاب را خواهم کرد. نسخهٔ الکترونیک و صوتی کتاب، در طاقچه موجود است. 🎧 این نسخهٔ صوتی هم شنیدنی است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
✍ حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی در اولین پیام: ✏️ من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از بود و شنیدم که مشت دست سالمش را کرده بود. دلمون آروم گرفت. ✌️❤️
دعاگو هستم و بیشتر، @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز سیزدهم جنگ؛ خداوند در جزئیات است. امروز را روزه نگرفتم. سرماخوردگی خوب نمی‌شد. صبحانه که خوردم، رفتم تره‌بار جلفا. یک هفته‌ای خانه نبودیم و یخچال خالی بود. بعضی از اتفاقات انقدر پرتکرار است که گاهی خیال می‌کنیم عادی است؛ در حالی که اصلا عادی نیست. کشور در یک حملهٔ همه‌جانبه است و در تره‌بار همه‌چیز موجود است. بدون افزایش قیمت. باید این اتفاقات درخشان را دائم به خودمان و دیگران یادآوری کنیم که هم شاکر باشیم و هم نسبت به مسئولان، امیدوار. به آقای صندوقدار تره‌بار گفتم: «خداقوت. دمتون گرم که تو این روزا پاکار هستید» نگاهم کرد و با خندهٔ دلچسبی گفت: «کجا بریم؟ چرا بریم اصلا؟» دمشان گرم. برگشتم خانه. مدت خوبی را با دوخواهرون بازی کردم. هر سه‌مان لازم داشتیم. با هر کدام جداجدا بازی کردم. لیلا هنوز کلمات زیادی نمی‌گوید. همه را «ماما» خطاب می‌کند. همهٔ حیوانات را جوجو می‌شناسد و البته به جوجو هم می‌گوید: «جی». مثلاً پیشی که می‌بیند با ذوق می‌گوید: «جی» شوفاژ و کتری و لیوان چای و اتو رو که می‌بیند می‌گوید: «دا» یعنی داغ است. ساعت دو تا چهار، مراسم ختم شهیده محمدی مادر یکی از شاگردان سابقم بود. روز دوم یا سوم جنگ به شهادت رسید. سه فرزند دارد... همراه بابا رفتیم مسجد امام علی در شهران برای مراسم ختم. هنوز از انبار نفت شهران دود بلند می‌شد. دو پسر شهید به همراه پدرشان جلوی در مسجد ایستاده بودند. با لبخند استقبال می‌کردند. عجیب بودند. برای توصیف حال و حالت‌شان، کلمه کم می‌آورم. به‌قدری محکم و استوار بودند که حس می‌کردم چقدر از آنها ضعیف‌ترم. در راه برگشت برای بابا «حسبی‌ الله» را پخش کردیم و با بابا قربان‌صدقهٔ چاوشی رفتیم. اینکه در عالم هنر و فضای روشنفکری، اینگونه سمت جمهوری اسلامی بایستی، خیلی حرف است. حوالی ساعت پنج رسیدیم خانه که چشم و دلمان به پیام رهبر روشن شد. پیام رهبر را از شبکهٔ خبر شنیدیم. چندباره. هم دلتنگ پیام‌های آقا شدیم و هم دل‌گرم؛ که خلف صالحش جای او نشسته. از مشت گره‌کرده گفت و دلمان را به ادامهٔ جنگ محکم‌تر کرد. یک ویژگی خیلی مهمی پیام رهبر، داشت که به گمانم کمتر کسی به آن اشاره کرده است: توجه به جزئیات. پیام رهبر اشاره‌های جزئی درخشانی دارد. اشارهٔ صریح به تنگهٔ هرمز، به مشت گره‌کرده، به تاوان و غرامت، به شرکت کردن در روز قدس. آخ که چقدر در این چند روز منتظر این لحظات بودیم. حوالی ساعت هشت راه افتادیم سمت میدان شهید طهرانی مقدم. نرگس شام نخورده بود و از گشنگی بداخلاق شده بود. متاسفانه بابای بدی شدم و دعواش کردم. به گمانم همهٔ بازی‌کردن‌های صبحم با او را سوزاندم... با دعوای من گریه‌اش تمام شد و در صندلی ماشین خوابش برد. عذاب وجدانی گرفتم که تا الان همراهم است... به میدان رسیدیم. لیلا هم خوابش برده بود. من و دخترها در ماشین ماندیم و همسرم با پرچم راهی میدان شد. ساعت نه‌ونیم برگشتیم خانه. حسام ساعت ده آمد پیشمان. دخترها در نشیمن خوابیده بودند و برای اینکه بیدار نشوند، من و همسرم و حسام آمدیم توی اتاق. تا حوالی ساعت یازده‌ونیم گپ زدیم و از دوستان مشترکی گفتیم که چقدر این روزها کر و کورند و از برکت خون شهدا گفتیم که چه اتفاقات عجیبی دارد می‌افتد. حسام راهی تجریش شد و ما شب قدر را مثل پریشب از خانه می‌گذرانیم. چه روز قدسی بشود فردا. چقدر اسراییل احمق و نادان است. هر دوبار در مناسبت‌های مهم و مذهبی حمله کرد. شعورش نمی‌رسد که مردم ایران همدل‌تر و عصبانی‌تر می‌شوند. ان‌شاءالله فردا پرشکوه‌ترین روز قدس تاریخ انقلاب خواهد شد. ایده‌ای دارم برای تولید یک اثر مکتوب که نیاز به همراهی تعداد زیادی از شما دارد. جزئیاتش را فردا اینجا می‌نویسم. ان‌شاءالله به لطف خدا کتابی را تولید خواهیم کرد که هم از حیث فرم و هم از حیث محتوا، نمونهٔ مشابهی نخواهد داشت. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز سیزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: اگر هستید و این روزها تهران ساکن نیستید، می‌خواهم جسارت و یک فضولی انجام بدهم: لطفا برگردید تهران و هر شب در خیابان حاضر شوید. هیچوقت مثل امروز توفیق اینکه مردم عادی در بجنگند، در دسترس نبوده است. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
✌️ دعوت رسمی برای تولید یک اثر مکتوب دربارهٔ جنگ سلام. ان‌شاءالله قصد دارم پس از پایان جنگ، تولید یک اثر مکتوب مستقل دربارهٔ را آغاز کنم. محتوای اصلی که متن کتاب روی اسکلت آن سوار خواهد شد، روزنگارهای جنگ است. اما برای تولید این کتاب، به همراهی تعداد زیادی از شما عزیزان احتیاج دارم. تعداد خیلی زیاد. و فاز اول تولید کتاب از همین روزهایی که داخلش هستیم شروع شده است. به لطف خدا خروجی این حرکت جمعی، کتابی با فرم و محتوایی کم‌نظیر خواهد شد؛ ان‌شاءالله. درصورتی‌که علاقمند به همراهی هستید، بررسی بفرمایید که آیا شرایط زیر شامل حالتان می‌شود یا نه؟ 🔰 شرایط مورد نیاز جهت همراهی: ۱. محدودیت سنی: از ۷ سال تا هرچند سال. صرفا توانایی نوشتن مهم است. ۲. اصلا نیاز نیست شما نویسنده باشید یا قلم خاصی داشته باشید. ۳. حوصله و صبوری و استمرار. معلوم نیست جنگ چند روز طول خواهد کشید. یک هفته یا یک ماه یا بیشتر؟ فقط مهم این است که بنویسید. ۴. از هر گوشهٔ ایران که باشید می‌توانید در این پروژه شرکت کنید. فاصلهٔ فیزیکی شما با جنگ ذره‌ای اهمیت ندارد. ✅ اگر شرایط بالا شامل حالتان می‌شود، از طریق پیوند زیر جهت ورود به گروه هماهنگی، قدم روی چشمان من بگذارید: https://survey.porsline.ir/s/CDqwPuAG کیفیت نهایی این کتاب، در گروِ حضور افراد متنوع (از حیث سن، اقلیم زندگی، عقیده و...) و متعدد است. اگر کسی را می‌شناسید که می‌تواند به ما کمک کند، این پیام را برایش بفرستید. حتی کودکان و نوجوانان. ارادتمند مصطفا جواهری سردبیر مجلهٔ مدام @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
#جعبه_جنگ پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد هشتم کتاب #آرش_کمانگیر سرودهٔ #سیاوش_کسرایی
. از بین ۷۱ نفری که در قرعه‌کشی اسم نوشته بودند، نام سه بزرگوار انتخاب شد: آقای محمد میرزایی خانم زینب خدابخش خانم هدی عدالتی‌فرد
روز چهاردهم جنگ؛ مشت‌های گره‌کرده امروز را هم روزه نگرفتم که سرماخوردگی دست از سرم بردارد و برداشت. برای نماز صبح، جنگنده‌ها بیدارمان کردند. دَمشان گرم. بعد از نماز خیلی بد خوابیدم. دل‌درد داشتم و خوابم سبک بود. دوخواهرون، صبح‌ها تبدیل به دوخروسون می‌شوند. اصرار دارند صبح علی‌الطلوع بیدار شوند. هرکدام زودتر بیدار شود، سراغ آن یکی می‌رود و روتین صبحگاهی را به جا می‌آورد. لیلا بیدار شد و برش داشتم و رفتم داخل اتاق و دوباره خواباندمش. از فرصت خواب بودنش استفاده کردم و پست دعوت‌نامهٔ روزنگارنویسی جمعی را آماده کردم و در کانال گذاشتم. چشم‌های من و همسرم می‌سوخت و دیدیم که واقعا باید بیدار شویم. مثل اغلب صبح‌های دیگر. حوالی ساعت ده داشتم به لیلا صبحانه می‌دادم که جنگنده‌ها برگشتند. این سری انگار نزدیک‌تر بودند. داریم عادت می‌کنیم. برای ساعت یازده با بابا‌ این‌ها قرار داشتیم که به سمت دانشگاه تهران حرکت کنیم. بچه‌ها را سه‌لایه لباس پوشاندیم. خودمان هم حسابی گرم پوشیدیم. بابا گفتند با یک ماشین برویم و سوار ماشین بابا شدیم. از دیشب تا صبح باران بارید. تا ظهر هم ادامه داشت. کم‌وزیاد می‌شد. در اتوبان شهید همت، انواع و اقسام وسایل نقلیه با پرچم حضور داشتند. از خودروهای گران‌قیمت تا زوج‌های سوار بر موتورسیکلت. من نمی‌فهمم دستگاه اطلاعاتی گردن‌کلفتی مثل اسراییل، چطور هنوز مردم ایران را نشناخته؟ چطور نمی‌فهمد ایرانی‌جماعت قُد و یک‌دنده است؟ چرا نمی‌فهمد وقتی تهدیدش کنی، شجاع‌تر می‌شود؟ مردم علیرغم تهدید اسراییل و بارش باران خیلی حضور داشتند. ماشین را از هر سال، دورتر پارک کردیم. داخل خیابان کبکانیان، بالای بلوار کشاورز. کالسکهٔ دخترها دوقلویی است. همه خیال می‌کنند دوقلو هستند. وقتی کالسکه را هل می‌دهم، نگاه آدم‌هایی که از روبرو می‌آیند بامزه است. اغلب هم لبخندی می‌زنند. لیلا اگر سرحال باشد با زبان خودش آواز می‌خواند. تا تقاطع ایتالیا و وصال رفتیم و از دیگران جدا شدیم. سمت راست وصال، صفوف زنانه تشکیل شد و سمت چپش مردانه. من و همسرم هم دو طرف جدول سجاده‌هامان را انداختیم. باران می‌بارید و همه‌جا خیس بود. نماز اول لیلا روی سجادهٔ من بود و نرگس روی سجادهٔ مادرش. در قیام می‌آمد بغلم و هنگام سجده دوتایی به هم گره می‌خوردیم. رکعت دوم خودش را از من جدا کرد و سعی کرد با دانه‌های ریز آسفالت خیس و سیاه کف خیابان دوستی برقرار کند. نماز دوم هم با همین گیروگرفت گذشت. نتیجه اینکه بعد از نماز، با دو بچهٔ خیس و لچِ آب مواجه شدیم. خیلی خنده‌دار بودیم. خانوادهٔ آقای کبریایی را هم دیدیم. جمع‌وجور کردیم‌و راه افتادیم سمت ماشین. از دیروز علامت پیروزی ما، مشت گره کرده شده. ✊ شعار دادیم و با روز قدس باشکوه خداحافظی کردیم و برگشتیم خانه. به محض رسیدن، دوخواهرون رفتند حمام و ناهارشان را در حمام خوردند. لیلا که مستِ خواب بود. حمام هم که هیچ. نرگس اما کمی سرحال بود هنوز. پتوی مسافرتی که خیس شده بود را شسته بودیم و روی بند رخت فلزی داخل خانه کنار شوفاژ پهن کرده بودیم. فرمش شبیه خانه شده بود و نرگس خوشش آمد. گفت من اینجا می‌خواهم بخوابم. بالش‌هامان را برداشتم و دوتایی رفتیم زیر بند رخت و زود خوابش برد. از فرصت خواب بودن بچه‌ها دوباره استفاده کردم و در گروه روزنگارنویسی جمعی، یک صوت سی‌دقیقه‌ای ارسال کردم که جزئیات فرایند کار چطور خواهد بود. تا کسانی که به جمع اضافه شدند، تصمیم نهایی را برای همراهی یا عدم همراهی بگیرند. غروب که دخترها بیدار شدند، رفتند طبقهٔ پایین و ما از فرصت استفاده کردیم که وسایلمان را جمع‌وجور کنیم. بعد از تجمع شبانه می‌خواستیم برویم اکباتان. سه دور ماشین لباس‌شویی زدیم و حجم خوبی لباس و زیرانداز و کاپشن و اینجور چیزها را شستیم. حوالی ساعت نه با بابا و مامان و خواهر کوچکم راه افتادیم سمت انقلاب. اول رفتیم و بنزین زدیم. پمپ بنزین خلوت بود. الحمدلله. داخل جنگ هستیم و بنزین، برقرار. ماشین‌ها را داخل خیابان انقلاب بعد از وصال پارک کردیم. حامد کاشانی جلوی سردر سخنرانی داشت. کمی ماندیم و رفتیم تا میدان انقلاب. خواهر دیگرم و علی میدان بودند. نرگس از دیدن عمه ذوق کرد. حاج محمدرضا طاهری مداح بود و به آخرش رسیدیم. همگی برگشتیم سمت سردر و خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت اکباتان. امروز چند نفر از شب احیای دیشب برایم تکه‌فیلمی فرستادند. می‌خواستم چند جمله‌ای درباره‌‌اش بنویسم که تصمیم گرفتم در یک متن جداگانه فردا خط‌خطی کنم. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز چهاردهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: امروز بارها و بارها تصاویر و فیلم‌های حضور مسئولان رده‌بالای نظام را در روز قدس دیدم و با شجاعت‌شان، قند در دلم آب شد. چقدر شماها خواستنی و محشر هستید آقایان. خدا عزت‌تان بدهد. ❤️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
سلام و سلام ✋🏻 عجالتا این پیام آغاز فروش اشتراک مجلهٔ مدام را دریابید. تا مفصل بیایم و در باب اهمیت «مشترک مدام شدن» توضیح دهم. 😎
شهرک اکباتان، شور انقلابی و مسألهٔ یادگرفتن قِلِق مردم دیروز چند نفر از دوستانم فیلمی از برگزاری متفاوت مراسم شب احیا در برایم فرستادند. می‌دانستند که خانوادهٔ همسرم ساکن اکباتان هستند و من هم به بهانه‌های مختلف از اکباتان عزیز گفته و نوشته بودم. اگر فیلم را ندیده باشید توصیفش، چنین است: برگزاری دعای جوشن کبیر در پیاده‌راه بین بلوک‌های شهرک (اگر درست خاطرم باشد، فاز۲). طبیعتاً فردی در حال خواندن دعا با صدای بلند از بلندگو است و مردم شرکت‌کننده در مراسم، توأمان در حال حرکت و خواندن دعا هستند. من ذره‌ای🤏🏻 شک در خوش‌نیتی و خلوص تصمیم‌گیران و همهٔ عزیزانی که آن شب احیا این تصمیم را گرفته‌ و پیاده کرده‌اند، ندارم. اما به واسطهٔ هفت سال زندگی و رفت‌وآمد در شهرک اکباتان، مناسب دیدم شاید باز کردن یک نکته خالی از لطف نباشد؛ خاصه آن که احتمالا بتوانیم عرض بنده را تعمیم بدهیم و در روزهای پیش‌رو، تصمیم‌های درست‌تر و مناسب‌تری بگیریم. بافت اجتماعی شهرک اکباتان بسیار بافت پیچیده‌ای است. برای شناختن اهالی شهرک، تنها و تنها یک مسیر وجود دارد: هم‌زیستی و تعامل با آنها. اصلا نمی‌شود با گشت‌وگذار در شهرک تصویر دقیقی از مردمانش پیدا کرد. اصلا نمی‌شود با دیدن چند عکس، صوت یا تکه‌فیلم به برداشت دقیقی از شهرک اکباتان رسید. در بین اهالی شهرک اکباتان از خانوادهٔ شهید و افراد متعهد به مبانی انقلاب داریم تا معاند و برانداز جمهوری اسلامی. (در طبقهٔ منزل والدین همسرم هم مادر شهید داریم هم هم دختری که معلم رقص و برانداز است.) البته به طور کلی، کفهٔ فضای مذهبی و انقلابی شهرک، سبک‌تر از کفهٔ دیگر است. با این مقدمه، تصویری که در ذهن ساکنان داخل خانه از شنیدن صدای آقای مداح از بلندگو که دارد دعای جوشن‌کبیر می‌خواند، ساخته می‌شود این است: «اینا اومدن واسهٔ ما خط‌ونشون بکشن» یا «معلوم نیست باز از بیرون شهرک آدم جمع کردن که...» یا «بذارید هیجان شما انقلابیا بخوابه، نوبت ما هم میشه.» در حالی‌که من مطمئنم اصلا قصد و غرض دوستان من در بسیج مسجد امام‌خمینی (یا اگر نهاد دیگری برگزارکنندهٔ آن مراسم بوده)، ایجاد مزاحمت برای اهالی یا خط‌ونشان کشیدن برای آنها نبوده. ❓ پس مسأله چیست؟ ما گاهی اوقات یک حرف درست داریم، اما بلد نیستیم و نمی‌دانیم فرم و شکل‌وشمایلِ بیان این حرف درست، بستگی به بستری دارد که می‌خواهیم این حرف درست را عرضه کنیم. یک مثال ساده بزنم: اگر کنش من در کانال‌های شخصی خودم در تلگرام و ایتا و تلگرام و بله و صفحهٔ اینستاگرامم، یک‌چیز باشد یعنی اساسا فهمی از مخاطب خودم ندارم. من با مخاطب اینستاگرامم باید حرفم را یک‌طور بیان کنم، با مخاطب ایتا یک‌جور و با مخاطب تلگرام به نحوی دیگر. اگر پخش‌کردن مداحی حسین طاهری در میدان هفت‌تیر نتیجهٔ مثبت می‌دهد، به این معنا نیست که همه‌جا به پاسخ درست می‌رسد. هر محله، هر فضا و هر جایی کنشِ سازگار با خودش را می‌طلبد. 🧩 این‌شب‌ها، مایی که در خیابان حضور داریم از حضور و دیدن مردم دلگرم می‌شویم. اما ممکن است به یک نکتهٔ مهم حواس‌مان نباشد. ما، ممکن است از جهت کمیت، پرتعداد باشیم و از بعد رسانه‌ای، چشم‌گیر؛ اما از حیث درصد در میان مردم جامعه، عدد بالایی نیستیم. این به معنای القای ناامیدی نیست. به معنای این است با توجه به شرایطی که داخلش هستیم و احتمالا پیچیده‌تر شدن اوضاع خیابان در روزهای پیش‌رو، محتاج گفتگوکردن با آنهایی هستیم که شبیه ما نیستند و شبیه ما فکر نمی‌کنند. ما (منظورم همین مردمی است که شب‌ها خیابان‌ها را روشن کردیم؛ و نه مسئولان) وظیفه داریم بلد باشیم و یاد بگیریم که دربارهٔ شرایط فعلی، با کاسب چطور حرف بزنیم، با آدم خاموش چطور صحبت کنیم، با معترض ۱۸دی که الان ساکت است چطور مواجه شویم و... ایران، بخش قابل قبولی مدافع سرسخت انقلاب اسلامی دارد و بخش پرتعدادتری، سرمایهٔ اجتماعی خاموش و باز هم بخش قابل قبولی، مخالف نظام. (بخشی هم برانداز و آشوبگر دارد که مقصود من در این پیام نیستند.) «ما»ی مدافع سرسخت انقلابی هم با بدنهٔ خاموش و هم مخالفان نظام صحبت کنیم. گفتگو کنیم. با خوش‌رویی مواجه شویم. حرف‌هایشان را بشنویم. خیلی اوقات نیاز به پاسخ دادن و اقناع کردن هم‌ نیست. آدم‌ها هرکدام قلق و لِم خودشان را دارند. ما چاره‌ای جز پیدا کردن قلق مردم نداریم. فردای تمام‌شدن جنگ، آغاز بازشدن کلاف پُرگره دعواهاست. شور و حرارت انقلابی این روزهای‌مان را باید بلد باشیم و بتوانیم در مسیر درست تبدیل به انرژی کنیم. ایران، فقط به همدلی و همراهی هستهٔ سخت انقلاب نیاز ندارد. هیچوقت، مطلقا هیچوقت دیگر، فرصت استفاده از برکت خون شهدا مخصوصا رهبر شهیدمان نصیب ما نمی‌شود. باید همدلی و مدارا و تعامل با مردم از روی رگ‌خواب خودشان را یاد بگیریم. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
همه باید قلم‌ها و زبان‌ها را غلاف کنند و برای دشمن به کار بیندازند؛ به ضد دشمن؛ به ضد دشمن؛ به ضد دشمن؛ سخنرانی امام خمینی در جمع کارکنان روزنامهٔ میزان | ۱۳۵۹/۱۲/۱۲ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هر کسى که طرف‌دار دین مقدّس اسلام باشد، اگر دین را از سیاست جدا بکند، با او کارى ندارد. آن‌جایى که دین وارد میدان سیاست می‌شود و به زندگى مردم و به امور اساسى حیات جهان و جهانى و به امور دنیوى مردم کار دارد، آنجا است که استکبار جهانى ظاهر می‌شود؛ چون می‌داند که در یک چنین وضعى دین جلوى زورگویى‌هاى آنها را می‌گیرد، جلوى سوء‌استفاده‌هاى آن‌ها را می‌گیرد، چپاول‌هاى آنها را از منابع طبیعى و انسانى جهان اسلام مانع می‌شود؛ این مسائل است. در خطبه‌های نمازجمعه | ۱۳۷۲/۰۳/۱۴ پانوشت: عزیزان و رفقای انجمنی! کجای مجلس نشسته‌اید؟ خواستم بگویم کلاه‌هاتان را بگذارید بالاتر. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف