eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
65 ویدیو
123 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
. اگه سه تا سوال از خدا بتونم بپرسم، یکی‌اش اینه که: چجوری شد که شب رو آفریدی؟ .
هدایت شده از مجلهٔ مدام
دعوتید به دورهمی و رونمایی همراه آیین دمام‌زنی با حضور: مسعود فروتن، یاسین حجازی، مکرمه شوشتری، قاسم فتحی، نادر سهرابی، و تحریریهٔ مجله 📍 مکان: تکیه نیاوران 👇 بالاتر از میدان نیاوران، تکیه نیاوران ⏰ زمان: جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۶ ساعت ۱۶ تا ۱۸ مشتاق و منتظر دیدن همهٔ شما هستیم. 🌱☺️ ؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار
[ هُرنو ]
دعوتید به دورهمی و رونمایی #مدام_حسین همراه آیین دمام‌زنی با حضور: مسعود فروتن، یاسین حجازی، مکرم
. مدام برای ما، فقط شغل نیست. فقط سرگرمی نیست. فقط علاقه نیست. فقط وظیفه نیست. همهٔ این‌هاست؛ و چیزهای دیگر. تک‌تک جزئیات وابستهٔ به مدام برای ما خیلی مهم است. از یک نقطه‌ویرگول در صفحهٔ بسم‌الله تا موقعیت‌ رونمایی‌های هر شماره. موضوع شمارهٔ یازدهم مدام «حسین(ع)» است. عرض ارادت کوچکی که واژه شده. رونمایی‌اش را در تکیهٔ نیاوران خواهیم گرفت؛ فردا عصر ان‌شاءالله. قدم به دیدهٔ ما بگذارید. ❤️ .
[ هُرنو ]
حافظ، قلم (نجف) مقسم رزق است از بهر معیشت مکن اندیشهٔ باطل... سیزدهم از چهار ماه قرار است به تکمیل منزل یک خانوادهٔ در یکی از روستاهای مرزی توابع بخش قوشخانه واقع در استان خراسان شمالی کمک کنیم. آقای امامقلی.ح ۶۴ساله دارای دو همسر است. ایشان بیماری آرتروز شدید دارد و دیسک کمر که یک مرتبه عمل نموده و قادر به کار کردن نیست و از طرفی از همسر اول بچه دار نمی‌شدند که به همین دلیل هم همسر دوم اختیار کردند. همسر دوم هم بیماری قلبی و دیابت دارند و در حال حاضر تحت درمان هستند. این خانواده به جز مستمری کمیته امداد و یارانه و کالا برگ هیچ‌گونه درآمد دیگری نداشته و فقط از همین طریق امرار معاش می‌کنند. سرپرست با توجه به بیماری هم به کارگری مشغول است. یک فرزند پسرش نیز به دلیل عمل مهرهٔ کمر تحت پوشش کمیته امداد می‌باشد. این خانواده در یک اتاق ۳متری با شرایط سخت که نه گاز، نه برق و نه آب آشامیدنی دارند زندگی می‌کنند و گهگاه این موارد را از همسایه‌ها به صورت قرضی می‌گیرند. و نکتهٔ حائز اهمیت، و این خانواده است. در حال حاضر در اتاقک تصویر پایین عکس زندگی می‌کنند. یک واحد نیمه‌ساز دارندکه با توجه به شدن تورم و گرانی مصالح، توان ساختش را ندارند. در طول این دو ماه، پیشرفت خوبی داشته‌ایم. برای اتمام این منزل به ۴۰۰ میلیون تومان نیاز است که تا الان ۲۰۰ میلیون را جمع‌آوری و پرداخت کرده‌ایم. ان‌شاءالله به لطف خدا و همراهی شما می‌خواهیم این مبلغ را ظرف ۴ ماه (هر ماه ۱۰۰ میلیون تومان) جمع‌آوری کنیم. 💚 نیت کنیم و از مدد بخواهیم دست یاری بدهیم که این خانوادهٔ شریف ان‌شاءالله در پاییز امسال، در منزل خودشان مستقر شده باشند. پرداخت از طریق شمارهٔ کارت زیر:
5892101503421816
✅ و اگر فکر می‌کنید فرد دیگری هم ممکن است علاقمند به همراهی ما باشد، این پیام را برایش بفرستید و دعوتش کنید. دعاگو و دعاجو مصطفا جواهری @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. گوشه‌ای از هزارتوی ترسناک، زیبا و لذت‌بخش پدری-مادری... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. اما شب در عین‌حال یه‌فرصتی هم هست واسهٔ نخوابیدن. چون ساکته، با خودتی، نگا می‌کنی می‌بینی داس نقره وسط آسمون، می‌گی وای جمشید چی داره می‌آد به‌سرم؟ دلم برای و انتظار انتشار اپیزود جدیدش تنگ شده... پ.ن: کمتر از چهار ساعت دیگه باید بیدار بشم و برم سر کارگاه. ولی مگه می‌ذاره؟ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
حافظ، قلم #شاه_جهان (نجف) مقسم رزق است از بهر معیشت مکن اندیشهٔ باطل... #رزق سیزدهم #ماه_سوم از چه
. خداروشکر از ۱۰۰ میلیون سوم، ۵۵ تومن جمع شده. ۴۵ میلیون دیگه رو باید توی این هفته جمع کنیم. علی علی؟ .
. دیالوگ طلایی ردوبدل شده بین من و همسرم؛ دقایقی پیش: دوست دارم از تمامی اجتماعات دنیا دوری گزینم! .
Mohsem Chavoshi (Bir-Music.com)Mohsem Chavoshi - Roode Sookhte.mp3
زمان: حجم: 9.7M
. سلطان، ترک جدید داد. 🚬 می‌خندی و من نخ به نخ، فکرامو دود می‌کنم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. صبح باید همسر و دخترانم را برسانم جایی نزدیک خانه. همسرم می‌داند که عجله دارم و باید صبح زود، بروم دفتر و فایلی را به رئیس برسانم. می‌گوید «تو برو ما اسنپ می‌گیریم.» فاصله زیادی نیست. با دو تا بچه هم اسنپ سوار شدن سخت است. کمی هم دیرش شده. قبول نمی‌کنم و راه می‌افتیم. پشت چراغ تقاطع خواجه عبدالله و بنی‌هاشم گیر می‌افتیم. چهار بار سبز و قرمز می‌شود و لِک‌ولِک پیش‌ می‌رویم. چراغ سبز پنجم را که رد می‌کنیم دلیل ترافیک مشخص می‌شود. از جهت روبروی چهارراه، ماشین‌ها می‌اندازند در لاین مقابل و تا چراغ می‌آیند جلو. راه ما بسته می‌شود. رانای سفید رنگی در جهت خلاف از روبرو می‌آید. فرمان را کج نمی‌کنم. دماغ به دماغش می‌روم و می‌ایستم. زورم آمده. مجبور می‌شود دنده‌عقب برود. از پشتش دوتای دیگر هم دارند می‌آیند. تا به کنارشان برسم در ذهنم مرور می‌کنم که چه فحشی می‌شود جلوی نرگس داد که بدآموزی هم نداشته باشد. فکرم به پاسخ مناسبی نمی‌رسد. شیشه را می‌دهم پایین و می‌گویم: «خاک بر سرت». شیشه را بالا می‌دهم و گاز می‌دهم. با خودم فکر می‌کنم نباید جلوی نرگس فحش می‌دادم. ماشین بنزینش کم است و مجبورم کولر را خاموش کنم. بچه‌ها را می‌رسانم. همسرم چشم‌هاش خشک شده و اشک مصنوعی را فراموش کرده بود بیاورد. سراغ چند داروخانه می‌روم و از پنجمی که باز است می‌خرم و می‌رسانم بهش. خداحافظی می‌کنم و راه می‌افتم. نقشه را می‌زنم. دوباره از همان چهارراه کذا آدرس داده. کتاب صوتی «این خیابان سرعتگیر ندارد» را پخش می‌کنم. با بچه‌های سه‌کتاب دارم می‌خوانیمش. کتاب ضعیفی است و حوصلهٔ خواندنش را نداشتم و به صوتی‌اش راضی شدم. می‌افتم پشت ترافیک چراغ. در همان سویی که بچه‌زرنگ‌ها می‌اندازند در لاین کناری و تا چراغ می‌روند جلو و راه روبرویی‌ها را می‌بندند. حالا نرگس و لیلا نیستند و می‌شود فحش داد. ماشین‌ها دانه دانه می‌آیند و نسخه‌های جدیدی از بچه‌زرنگ رو می‌کنند. دلم می‌خواهد پیاده شوم و با موبایل فیلمشان را بگیرم. چراغ سبز می‌شود و می‌رسم به بچه‌زرنگ‌ها. شیشه را پایین می‌دهم و می‌گویم: «...... به این ترافیک محله». رانندهٔ تاکسی می‌گوید: «شما که تک‌سرنشین هستی ... زدی تو ترافیک.» دربارهٔ وضعیت خراب گوارشش اطلاعاتی می‌دهم بهش و می‌گویم «تا وقتی امثال شما انقدر راحت قانون‌شکنی می‌کنن، وضعیت مملکت همین .... هست که هست.» به راننده‌های جلو و کنارش هم فحش بلندی حواله می‌کنم. راننده تاکسی جلویی به هواخواهی راننده تاکسی عقبی پیاده می‌شود. شمسی صادقی که گوینده کتاب صوتی است، دارد کلمات نویسنده را می‌خواند و بلندگوی ماشین پخش می‌کند. راننده جلویی می‌گوید «چی شده بچه جون؟» می‌گویم «آقا بزرگ. داشتم به همکارتون دربارهٔ ...... که به ترافیک کشیدید اطلاع می‌دادم.» ماشین‌ها جلو می‌روند و از کنارش رد می‌شوم. می‌گوید «... زیادی نخور» ازش دور می‌شوم و نمی‌توانم جوابش را بدهم که «اون کارو که شما به تمامی انجامش دادی». شیشه را بالا می‌دهم. ترافیک را نم‌نم رد می‌کنم و می‌اندازم توی صیاد. یکی از دوربین‌ها می‌گیردم. میدان سپاه را دور می‌زنم و بعدش هم چهارراه فخرآباد. چراغ بنزین ماشین روشن می‌شود. ماشین را پارک می‌کنم و راه می‌افتم سمت دفتر. قرار بود صبح اول وقت فایل برسانم. وارد فضای کار اشتراکی می‌شوم و می‌بینم برق رفته. شرکت برق هم برای امروز چیزی اعلام نکرده بود. ساعت ۹:۲۰ است و این یعنی تا ۱۱ برق نداریم. پله‌های بلند ساختمان قدیمی دفتر را بالا می‌روم و تنم به عرق می‌افتد. کوله‌ را می‌اندازم روی صندلی و پنجره و در دفتر را باز می‌گذارم تا بلکه کمی جریان هوا برقرار شود. گوشی را برمی‌دارم و برای بار نمی‌دانم چندم، «موتور دست دوم قسطی» را توی نوار جستجو کروم، وارد می‌کنم. قیمت‌ها را می‌بینم. چیز جدیدی برای ارائه نیست. گوشی را می‌بندم. همسرم تماس می‌گیرد می‌پرسد که رسیدم یا نه. نگران کار عقب‌افتاده‌ام است. می‌گوید«نباید ما رو می‌رسوندی. اذیت شدی.» می‌گویم «اتفاقا بهتر شد. زودتر هم می‌اومدم برق رفته بود و ناراحت می‌شدم که نرسوندمت. اینجوری حداقل یه کار مفیدی کردم.» برایم آرزوی بهبودی وضعیت در ساعات پیش‌رو می‌کند و خداحافظی می‌کنیم. گوشی را باز می‌کنم و به حجم پیام‌های خوانده نشدهٔ پیام‌رسان‌هام نگاه می‌کنم. گوشی را خاموش می‌کنم.