ولی خیلی حس خوبیه شعر مینویسی استاد نقد میکنه میگه:
هیچ کدوم از واژه ها نباید تغییر کنه همه چی سر جای خودشه...
یه آخیییییشِ از ته دل... :)
حرف دل
ولی خیلی حس خوبیه شعر مینویسی استاد نقد میکنه میگه: هیچ کدوم از واژه ها نباید تغییر کنه همه چی سر ج
البته این اتفاق بسیار نادره و در هر هزار شعرِ آدم یک بار رخ میده🚶🏻♀
جلسات مشارق دو شنبه هاست و تلاش میکنم هر وقت بتونم برم
جلسات مهر و ماه ماهی یک بار برگزار میشه
جلسات اقای هدایتی هم جلسات خوبی هستند
جلسات استاد مجاهدی هم هست
هرچند که این ترم چون خیلی سرم شلوغه و کلاس هام با زمان جلسات تداخل داره نتونستم شرکت کنم...
اما شب شعرهای متفرقه ای که دعوت میشم رو سعی میکنم حتما برم... :)
سلام و ادب
به به شعر قشنگیه :)
-نه همه شون عاشقانه نیست...
بعضی هاشون واقعا تمرینیه و به نظرم به اندازه کافی خوب نیستن
مطمئنم اگر منتشر کنم بازخورد مثبت میگیره
اما دلم نمیخواد یک اثر ضعیف ازم منتشر بشه...
-هیچ کس هم که نه...
تقریبا همه شعرامو آبجیم شنیده
آجیم اولین کسیه که وقتی شعر تازه دارم میتونم براش بخونم :)
و یسری هاشونم برای آدمای امن زندگیم خوندم؛
آدمایی که میدونم لازم نیست بعد خوندن شعر عاشقانه بهشون توضیح بدم این برای هیچ کس نیست...
حرف دل
سلام و ادب به به شعر قشنگیه :) -نه همه شون عاشقانه نیست... بعضی هاشون واقعا تمرینیه و به نظرم به
حتی اگر هم قرار باشه بعضی شعرهامو هیچ کس نخونه نوشتنش بی فایده نیست
تجربه میشه برای نوشتن شعرهای بعدی و بهتر... 🌿:)
حرف دل
شکلاتش رو باز کرده بود دیده بود قلبیه اومد تو اتاقم با ذوق شکلاتشو نشونم داد و گفت آبجی محدثه قلب من
دیوارِ اتاق من؟
خیر؛
نمایشگاه آثار هنری ایشون🎨:)
حرف دل
دیوارِ اتاق من؟ خیر؛ نمایشگاه آثار هنری ایشون🎨:)
با هر چی گیرش بیاد روی هر چی دم دستش باشه نقاشی میکشه و هر بار با ذوق میاد رو تختم وایمیسته نقاشی شو نشون میده بعد با هرچی که قابلیت چسبندگی داشته باشه نقاشی شو به دیوار میزنه
با برچسب اسم، کاغذ نوت، چسب نواری و...
حتی با چسب برق مشکی هم سابقه داشته😅
•
.
یکی از راههای تحملپذیر کردن رنج، معنا دادن به رنجه.
وقتی درد سراغمون میاد، سعی میکنیم براش دلیل بیاریم، توجیهش کنیم، بهش ارزش بدیم تا بتونیم باهاش کنار بیایم.
این دلایل برای هر کسی متفاوته؛
مثلا قبلا داستانی رو خونده بودم درباره
مردی که بعد از مرگ همسرش برای تحمل رنجش، با خودش میگفت:
اگر من رفته بودم و همسرم مونده بود، حالا باید این درد سنگین رو اون تحمل میکرد.
من راضی نبودم چنین رنجی روی دوش اون بیفته.
همین فکر، همین معنا، رنجش رو قابلتحملتر میکرد؛
انگار دردش تبدیل شده بود به باری که آگاهانه بهجای کسی که دوستش داشته برمیداشت...
خب، گاهی معناهایی که ما میسازیم، سطحیه... مثل یه مسکن، موقتی و گذرا
تا یه روز به خودمون میایم و میبینیم اون توجیهها دیگه جواب نمیدن، دیگه نمیتونن وزن رنجمون رو تحمل کنن.
•