شاهرگهای زمین از داغ باران پر شدهست
آسمانا! کاسهی صبر درختان پر شدهست
زندگی چون ساعت شمّاطهدار کهنهای
از توقفها و رفتنهای یکسان پر شدهست
چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای مینوشم ولی از اشک فنجان پر شدهست
بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفتهاند
دیگر از گلهای پرپر خاک گلدان پر شدهست
دوک نخریسی بیاور، یوسف مصری ببر!
شهر از بازار یوسفهای ارزان پر شدهست
شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شدهاست...
فاضلنظری
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو"
آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست
وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست"
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند "یافت مینشود، جُستهایم ما"
گفت "آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست"
هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
میگوید آن رَباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست
من هم رَباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
هم در هوای ابری آبان دلم گرفت
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت
هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
هرجا گرفت نم نم باران دلم گرفت
هرجا که خنده بر لب معشوقه ای نشست
یا اینکه کرد زلف پریشان، دلم گرفت
بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیابان دلم گرفت
امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...(:
حریصی، ظالمی، بیمنطقی، دنبال آزاری
تو هم فهمیدهای من عاشقم، فهمیدهای آری
به غیر از سالها دلتنگی و تشویش و بیخوابی
مگر چیزی میان ماست؟ حاشا کن که حق داری
تو معروفی به زیبایی و مغروری به یکتایی
شبیه من ولی هستند انسانهای بسیاری
شبیه من که دلتنگم شبیه من که ناچارم
هنوز از عشق میگویم، از این بدتر چه اقراری
بگو، عیبی ندارد، شکوه کن از عشق، طوری نیست
اگر مانند من هرشب تو هم تا صبح بیداری ...
#سیدتقی_سیدی
هدایت شده از اَرغـَنون ؛
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من خسته به طوفان نرسید.
-شهریار.
باد صبا! گذر کنی اَرْ در سرای دوست
برگو که دوست سر ننهد جُز به پای دوست
من سر نمی نهم، مگر اندر قدوم یار
من جان نمی دهم، مگر اندر هوای دوست
کردی دل مرا ز فراق رُخت کباب
انصافْ خود بده که بود این سزای دوست؟
مجنونْ اسیر عشق شد، امّا چو من نشد
ای کاش کس چو من نشود مُبتلای دوست
- امام خمینی
چه کسی میداند
که تو در پیله ی خود تنهایی؟
چه کسی میداند
که تو در حسرت یک روزنه ی فردایی
پیله ات را بگشا
تو به اندازه ی پروانه شدن
زیبایی!🌱
_سهراب سپهری
اصرار مرگ را بپذیرم چه میکنی؟
در حسرت وصال بمیرم چه میکنی؟
عاشق که نیستی تو، اقلا غیور باش!
از مرگ اگر که بوسه بگیرم چه میکنی؟
بیرون این قفس خبری نیست، سر مکوب
آرام باش مرغ اسیرم! چه میکنی؟!
در شعلههای عشق عظیمم نسوختی
با کینههای قلب حقیرم چه میکنی؟
دارم غرور ریخته را جمع میکنم...
اینبار من تو را نپذیرم چه میکنی؟
رباب کلامی