چون به کام دل نشد، دستی در آغوشت کنم
میروم تا در غبار غم فراموشت کنم
سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را
ای امید آتشین، با گریه خاموشت کنم
ای دل از این شام ظلمت گر سلامت بگذری،
صبح روشن را غلام حلقه در گوشت کنم
بعد از این، ای بینصیب از مستی جام مراد!
از شراب نامرادی مست و مدهوشت کنم
با اين غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پريشان به من بگو
انديشه های سوختهٔ ارغوان بين
رمز خيال سوختگان بی سخن بگو
آن شد که سر به شانهٔ شمشاد می گذاشت
آغوش خاک و بی کسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نيايد به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی ياسمن بگو
از ساقيان بزم طربخانهٔ صبوح
با خامشان غمزدهٔ انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل سوری به سينه داشت
وين موج خون که میزندش در دهن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
اين ماجرا به اينهٔ دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد
سرو سياه من ز غروب چمن بگو