eitaa logo
شعور .
62 دنبال‌کننده
228 عکس
18 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌اگر بدانم که شعر ها از کجا می‌آیند به آنجا خواهم رفت ..
مشاهده در ایتا
دانلود
معشوقه به سامان شد ، تا باد چنین بادا ..
...زین غم غربت در خویش سفر باید کرد...":)
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ؟
ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی ؟
شعور .
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ؟
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟)
دائما هجران چرا؟ از وصل هم چیزی بگو ..
هدایت شده از fa
بیا که بی تو جهانم خراب خواهد شد تمام عشق و امیدم سراب خواهد شد کنار پنجره هرشب بدون دستانت دوباره سهم دلم اضطراب خواهد شد میان عقل و دلم اختلاف می افتد درون سینه ی من انقلاب خواهد شد هراس نیست که دیوانه ام صدا بزنند اسیر عشق تو مجنون خطاب خواهد شد پر از سوال نپرسیده ام به دور از تو تمام پرسش دل بی جواب خواهد شد کنار عکس دو چشمت خیال می بافم پس از تو عمر سراسر عذاب خواهد شد بمان که بی تو بهاری ندارد این دل سرد شبیه گلشن بی آفتاب خواهد شد هزار بار غمت بی بهانه برگردد، دوباره سینه ی من انتخاب خواهد شد.
هدایت شده از fa
من شیشه کوهم، اما از وسط تا خورده‌ام تو تصور می‌کنی، چوبِ خدا را خورده‌ام نه خیال بد مکن، چوب خدا اینگونه نیست من هر آنچه خورده‌ام، از دست دنیا خورده‌ام قطره‌ام اما هزاران رود جاری در من است غرق در دشواری‌ام، انگار دریا خورده‌ام دائماً در حال تغییرم، بپرس از آینه بارها از دیدن تصویرِ خود جا خورده‌ام. -فاضل نظری.
هدایت شده از fa
قدم بزن همه ی شهر را به پای خودت و گریه کن وسط کافه ها برای خودت تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت شبیه نوح اگر هیچکس به دین تو نیست تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن تویی که گم شده ای بین عکس های خودت. -حسین زحمتکش.
هدایت شده از fa
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند فکر بی هم نفسی با تو سرم را سوزاند عقل از نیمه‌ی معمولی من رد شد و رفت عشق هم نیمه‌ی دیوانه‌ترم را سوزاند ابرها آمده بودند نفس تازه کنم رعد و برقی همه‌ی برگ و برم را سوزاند من گنجشک کجا جرئت پروانه کجا خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند.
هدایت شده از fa
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگرچه هیچ نذری عهده دار وصل نیست یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم. -کاظم‌بهمنی.