هدایت شده از حجرهی یک سرباز؛
-
ما عشق را پشتِ در این خانه دیدیم ،
زهرا در آتش بود و حیدر داشت میسوخت!
-
#فاطمیه
حیلَت رَها کُن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
وَنْدَر دلِ آتش دَرآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کُن، هم خانه را ویرانه کُن
وانگَه بیا با عاشقان، همخانه شو، همخانه شو
رو سینه را چون سینهها، هفت آب شو از کینهها
وانگَه شَرابِ عشق را، پیمانه شو، پیمانه شو
باید که جُمله جان شَوی، تا لایِقِ جانان شَوی
گَر سویِ مَستان میرَوی، مَستانه شو، مَستانه شو
آن گوشوارِ شاهِدان، همصُحبَتِ عارِض شُده
آن گوش و عارِض بایَدَت، دُردانه شو، دُردانه شو
چون جانِ تو شُد در هوا، زَافْسانهٔ شیرینِ ما
فانی شو و چون عاشقان، افسانه شو، افسانه شو
تو لَیْلَةُ الْقَبْری، بُرو، تا لَیْلَةُ الْقَدْری شَوی
چون قَدْر مَر ارواح را، کاشانه شو، کاشانه شو
اندیشهاَت جایی رَوَد، وانگَه تو را آن جا کَشَد
زَانْدیشه بُگْذر چون قضا، پیشانه شو، پیشانه شو
قُفلی بُوَد مَیل و هوا، بِنْهاده بر دلهایِ ما
مِفْتاح شو، مِفْتاح را دندانه شو، دندانه شو
بِنْواخت نورِ مُصطَفی، آن اُسْتُنِ حَنّانه را
کمتر زِ چوبی نیستی، حَنّانه شو، حَنّانه شو
گوید سُلَیمان مَر تو را، بِشْنو لِسانُ الطَّیرْ را
دامی و مُرغ از تو رَمَد، رو لانه شو، رو لانه شو
گَر چهره بِنْمایَد صَنَم، پُر شو ازو چون آیِنه
وَرْ زُلف بُگْشاید صَنَم، رو شانه شو، رو شانه شو
تا کِی دوشاخه چون رُخی؟ تا کِی چو بَیذَق کمتَکی؟
تا کِی چو فرزین کَژْرَوی؟ فرزانه شو، فرزانه شو
شُکرانه دادی عشق را، از تُحفهها و مالها
هِلْ مال را، خود را بِدِه، شُکرانه شو، شُکرانه شو
یک مُدّتی اَرْکان بُدی، یک مُدّتی حیوان بُدی
یک مُدّتی چون جان شُدی، جانانه شو، جانانه شو
ای ناطِقه بر بام و دَر، تا کِی رَوی؟ در خانه پَر
نُطْقِ زبان را تَرک کُن، بیچانه شو، بیچانه شو
چون عاشقان می را همی از کاسهی سر میخورند
در بزم او گر میروی، مردانه شو مردانه شو
ای شمس تبریزی بیا، در جانِ جان داری تو جا
جان را نوا بخشا شها، شاهانه شو شاهانه شو
بپرسید از کمانداران ابرویش چرا باید
به قصد کشتن یک نیمه جان، صد لشکر آوردن!
#فاضل_نظری
تورق میکنم، یک قتل را که در همه دنیا
اگر قتلی شده حداقل پروندهای دارد
گزارش مینویسد: کودتاچیها رسیدند و
هزاران پشته هیزم به پشت در چیدند و
سپس با نعرههاشان پردهی حرمت دریدند و
کنار در هر آنچه بود را آتش کشیدند و
زبانههای آتش، گوشهی معجر رسیدند و
تمام این دقایق بچههایِ مرد، دیدند و
بمیرم این گزارش، خط به خط خون است و خاکستر
بمیرم لحظهی دندان بههم ساییدن حیدر
-
گزارش مینویسد: قتل با جسمی گران بوده
و مقتوله، زنی که ظاهراً خیلی جوان بوده
گزارش مینویسد: با لگد در را شکستند و
و مقتوله همان دم اتفاقاً پشت آن بوده
گزارش مینویسد: بار شیشه داشته آن زن
گزارش مینویسد: زخم و تاول توأمان بوده
-
دری بودهست با گلمیخهایی، جای جای آن
گزارش مینویسد: میخِ در هم خونچکان بوده
گزارش گریه کرده خط به خط از غربت شویش
گزارش شرم دارد که بگوید میخ و پهلویش
-
گزارش مینویسد: «زن که دست از در رها کرده
گزارش مینویسد؛ زن کنیزش را صدا کرده»
مرورش میکنم هربار، با اندوه از اول
نمیدانم چه بود اینها؟ گزارش بود یا مقتل؟!؟
بمیرم این خطش که سالها اندوهِ جان بوده
جوان بوده، جوان بوده؛ چرا پس قامتش همچون کمان بوده؟
-
چگونه زندهام، از خواندن این روضههای تو
چگونه من نمردم، از غم واغربتای تو
تو برگشتی به آنجایی که اهلش بودهای خانم
و حیدر یکه و تنهاست بین بچههای تو
-
کسی نگذاشت «جانم» پشت اسمش بعد پروازت
دلیل گریههای او، مرور خندههای تو
اذان گفتند؛ پس این بیتها ختم بهخیراند و
خوشم با چند رکعت نوکریم در عزای تو
-
همه عمرم اگر پرسید هرکس کار و بارم چیست
سرم بالاست مادر که گدای تو، گدای تو...
- حامد عسکری .
هم برای من به انصار و مهاجر رو زدی
هم صبوری کردی و در خانه ام سوسو زدی
چند ماهی درد پهلو را تحمل کردهای
خواستی برخیزی از جا تکیه بر زانو زدی
رو به بهبودی ست حالت یا برای دلخوشی
بسترت را جمع کردی خانه را جارو زدی
اینقدر زحمت به خود دادی برای مرتضی
کودکان را با چه حالی شانه بر گیسو زدی
یک کلام از درد خود با من نگفتی هیچ وقت
مخفی از چشمان حیدر دست بر پهلو زدی
گر چه این همسایهها از پشت خنجر می زنند
با دعایت زخم آنها را سحر دارو زدی
از تمام غصهها این غم علی را می کشد
تو برای من به انصار و مهاجر رو زدی
هدایت شده از تأملات | تولايى
با من حسـاب داشت عدو از غدیر خم
از من، تو را گرفت و دگر بیحساب شد!
هدایت شده از تأملات | تولايى
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من