eitaa logo
آنـــاشید | آنا نعمتی
1.1هزار دنبال‌کننده
76 عکس
6 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا؛ مربی و ایده‌پرداز 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید...🙏🏻 @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله الرحمن الرحیم اول خدا؛ و اما بعد منم سکینه بنت الحسین بن علی بن ابی طالب سپاس خدای را به تعداد ریگ‌‌ها و سنگ‌‌ها. که ستایشش می‌کنم و به او ایمان دارم و توکلم به اوست. شهادت می‌‌دهم که خدا یکی است و بی‌شریک است و محمّد صلی‌الله بنده و پیغمبر اوست و علی امیرمومنان، وصی بر حقش. گواهی می‌دهم که فرزندان او را کنار فرات سر بریدند، بی‌‌آنکه خونی از آنان طلبکار باشند. چه کسانی کشتند؟ آن مردمانی که به زبان مسلمان و در دل کافر بودند! که هلاکت باد بر آنان. ای اهل کوفه! که اهل نیرنگ و خدعه‌اید! ما گنجینه‌ی علم و فهم و حکمت خداییم و به سبب محمد بر بسیاری از بندگانش برتریم. شما خشنود نباشید از غارت اموال‌مان و ریختن خونمان و اسیر کردن زن‌هامان که خداوند بر این مصائب آگاه است و او برای انتقام عجله نمی‌کند... نزدیک است روزی که در آتش جهنم بسوزید. و وعده‌ی خدا قطعا صادق است. والسلام | @ianashid
• من اما به داستانِ دست‌ها فکر می‌کنم. امروز بیشتر، به آن دستی که بلند شد تا راه کاروان را ببندد. همان دستی که سد شد، اما خط‌شکنِ عاشورا هم. که اول‌ْدستی شد که به دفاع برخاست. امروز تمامِ فکرم همراه دستانِ مردانه‌ی سروها، علمدار و موذن، روی خاکِ تبدار صحرا خیمه برپا می‌کند. مشک پر می‌کند. ناز دختر می‌کشد. بلند می‌شود تا آسمان. تا کنارِ گوش خورشید. که عقیله را از مرکب پیاده کند. با احترام. مغزم بساط روضه‌اش را می‌برد در سومین خیمه‌ی افراشته. خیمه‌ی زینب. می‌نشیند و دست‌های بالارفته‌ی دعا را تماشا می‌کند. به آرامشِ این دست‌ها نمی‌آید که لحظاتی پیش تمام دشت را کاویده‌ باشند. زینب است. چه انتظاری؟ دست‌هایی که ارث علی‌ست، چشم به دستِ پسران دوخته‌اند که خیمه چطور برپا می‌شود. شکر، گویا سخت نبوده که بعد فکر کرده‌اند اگر خیمه‌ی سوخته‌ای را بخواهند علم کنند، کدام بهتر است. بزرگ باشد آن‌قدری که همه جا شوند. بعد پنجاه سالگیِ آن دست‌های لطیفِ بهشتی که بوسه‌گاه خیبرشکن بوده و سرمه به چشمِ حسن کشیده و شانه به ابریشمِ زلف حسین، بهم نگاهی انداخته‌اند و مسیر فرات تا خیمه‌گاه را کاویده‌اند. که چندمشک و چند بار رفت و آمد نیاز است که هشتاد و چهار زن و بچه سیراب شوند. خوب که مسیر را نگاه کردند، روی زانوها کوبیده‌اند. خوب است. الحمدالله قوتِ این‌همه رفت و آمد را دارد و تابِ آوردن مشک‌های سنگین. فکر می‌کنم به دستِ آن موذنِ رشیدِ محمدی. که در همین اثنا کنار گوشش رسید و بانگِ الله‌اکبر را چونان کاسه‌ی آبی نشاند بر گلوی خشک صحرا. صدایش به جهان حیات بخشید. من فکر می‌کنم به آن عقیقِ یمانی که هنوز در دست راست است. به النگوهایی که هنوز جرینگ جرینگ صدا می‌دهد در دویدن و بازی دخترکان. رد طناب نَشسته جایشان. ظرافت دارند و سالم‌اند. مشتِ کوچکِ شش‌ماهه‌ای چنگ می‌شود بر سینه‌ی مادر برای طلب شیر‌. صدای چکمه‌ی علم به دستی، آرامشِ جانِ اهل کاروان است. دست‌های حیدری‌اش، هنوز بر تن‌اند و دلِ دختران به قوت‌شان قرص... «آنا نعمتی» | @ianashid
• روضه‌ی امروزِ دست‌ها پدرانه است. مردانه است. چون تمامِ عشقِ باباها، بوسیدن دست دخترهاشان است. کوچک که باشند،‌ بیشتر. من فکر می‌کنم به آن نیم‌وجب دستی که دور انگشت‌های عمو حلقه می‌شد و کهکشانِ چشمانش را می‌سپرد به آبی آسمان. و نسیم می‌دوید در نخ به نخِ عبا و معجرش. برق النگوهایش، چشمِ خورشید را می‌زد و لطافت پوستش به گلبرگ می‌خندید. شبنم با طراوتش وضو می‌گرفت و ابر به سرزندگی‌اش اقتدا می‌کرد. بعد هر نماز روی پای بابا می‌نشست و انگار که از مستحبات باشد، محاسن بابا را به دست‌های نقلی‌اش شانه می‌زد. برف‌ها را می‌تکاند و شب‌ها را می‌بافت. انگشت‌هایش شمار جوگندمی‌های بابا را داشت. من فکر می‌کنم به هیجان آن دست‌ها. وقتی به سمتِ ماه‌ترین سروِ دنیا بلند می‌شدند و لحظاتی بعد، قلمدوش سردارِ کربلا بودند. قلمدوشِ عموعباس. و از آن‌جا با کوه‌ها قد می‌گرفتند و ستاره می‌چیدند. من فکر می‌کنم به دست‌هایی که بی‌رمق توی خیمه کنار گهواره افتاده بودند. که به بهارشان خزان زده بود. که صبح روز دهم زیوری از طلا داشتند و شبش زیوری از آهن. دست‌هایی که گره از کارِ جهان می‌گشود، با طناب بهم تنیده شده بود. به جایِ دست‌های بابا، خار و خاشاک نوازششان می‌کردند. آه بمیرم... یک دستِ سه‌ساله مگر چقدر جان دارد؟ از کجا بخوانم؟ ذهنِ آشفته‌ام را کجای ماجرا جمع کنم؟ قلمم دارد جان می‌دهد. که بابای در طبق را که برایش آوردند، با دستی که بالا نمی‌آمد، با بازویی که شکسته بود، مستحباتِ نماز عشق را به جا آورد. قیام و رکوعش چهل منزل زمان برده بود و حالا دست‌ها رسیده بودند به سجده. بر تربتِ بابا. دست روی صورتش گذاشت. شمارشش بهم خورده بود. به هر جان‌کندنی بود دست‌ها را رساند تا پیشانی. ورم‌ها و کبودی‌ها را نوازش کرد. چشم‌های سرمه کشیده‌ی بابا را. دست می‌کشید و کشف می‌کرد: چقدر ترکیبِ صورتِ بابا عوض شده! یا دست‌های من غریبه‌ شده‌اند؟ نه. در امتداد جوگندمی‌های بابا گردنِ کشیده‌اش بود. چیست این‌ها؟ ترک لب چیست؟ شکاف ابرو؟ پیشانی شکسته؟ من می‌گویم سه‌سالگی دست‌هایش تاب نیاورد بابا این‌همه عوض شده باشد. من می‌گویم قبل از اینکه صدایش قطع شود، دست‌هایش از کار افتادند. کاوش، جانشان را گرفت. آه... بمیرم برای نازکای آن دستی که تیغ چشید و سنگ خورد و آتشِ زنجیر و خنجِ پیرزنی را تاب آورد، اما به صورتِ بابا که رسید تاب نیاورد و دق کرد... «آنا نعمتی» | @ianashid
• نماز شبِ اول قبر شیرمردان فراموش نشه. که خیلی بهشون مدیونیم... | @ianashid
• امروز، روضه‌ی دست‌هایی مادرانه است. همان‌قدر که احساسی، منطقی هم. حماسی هم. «راهش را من می‌دانم». گفت و بعد دستش را به سینه کوبید. نشست. پسرها چشم به دستانِ مادر دوخته بودند که گره بقچه‌اش را باز می‌کرد. می‌دانستند همین دست‌ها گرهِ نه گفتن دایی را هم می‌گشاید. دست‌ها به پنجاه سال مهارتِ مادرانگی، شانه شدند و در زلفِ چند ده‌سالگیِ پسرها پیچیدند. سرمه شدند و چشمانِ بنی‌هاشمی را قاب گرفتند. مُشک شدند که بنشینند بر گلبرگِ تن‌هایشان. دست‌های مادر، پسران را آماده‌ی نبرد نه! مهیای بزمِ بزرگی می‌کرد. دو اسماعیلِ رشید و تنومندی را به میدان می‌فرستاد که تلفیقِ شجاعت حیدر و جعفرند. باید آراسته می‌بودند! انگشتان مادر، تاج ابرویشان را صاف می‌کرد و لاحول می‌خواند. می‌گفت شیرِ غیرت دادمتان برای چنین روزی. چقدر بزرگ شده‌اید. چقدر زیبا. چقدر آماده‌اید برای تقدیم. بوسه زدند به دست مادر: «گفتید راهش را می‌دانید. ما مشتاقیم به فدا شدن. به پیوستن به برادرمان علی‌اکبر». دستانش ستاره‌های آسمان را جمع کرد و صدقه داد برای پسرانش. لاحول ولا خواند و نفسش چرخید دور قد و بالایِ جوانانش. اللهم لا نعلم منها الا خیرا گذاشت پرِ شالشان و گفت: «به دستِ شکسته‌ی مادرش قسمش دهید. به خدا سپردمتان». و پرده‌ی خیمه را انداخت. من به حالِ مادرانه‌ی آن دست‌ها فکر می‌کنم. به آخرین باری که پسرها را در آغوش گرفتند. بعد عمامه دور سرشان پیچیدند و کلاهخود و زره تن کردند. من فکر می‌کنم به دست‌هایی که به دعا بلند شد و تمامِ جانش اللهم تقبل منا؛ همان زمان که دستِ پسرانِ حیدر کرار در میدان حرامی هلاک می‌کرد. همان دست‌ها که حتی یک‌بار پارچه‌ی خیمه را کنار نزد تا از میان چکاچک شمشیر‌ها، بازهای شکاریِ عبدالله را ببیند. فکر می‌کنم به بی‌جانی و شرمندگیِ دست‌های برادری، که جوانانِ تکه پاره‌ی خواهر را به خیمه‌ها آورد. اما هرچه چشم گرداند، خواهری ندید که در آغوش گیرد و عذر بخواهد. جانم به فدایِ اقتدار آن دست‌های فاطمی. که نه لرزیدند برای تقدیمِ پسرها، نه در هم پیچیدند. که خودشان پسرها را آراستند آن‌چنان که مادران برای حجله، دامادها را. دست‌هایی که روزی بوسه‌گاه حیدر بود و ساعتی بعد، بوسه‌گاهِ طناب می‌شود... «آنا نعمتی» | @ianashid
• حق‌الناس می‌کنی، دل می‌شکنی، تهمت می‌زنی، تحقیر می‌کنی بعد می‌شینی برای تحقیرای شمر و یزید و دار و دسته‌اش گریه می‌کنی؟ برای مصیبتای اهل بیت؟ برات متاسفم بدبختِ حقیر... | @ianashid
هدایت شده از "پاراگراف"
📌عبادت کنندگان ۳ دسته اند گروهی از از آنها از ترس جهنم خدا را عبادت می‌کنند که این عبادت بردگان است . گروهی از شوق بهشت خدا را عبادت می‌کنند که این عبادت اجیران است و عده ای از روی محبت و شوق خدا را عبادت می‌کنند که این عبادت آزادگان و برترین نوع عبادت است . . امام صادق (ع) بحارالانوار. ج۶۷.ص۲۳۶
• عرش‌ بر حضیضِ زمین افتاده بود. شمر، چه بالانشین شده‌ای! «آنا نعمتی» | @ianashid
• حدود ساعت سه، جانِ من می‌رفت آهسته... | @ianashid
• - دارم می‌رم زیارت. + حتما لایقش بودی که دعوتت کردن. - نه! خدا زیادی مهربونه... | @ianashid
• چقدر لباسِ سیاه به تو می‌آید! اگر می‌دانستم، زودتر می‌مردم... 📚 گوزن در بوران شدید | @ianashid