آنـــاشید | آنا نعمتی
• نماز شبِ اول قبر شیرمردان فراموش نشه. که خیلی بهشون مدیونیم... | @ianashid
ز دستِ ما در این مدت چه جانهای نفیسی رفت*
•
امروز، روضهی دستهایی مادرانه است. همانقدر که احساسی، منطقی هم. حماسی هم.
«راهش را من میدانم». گفت و بعد دستش را به سینه کوبید. نشست. پسرها چشم به دستانِ مادر دوخته بودند که گره بقچهاش را باز میکرد. میدانستند همین دستها گرهِ نه گفتن دایی را هم میگشاید. دستها به پنجاه سال مهارتِ مادرانگی، شانه شدند و در زلفِ چند دهسالگیِ پسرها پیچیدند. سرمه شدند و چشمانِ بنیهاشمی را قاب گرفتند. مُشک شدند که بنشینند بر گلبرگِ تنهایشان. دستهای مادر، پسران را آمادهی نبرد نه! مهیای بزمِ بزرگی میکرد. دو اسماعیلِ رشید و تنومندی را به میدان میفرستاد که تلفیقِ شجاعت حیدر و جعفرند. باید آراسته میبودند! انگشتان مادر، تاج ابرویشان را صاف میکرد و لاحول میخواند. میگفت شیرِ غیرت دادمتان برای چنین روزی. چقدر بزرگ شدهاید. چقدر زیبا. چقدر آمادهاید برای تقدیم. بوسه زدند به دست مادر: «گفتید راهش را میدانید. ما مشتاقیم به فدا شدن. به پیوستن به برادرمان علیاکبر». دستانش ستارههای آسمان را جمع کرد و صدقه داد برای پسرانش. لاحول ولا خواند و نفسش چرخید دور قد و بالایِ جوانانش. اللهم لا نعلم منها الا خیرا گذاشت پرِ شالشان و گفت: «به دستِ شکستهی مادرش قسمش دهید. به خدا سپردمتان». و پردهی خیمه را انداخت.
من به حالِ مادرانهی آن دستها فکر میکنم. به آخرین باری که پسرها را در آغوش گرفتند. بعد عمامه دور سرشان پیچیدند و کلاهخود و زره تن کردند. من فکر میکنم به دستهایی که به دعا بلند شد و تمامِ جانش اللهم تقبل منا؛ همان زمان که دستِ پسرانِ حیدر کرار در میدان حرامی هلاک میکرد. همان دستها که حتی یکبار پارچهی خیمه را کنار نزد تا از میان چکاچک شمشیرها، بازهای شکاریِ عبدالله را ببیند. فکر میکنم به بیجانی و شرمندگیِ دستهای برادری، که جوانانِ تکه پارهی خواهر را به خیمهها آورد. اما هرچه چشم گرداند، خواهری ندید که در آغوش گیرد و عذر بخواهد.
جانم به فدایِ اقتدار آن دستهای فاطمی. که نه لرزیدند برای تقدیمِ پسرها، نه در هم پیچیدند. که خودشان پسرها را آراستند آنچنان که مادران برای حجله، دامادها را.
دستهایی که روزی بوسهگاه حیدر بود و ساعتی بعد، بوسهگاهِ طناب میشود...
«آنا نعمتی»
#امام_حسین
| @ianashid
•
حقالناس میکنی، دل میشکنی، تهمت میزنی، تحقیر میکنی
بعد میشینی برای تحقیرای شمر و یزید و دار و دستهاش گریه میکنی؟ برای مصیبتای اهل بیت؟
برات متاسفم بدبختِ حقیر...
| @ianashid
هدایت شده از "پاراگراف"
📌عبادت کنندگان ۳ دسته اند
گروهی از از آنها از ترس جهنم خدا را عبادت میکنند که این عبادت بردگان است .
گروهی از شوق بهشت خدا را عبادت میکنند که این عبادت اجیران است
و عده ای از روی محبت و شوق خدا را عبادت میکنند که این عبادت آزادگان و برترین نوع عبادت است .
.
امام صادق (ع)
بحارالانوار. ج۶۷.ص۲۳۶
•
- دارم میرم زیارت.
+ حتما لایقش بودی که دعوتت کردن.
- نه! خدا زیادی مهربونه...
| @ianashid
•
چقدر لباسِ سیاه به تو میآید!
اگر میدانستم، زودتر میمردم...
📚 گوزن در بوران شدید
| @ianashid
•
گفتنیهایِ زيادی بود. ولی راهی برای بيانش وجود نداشت. گریستمش.
| @ianashid
•
گاهی بر سکوت اصرار میکنیم.
زیرا چیزهایی وجود دارد
که کلمات نمیتوانند از عهده آنها برآیند.
- جبران خليل جبران
| @ianashid
•
تو دلنشینی
مثلِ لباسمحلیِ آذربایجان و حنای رو دستِ زنای جنوب.
| @ianashid