eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• یادمه ظهر یه روز زمستونی بدون مقدمه وسط تخته‌ی کلاسم نوشتم دختر. و از بچه‌ها خواستم با شنیدن این کلمه، قشنگ‌ترین تعریفی که تو ذهنشون میاد رو بگن. با خنده شروع کردن. مستقل، پرنسس، عاشق لوازم آرایش، لوس بابا و... بین بارشِ فکری، یکیشون ازم پرسید: «خانوم! بنظر شما قشنگ‌ترین تعریفِ دختر چیه؟» لبخند زدم. از اول منتظر همین سوال بودم. چشمای مشتاق بقیه‌ی کلاس که همراه ما شد، کنار ده‌تا عنوانی که گفته بودن با خط درشت نوشتم ریحون. چند ثانیه سکوت و ... بنگ. کلاس از خنده منفجر شد. - آخه خانوم سبزی؟ - مگه ما خوردنی‌ییم؟ - ازین به بعد صدات می‌کنم ریحون‌نیلا. همراه شیطنت و شوخیاشون خندیدم. بعد از کمی خندیدن این‌بار خودم پیش‌قدم شدم: «بنظرتون چرا ریحون؟» خنده و شوخی وسایلاشو جمع کرد و مودب روی یکی از نیمکتا نشست. از سکوت و تفکر بچه‌ها استفاده کردم و ادامه دادم: «ریحون، لطیف‌ترین و خوش‌عطر‌ترین و حساس‌ترین سبزی خوراکیه. اگه بین بقیه‌ی سبزیا زیاد بمونه و مراقبش نباشی پژمرده می‌شه. اونقدر ظریفه که با فشارِ کوچیک دوتا انگشت می‌تونی لهش کنی. بعضیا بهش می‌گن سبزی اعیونی. چون کنار کوبیده فقط ریحون می‌چسبه. خلاصه که باید خیلی نازش رو بکشی...» چشماشون پر از علامت سوال بود. عطر خوش ریحون پیچیده بود تو کلاس. انگار دیگه زمستون سرد نبود. لبخند آفتاب رو حس می‌کردم. ادامه دادم: «تو روزگاری که داشتن دختر بی‌کلاسی و عیب بود، یه آقایی اومد سیبیل تا سیبیل مردای شهرو جمع کرد و بهشون گفت دختر ریحونه. باید مراقبش باشین. از گل نازک‌تر بهش نگین. دست روش بلند نکنین. اون آقا شد اولین مدافع حقوق زنان. یه تنه سینه سپر کرد و جلوی همه‌ی تفکرات بیخود وایستاد. ریش گرو گذاشت که من ضمانت می‌کنم دختر بد نیست. اتفاقا نور خونه‌ست...» حالا چشماشون داشت با ناباوری می‌خندید. تعجب کرده بودن. حس می‌کردم نوری که از شعف تکرار این داستان داره تو قلبم می‌درخشه، به قلب تک‌تک‌شون رسیده. مشتاق شنیدن ادامه‌ش بودن. پرسیدم: «بنظرتون کی این حرفو زده؟ کی برای اولین بار تو دنیا اومد گفت دختراتون رو زیاد ببوسید؟‌ کی بود که وقتی دختر خودش وارد خونه می‌شد، حتی جلوی بزرگ‌ترین فرمانده‌هاش، تمام‌قد به احترامش بلند می‌شد و دستش رو می‌بوسید؟» الان که اینا رو می‌نویسم اشک نیش زده به چشمام. قلبم با شور خودشو به استخونای حصارش می‌کوبه. انگار دارم دوباره اون لحظه‌ها رو زندگی می‌کنم. هرکسی یه اسمی گفت. نیچه. ارسطو. کوروش کبیر. بین همه‌ی فرضیه‌ها، دخترک ساکت میز دوم با کلی شک و تردید پچ زد: «حضرت محمد؟» آخ که با شنیدن اسمش انگار همه‌ی ستاره‌های عالم تو وجودم خندیدن. برای بار هزارم دلم گرم شد که من شیعه‌ی مکتبی هستم که معراج رفتن مرد رو از دامان زن می‌دونه. تولدت بیشتر از همه‌ی خلقت، مبارکِ ما دخترا باشه آقای رحمه‌للعالمین؛ که ماها حتی نفس کشیدن‌مون رو هم مدیونِ شماییم. آخ که چه کیفی می‌ده ریحونِ خونه بودن. ریحونِ بابا بودن... | @ianashid
• - دوباره جنگ شد؟! + دوباره؟ مگه جنگ تموم شده بود؟ | @ianashid
• بین توپ و ترقه و مکر و حیله‌ی روزگار، ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت... | @ianashid
• امروزی‌ها صدایش می‌زنند تروما. داشتنش گاهی مایه‌ی اداست و کلاس گذاشتن. کاش تمام اداها و کلاس‌ها برای خودشان بود. من نمی‌خواهمش. چرا؟ پرسیدن دارد؟ چون تا صدای کل می‌شنوم، بدنم یخ می‌کند. صدای بوق ماشین می‌آید، نفس کشیدن یادم می‌رود. قهقهه‌ای مستانه بلند می‌شود و به‌سان برق گرفته‌ها می‌لرزم. مدام با خودم تکرار می‌کنم ان‌شاءالله که خیر است. لابد عروسی‌ست. بعد هم سعی می‌کنم قلب زبان بسته‌ام را به جرعه‌ای آب آرام کنم. دومین شبی‌ست که صدای کاروان شادی بلند است. خدا به خاکسترِ دل‌هامان رحم کند و لعنتش را تا قیام قیامت بفرستد بر هلهله‌کنندگان نه اسفند... | @ianashid
• اگه توی شاهنامه خوندین «براندیشه چیزی گشتن» اما نمی‌دونستین منظور چیه، یعنی «به فکر کاری افتادن». ما می‌گیم به سرم زد فلان کارو انجام بدم؛ جناب فردوسی می‌فرماد بر اندیشه‌اش گشتم. ادبیات فارسی چقدر فاخر و باشکوهه. اینطور نیست؟  | @ianashid
Arman Garshasbi ~ Music-Fa.ComArman Garshasbi - Benshin Tamashayat Konam (320).mp3
زمان: حجم: 9.2M
• بله آقای گرشاسبی درست می‌فرمایید؛ ای بختِ دور از دسترس... | @ianashid
• «عروس رفته گلاب بیاره». نخودی می‌خندم. البته با اضطراب. کوبش قلبم آنقدری بلند است که کلمات را تشخیص ندهم. یک بار دیگر هم که عاقد بپرسد و به رسمِ بزرگترها چیزی بیاورم، بعدش بله را می‌گویم و تمام. رسما برای او می‌شوم. او هم برای من. بالاخره مال هم می‌شویم. انگار قندها را توی دل من می‌سابند، نه بالای سرمان. انگار عسل توی قلبم جا خوش کرده، نه میانِ جام. عطر گل‌های سرخِ رز تمام جانم را معطر کرده. این رایحه‌ی عاشقانه را نفس می‌کشم. بعد از توی آینه نگاهش می‌کنم. چشمانش ستاره‌باران است. روشن، مثل روز. قربانش می‌روم و بعد چیزی یادم می‌آید. بی‌بی تأکید داشت هر عروسی هنگام خطبه‌ی عقدش یک دعای مستجاب دارد. چه بخواهم برایمان؟ صدای کل و دست می‌آید و می‌فهمم تنها یک وکالت دیگر مانده. حس می‌کنم سمفونی پر سروصدایی که قلبم راه انداخته را همه می‌شنوند. نگاه مضطربم را از توی آینه شکار می‌کند. لبخند می‌زند. گرم و شیرین، مثل عسل. همچنان به دعای مستجاب فکر می‌کنم. سرش را خم می‌کند و نفسی بعد، صدای آرامش در گوشم می‌پیچد: «من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند...» خودش است! همانی که باید! مثل همیشه فکرم را خوانده. یک‌بار دیگر انتخابم را تحسین می‌کنم و قرآن را مثل یک مرهم به سینه‌ی متلاطمم می‌چسبانم. عاقد برای سومین بار می‌پرسد. زیرلب طوری که میان آن سکوتِ دلپذیرِ عروسی فقط خودش بشنود، با اطمینان شعرش را تکمیل می‌کنم: «خدا هرآنچه کند از توام جدا نکند...» گلو صاف می‌کنم به تایید این عشق. دهانم را که باز می‌کنم، زودتر از من آسمان به غرشی پاسخ می‌دهد. هیچ نمی‌فهمم. مادر می‌گفت زیباترین لحظه‌ی زندگی یک دختر، موقع بله گفتن عروسی است. یعنی از هیجانش چشمانم نمی‌بیند؟ بوی دود می‌آید و دردی تمام جانم را محکم بغل می‌کند. به سختی پلک می‌زنم. خس‌خسش در گوشم می‌پیچد. نگینِ حلقه‌ام در دستش می‌درخشد. دامنم پر از گلبرگ سرخ است. صدای آژیر می‌آید و فریاد. شانه به شانه‌ی هم زیرِ سقف آسمانیم. همه‌جا روشن است. مثل روز. خدا دعایم را مستجاب کرده انگار... «آنا نعمتی» | @ianashid
• «ما کارگران نمایشیم. نشسته در ردیف اول تهمت؛ از تیره‌ی آن مرغ دانه‌بر که در عروسی و عزاش هر دو سر می‌بُرند.» این سطر از نمایشنامه خاطرات هنرپیشه‌ی نقش دوم از بهرام بیضایی رو می‌خونم و کلمه به کلمه‌ باهاش خون گریه ‌می‌کنم. دنیا همه‌ش یه تئاتر بزرگه و مردم بازیگراشن، خواسته یا ناخواسته. دارم فکر می‌کنم تو این پرده‌ی جنگ، چندتا خونواده عزادار شدن؟ چندتا عاشق و معشوق محکوم به جدایی ابدی شدن؟ چندتا دختربچه تو حسرت خنده‌های بابا بغض کردن؟ و خط دوم... عاشقان و دل‌سوزانِ حقیقی وطن؛ نشسته در ردیف اول تهمت... | @ianashid
مرا که این همه دلخسته‌ام، نجف بطلب...*
• فکر کنم وقتی شاعر (آقای محسن حیدری) بین شلوغی روزگار، یهویی محبوبش رو دیده، از هیجان دست و پاشو گم کرده و از ترس اینکه نکنه رخِ ماه محبوب به چشم کسِ دیگه‌ای بیاد، دلشوره‌ش رو کلمه کرده: هنگام تماشایـت، از بس که تو زیبایــی با هول و ولا خواندم، لاحول و ولاها را | @ianashid
• شب جمعه‌ست. فاتحه‌ای برای همه‌ی قلبای زنده به گور شده و محکوم به تپش بفرستید... | @ianashid
• نوک قلمش را نازک‌تر از همیشه تراشید. نفس کائنات حبس شد وقتی روی بال پروانه نوشتش. با جوهری از نسترن. و عطرِ ریحان. همراه با اثر تازه‌اش معنای ظرافت را خلق کرد. بعد خرسند از آفریده‌اش، لب به تحسین گشود: فتبارک الله. خداوند تمام ناز و غمزه و کرشمه‌ی پرِ شالِ خلقتش را صرف آفریدن این اثر هنری کرده بود؛ زن... «آنا نعمتی» | @ianashid