- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
اگه میتونستی به گذشته برگردی... یه روزِ خاص از زندگیت* و اون لحظه رو دوباره تجربه کنی ؛ اون لحظه ر
روزِ میلادِ بابا حسینِ امسال ..
از همون صبحش حواسش بهم بود ، تنها روزی بود که واقعی زندگی کردم .. ؛)))
حضرتمعصومہۜ با پاشیدنِ بذر معـرفت و ولـایت موجـب
شد کهـ شھر قم به عُنوان پایگاھِ اصلیِ معارف اهلبیت[؏] بدرخشنـد.
• رهبـر انقلـاب •
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
مخاطبهای شعرم در پی کشف تواند، آری . .
با شعر رسیدم خدمتتون ؛)
مدت مَدیدی میشد که جوهر شعر نویسیم خشک شده بود و هرآنچه از دیده میگذشت کلمه نمیشد بیاد رو کاغذ .. تا اینکه امروز موفق به سعی بسیار گشتم :>>>
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
با شعر رسیدم خدمتتون ؛) مدت مَدیدی میشد که جوهر شعر نویسیم خشک شده بود و هرآنچه از دیده میگذشت کلمه
تورا ازدور هم دیدن
برایم میشود رویا !
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
تورا ازدور هم دیدن برایم میشود رویا !
اگر ناگاه از قلبت
مرا بیرون کنی جانا ..
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
اگر ناگاه از قلبت مرا بیرون کنی جانا ..
اگر روزی همین رویا ،
همین رویای ممنوعه ،
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
اگر روزی همین رویا ، همین رویای ممنوعه ،
همینکه غرق موهایت ،
به دورم از غم و کینه..
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
همینکه غرق موهایت ، به دورم از غم و کینه..
شود کابوس بی رحمی
کِشَد جان از بدن بی مهر ..
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
شود کابوس بی رحمی کِشَد جان از بدن بی مهر ..
نشانش میدهم عاشق ،
ندارد ترسی از کافر !!
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
نشانش میدهم عاشق ، ندارد ترسی از کافر !!
اگر کفر خدا این است ؛
همینکه عاشقت باشم..
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
اگر کفر خدا این است ؛ همینکه عاشقت باشم..
منِ کفران نعمت گوی را
عاشق کُنَم ، عاشق !؛)
-
توی یه محفل نویسندگی بودم و استاد ، چالش برگذار کرده بود .
به این سبک که یک درد را به صورت ادبی بیان کنید .
هرکس ایده ای میداد .
ساکت نشسته بودم و با سردردی کنار می آمدم که چند دقیقه ای میشد گریبانم را گرفته بود ؛ ناخودآگاه انگشت اتهامش سمت من چرخید و با لبخندی شیرین از من خواست که در چالش شرکت کنم.
زمان و مکان به اشاره ای از دستم در رفت ، نمیدانم چه شد یا چگونه جمله بندی کردم .
قصد داشتم بیان کنم که سرم درد میکند و از خیرِ من بگذرد که ناخودآگاه همان را ادبی بیان کردم !
- درد سینه ی پیشانی ام را میدرد ..!
چند دقیقه ای نگاهم کرد ، انگار نا امید شده بود .
هنوز لب باز نکرده بود که صدایی از اخرِ محفل بلند شد
- چقدر قشنگ ..
مایل بودم لبخند بزنم ، تشکر کنم یا برای جمله ای بهتر فکر کنم ولی مشکل همان بود ... درد سینه ی پیشانی ام را میدرید ..!؛)