eitaa logo
دانلود
«تنهایی، تنها چیزی‌ست که به آدم خیانت نمی‌کند. صادق هدایت
پرسید ؛ وقتی ناراحت میشوی با چه کسی درد دل میکنی ؟ راستش من خیلی وقت است درد دل نمیکنم.. آنقدر از حرف پر هستم که اگر تکان تکانم بدهی، از تمام سلول هایم دیالوگ های غمناک به بیرون میریزد و فرش را کثیف میکند..
آدمی وقتی بزرگتر می‌شود، یاد می‌گیرد جوری فرار کند که به نظر بیاید دارد جایی می رود.
دستم را بگیر، من را از این تاریکی نجات بده؛ من هنوزم منتظرم دستم رو بگیری.
حالم از خواهرم بهم میخوره
هرشب به دیوار خیره میشم و فکر میکنم و نامه ای به خودم در ذهنم مینویسم تا یادم بمونه، تا هیچوقت این روزای سخت و فراموش نکنم، به روزهایی که میگذرونم فکر میکنم به این فکر میکنم که حالم اصلا خوب نیست، بند بند وجودم از درد متلاشی شدن معدم اینقدر درد میکند که هرگاه ممکنه تمام محتویاشو بالا بیارم درحالی که این یک هفته فقط اب و یک عدد سیب خوردم، مردم خوشگلیو به ارث میبرند منم کمر دردُ، حس میکنم سنگ بزرگ سنگینی بر دوش دارم، از سردرد شانس اوردیم ولی اگه اونم درد کنه فقط میتونم اینقدر سرمو بکوبم به دیوار تا سرم بشکنه و از دردش راحت شم، بدنم ضعیف شده وهر از گاهی ازحال میرم و وقتی چشام و باز میکنم چراغ سفید اتاق میبینم که بازم به من میفهماند هنوزم نمردم، چشم هایم که به خوبی قبل کار نمیکنن و بازم روزی کار دستم میدن، خلاصه وار بگویم بند بند وجودم درد میکند حال اینها ناخوشی جسمی است که روزی میاد تموم دردا خاتمه پیدا میکنند اما امان از درد روحی و زخم های روحی، نمیتوانم درد روحی و مثل جسمی توصیف کنم؛ فقط این و میدونم مدتی است به رفتن فکر میکنم به خاکستر شدن از درون اما اینو میدونم که (رفتن به اونجا) یکی از گناهان کبیره است، اما اینم گناهِ که ادم خوشبخت نباشد، انسان وقتی در این دنیا راحت نباشد اطرافیانش و اذیت میکنه، اذیت کردن اطرافیانم گناه نیست ولی کشتن خودم گناهِ؟ اما من از سر ناچاری و هلاکت میرم خسته شده ام از اینکه مدام میترسم که نکنه نشه مدام بغض داشته باشم و گریه ای نباشه مدام کابوس ببینم مدام دست هایم بلرزند مدام بازنده من باشم؛ فقط من. انگار به همه خوشبختی دادن و وقتی به من رسید تموم شد. انگار همه خوشحالن، من ناراحت. خسته شده ام از حس پوچی که تمام وجودمو گرفته. خسته شده ام از حرف های تکراری خانوادم از دکتر رفتن خسته شده ام و نمیخوام برای زنده ماندن تقلا کنم اگر مرگ به من سلام کند من ان را در اغوش خودم جا میدم و جسم و روحم تسلیم اون میکنم. _ستاره