برسان سلام مارا به رفو گران هجران
که هنوز پاره دل دو سه بخیه کار دارد .
• ناشناس
من که اینطوری نبودم ، ساقههایم برگ داشت
میهمانی لانه کرد و برگ و بار از من گرفت
گفت من زخمیست بالم ، تو پناهم باش بعد
تا قراری یافت یاغی شد، قرار از من گرفت
او که میدانست من آیینهای تُردم چرا
با سیاه سنگی که قلبش شد غبار از من گرفت
با خدا میگویم آنچه بر سرم آورد عشق
جان نصف و نیمهای بود و ، دوبار از من گرفت :)
زخم جاری ، آه ممتد ، سرخی خون جگر
نخل از جان ، عود از سینه ، انار از من گرفت
هر دو تنهاییم و از تنهایی خود دلخوشیم
بی کسی مسریست ، پس پروردگار از من گرفت