🤲 عیار بالا
🤝 روایتی از تهران #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
👌سرویس گران قیمتی بود؛ از همان طلاهای پردرخشش و عیاربالا که چشم هر بینندهای را خیره میکند. خانمی که آن را اهدا کرده بود، نگاهی آرام و عمیق داشت. انگار دلش جای دیگری بود؛ جایی بالاتر از دغدغههای دنیوی. درست همان موقع، یکی از مسئولین دفتر مقام معظم رهبری هم برای برگزاری جلسهای آنجا حضور داشت. طلا را وزن کردم و رسید را تحویل او دادم: «خدا از شما قبول کنه انشاءالله.» لبخندی زد و تشکر کرد.
🙌از در که بیرون رفت، همکارم چند انگشتر به من داد و گفت: «این انگشترهای متبرک از دفتر آقاست. هرکدوم از خواهرهایی که برای کمک میان، یکی یه دونه بهشون بده.» ناخودآگاه ذهنم سمت آن خانم کشیده شد. به یکی از همکارها گفتم صدایش کنند باز گردد. خوشبختانه هنوز خیلی دور نشده بود. نزدیک میزم آمد و با تعجب پرسید: «مشکلی پیش اومده؟!» لبخند زدم و انگشتر را مقابلش گرفتم: «این انگشترها، متبرک حضرت آقاست. یکیش هم قسمت شما شد؛ مبارکتون باشه.»
👌حالت چهرهاش، گواه از انقلاب درونش میداد. چیزی نگذشته بود که شبنمهای اشک، روی گونههایش شروع به درخشیدن کرد. انگشتر را در دستانش لمس کرد، بوسید و به چشمهای نمناکش سایید: «چه توفیقی! انگشتر متبرک حضرت آقا...آنقدر خوشحالم که دوست دارم همینجا سجدهی شکر به جا بیارم!» حیرتزده به سرویس عیار بالایش نگاه کردم؛ میدرخشید، درست مثل دلی که آن را با عشق بخشیده بود.
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۲۲
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور...
ایران همدل
🤲 عیار بالا 🤝 روایتی از تهران #وقتی_یک_ایران_همدل_شد 👌سرویس گران قیمتی بود؛ از همان طلاهای پردرخش
پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 هدیهی تولد
🤝 روایتی از تهران #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
👌مشغول گفتگو با همکارم بودم که نوجوانی با قدمهایی مردد جلو آمد. پاکتی کوچک در دست داشت که با کاغذهای رنگی، بسیار بامزه تزئین شده بود. به ما نزدیکتر شد؛ لحظهای مکث کرد و بعد پاکت را روی میز گذاشت.
🫶صدایش لرزان اما پر از شوق بود: «من طلا ندارم اما این هدیهی تولدمه؛ سه میلیون پول توشه... میخوام اهداش کنم.» آن لحظه، برق خلوص در چشمانش میدرخشید؛ نوری که ارزشش از هر طلایی فراتر بود.
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۲۲
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 سرای سوگ و سادگی
🤝 روایتی از تهران #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
👌دیوارها گِلی و خسته بودند، بوی نمِ کهنهای در هوا میچرخید که بوی سوگ را هم با خود داشت. حس میکردی اگر دستت به آنها بخورد، غبار سالها اندوه، با هم فرو میریزند. در زدم. صدای قدمهای ریز و بیرمقی آمد: «کیه؟» صدای یک زن بود، مثل زمزمهای از اعماق یک چاه گود. گفتم: «از بنیاد آمدهام. برای… برای دریافت آن امانت که پیام دادید.» لولاها چرخید و در نیمهباز شد.
🙌پشت در، زنی ایستاده بود که سایهاش از خودش بزرگتر بود؛ با چشمهایی که در عمقشان، عزای تمامنشدنیِ نبودنِ مرد خانه جا خوش کرده بود. در آغوشش نوزادی بود که مثل ماه پنهان، در پارچهای پیچیده شده بود. دستش را به سمتم دراز کرد. نه برای گرفتن، بلکه برای گذاشتن. در کف دستم، چیزی گذاشت که از حقارت کوچکیاش دلم فشرده شد؛ یک جفت گوشوارهی طلای کوچک نوزادی. آنقدر ریز که انگار برای عروسک ساخته شدهاند. اما در نور کم، برق میزدند؛ تنها کورسوی دارایی طلاییِ این خانه همین بود، نفس عمیقی کشید: «کمه ببخشید، این، سهم ما از جبهه مقاومت. خدا لعنت کنه اسرائیل رو.» در را بست.
✌نگاهم به گوشوارهها ماند. میخواستم بگویم اینها باشد برای خودتان، شاید لازمتان بشود! حداقل برای اجارهی خانه... اما چیزی نگفتم و برگشتم. دوباره در زدم. اینبار بلندتر: «خانم! رسیدِ امانتتون! نگرفتید!» گفت: «رسید لازم ندارم. کاش گوشهی کارتان را بگیرد.» با صدایی لرزان گفتم: «این فقط گوشواره نیست، این تمام دلخوشی شماست! یه نشونهست!» گوشوارهها را در جیبم گذاشتم، سنگینتر از هر شمش طلایی. رسید...
ایران همدل
🤲 سرای سوگ و سادگی 🤝 روایتی از تهران #وقتی_یک_ایران_همدل_شد 👌دیوارها گِلی و خسته بودند، بوی نمِ ک
را در آستانهی در گذاشتم تا باد آن را نبرد و در سکوت برگشتم.
📝 مریم عباسی
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۲۳
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir