☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"تو مپندار که مجنون سرخود مجنون شد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت سوم ✍️فاطمه شکیبا
✨بسم الله النور✨
🌱"ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت چهارم
✍️فاطمه شکیبا
روز دوم اما، تازه سختیِ اصلی کار شروع شد: ساختن روزنامه دیواری.
برای انتخاب یک فصل از چهارده فصل، رای گرفتیم و فصل سیزده رای آورد: تلاش برای بهترین بودن.
اول به هریکی یک کاغذ کوچک دادیم که ایدهشان برای روزنامه دیواری را روی آن پیاده کنند و بعد با کنار هم گذاشتن ایدهها، یک طرح نهایی درآوردیم.
قرار بود مربیها صرفا نقش تسهیلگر را بازی کنند و ایدهپردازی و اجرا کاملا کار خود بچهها باشد. راستش اگر به من میگفتند خودت ایده بده و روزنامهدیواری درست کن، برایم خیلی راحتتر از تسهیلگری بود؛ کما این که در دوران مدرسه هم هیچوقت بلد نبودم گروهم را مدیریت کنم و آخرش تمام بار کار گروهی بر دوش خودم میافتاد. حالا فکر کن کسی مثل من، باید دوازده نفر را در تمام مراحل هدایت میکرد، طوری که به کسی بر نخورد همه ایدهها را میشنید و به همه فرصت برابر برای اجرا میداد. آن هم در گروهی که سلیقهها متفاوت بود؛ بعضی از بچهها فعالتر و بعضی ساکتتر بودند، بعضی کمالگرا بودند و بعضی بیخیالتر... و خب اعتراف میکنم چندین بار نزدیک بود کار به دعوا بکشد...
پدرم از این که من چنین کلمهای را به کار ببرم خوششان نمیآید، ولی واقعا چیزی جز این اصطلاح برای ادا شدن حق مطلب پیدا نمیکنم: دهانم سرویس شد تا این روزنامه دیواری درست شود و تحویلش بدهیم به مسئولان مربوطه! هنوز از جمع کردن ریخت و پاشهای روزنامه دیواری فارغ نشده بودیم که زمان روایتگریام رسید؛ روایتگری درباره بانوان شهید.
شب شهادت حضرت زینب بود؛ روسری سیاه پوشیدم و رفتم پشت میکروفون.
آنجا بود که حقیقتا دلم برای تمام سخنرانهایی که این چند روز برایمان حرف زده بودند سوخت. در اعتکافهای قبلی، چون مسجد قسمت برادران هم داشت، سخنران همیشه قسمت برادران بود و بخش خواهران را نمیدید؛ ما هم با سخنران مثل رادیو برخورد میکردیم. یعنی اینطور نبود که مثل کلاس درس، صاف بنشینیم و به او گوش بدهیم و او هم چنین انتظاری نداشت. این اعتکاف اما، فقط دخترانه بود و سخنران لاجرم باید میآمد قسمت خواهران(بعد از این که گلوی ما پاره میشد و همه حجاب میکردند). با چه صحنهای مواجه میشد؟
قیافههای روزهدار بیحال، دوستانی که دور هم نشستهاند، میگویند و میخندند و بازی میکنند، کسانی که پتو را میتوار روی خودشان کشیده و خوابیدهاند... و عدهای که گوش میکنند؛ یا حداقل نگاهشان به توست و میتوانی امیدوار باشی که گوش کنند. تازه غیر از تصویر، صوت هم هست... این که صدای زمزمههای زنبوروار کسانی که نمیخواهند گوش کنند، صدای قهقههشان و صدای بلند صحبت کردنشان، دائم میان تمرکزت میدود و رشته کلامت را پاره میکند. واقعا دلم برای سخنرانها سوخت؛ برای خودم!
شاید هم این مشکل من است که با صدای پچپچ جمع، تمرکزم بهم میریزد و سخنرانهای حرفهای اینطور نیستند. به هرحال، گاهی در دلم به بانوان شهید میگویم آدم قحط بود که من را برای روایتگریتان انتخاب کردید؟ نمیشد این بار را روی دوش یک آدم حرفهایتر و سروزباندارتر بگذارید؟ یکی که وقتی از شما حرف میزند، کمتر تپق بزند، کمتر جملات بیسروته بگوید و کمتر با پچپچ جمعیت تمرکز را از دست بدهد، یا اصلا بلد باشد انقدر خوب حرف بزند که جمعیت را ساکت کند؟
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 103
***
گالیا دندانهاش را بر هم فشار میداد و تیتر خبر را برای چندمین بار میخواند: سکته مغزی رئیس موساد؛ مهمترین نهاد اطلاعاتی کشور در بحران.
متن خبر به گواه منبعی که نخواسته بود نامش فاش شود، درباره به کما رفتن هرئل و احتمال آسیب مغزی شدید او حتی در صورت بهوش آمدن سخن میگفت و درباره رئیس بعدی موساد گمانهزنی میکرد. گالیا تقریبا مطمئن بود آن منبع مرموز، ایلیاست و به دلیل نامعلومی از ایلیا بدش میآمد؛ شاید چون ایلیا با وجود تازهکار بودنش، زود راهش را تا دفتر مئیر باز کرده بود و توجهها را به سمت خودش و هوش و کارآییاش میکشاند. شاید هم چون خانوادهاش از خانوادههای بانفوذ اسرائیلی بودند و متمایل به احزاب راستگرا و مذهبی؛ خانوادهای که دل خوشی از سیاستمداران میانهرو و سوسیال دموکرات نداشتند؛ از جمله پدر گالیا.
ایلیا سربازیاش را در یگان ۸۲۰۰ گذرانده بود؛ درواقع استعداد ایلیا در کلاسهای رایانه و برنامههای غربالگری ارتش اسرائیل شناسایی شده و یگان برایش دعوتنامه فرستاده بود. آنجا هم طوری خوش درخشیده بود که به راحتی بتواند وارد بخش تکنولوژی و پشتیبانی فنی موساد شود و جایگاه سازمانیاش را به سرعت ارتقا دهد.
سرش را روی میز خم کرد. موهایش دور صورتش ریخت. با انگشت شصت و اشاره، پیشانیاش را ماساژ داد.
-وضعیت مئیر چیزی نبود که بشه قایمش کرد. شاید بهتره دیگه خلاف جهت آب شنا نکنم.
کف هر دو دستش را روی صورتش گذاشت و چندبار بالا و پایین کشید؛ طوری که چشمانش به سوزش بیفتند.
-درسته که معاون مئیرم و تا وقتی که بمیره من جانشینش هستم، ولی بعد مرگ مئیر، کسی به من اهمیت نمیده. منو کنار میزنن و یه خرفت دیگه مثل مئیر رو رئیس میکنن...
نگاهش را چرخاند سمت ساعت. ده دقیقه مانده بود که نیمهشب بشود. سرش نبض میزد، هماهنگ با تیکتاک ساعت. انگشتانش را دورانی روی ابروانش حرکت داد.
-باید قبل از مردن مئیر جای پای خودمو سفت کنم... طوری که هیچکس نتونه به گزینهای غیر از من فکر کنه.
چشمش خورد به تیتر روزنامه معاریو که روی صفحه نمایشگر میدرخشید. زیر لب گفت: به رسانه نیاز دارم... و به یه تیم وفادار، چندتا سرباز...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت چهارم ✍️فاطمه شکیبا
سلام
نظر لطف شماست؛ ولی خودم احساس میکنم در این زمینه ضعیفم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت چهارم ✍️فاطمه شکیبا
سلام
ممنونم از تلنگرتون؛
ناراحت نشدم، سپاسگزار هم هستم.
امیدوارم منیتها و خودخواهیهام از بین برن...
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷انقلاب همچون هوای بهاری در دنیا صادر میشود 🌱
🔹️رهبر انقلاب: بنده بارها گفتهام انقلاب مثل هوای بهاری است، مثل هوای خوش است، نمیشود جلویش را گرفت؛ در هوای لطیف بهاری، هوای خوش و بوی گل از داخل بوستان بیرون میآید و در جاهای دیگر پخش میشود، جلویش را نمیشود گرفت. لازم هم نیست که کسی بخواهد آن هوا را صادر کند، -بلکه- به طور طبیعی صادر میشود. امروز شما دارید نشانههایش را در دنیای اسلام مشاهده میکنید. ۱۴۰۲/۱۱/۳
آغاز دهه فجر و دمیده شدن هوای بهاری در کالبد ایران عزیز مبارک!🌷✨
#دهه_فجر #انتخابات
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم:
https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK