eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
ابرها امروز خیلی رویایی بودن...✨ امروز بعد چندین سال رفتم به دبیرستانم؛ مدرسه معارف شهید مطهری. چقدر تجدید خاطره کردم... دیدن مدیر و سه نفر از معلم‌ها، شنیدن صدای آهنگی به عنوان زنگ تفریح توی مدرسه زده می‌شد(آهنگ سریال امام علی علیه السلام)، خوندن نماز جماعت همراه بچه‌های معارفی، دیدن فضای مذهبی و بچه‌های محجبه‌ی معارف و یادآوری عالمی که توی دبیرستان درش زندگی می‌کردم... و حرف زدن با بچه‌های پایه دهم درباره کنکور، هدف، فعالیت اجتماعی، کتاب‌های شهید مطهری، بانوان شهید و کار فرهنگی... چقدر درباره کارهایی که با خانم مصباح توی مدرسه می‌کردیم پز دادم! چقدر دوران خوبی بود... چقدر خوب گذروندیمش...
میدونید، امروز که بدون مصباح رفتم معارف، خیلی احساس ناقص بودن داشتم. انگار توی اون مدرسه، من بدون مصباح کاملا بی‌معنام! ما از سال اولی که باهم توی معارف آشنا شدیم، با وجود تفاوت‌های پررنگمون، تبدیل شدیم به دوقلوهای افسانه‌ای. حرف همو می‌فهمیدیم، دغدغه‌های مشابه داشتیم، و خیلی خوب می‌تونستیم تبدیل به نقاط قوت هم بشیم و نقاط ضعف همدیگه رو جبران کنیم. دوستیمون اصلا مثل این دوستی‌های لوس دبیرستانی نبود که همه‌ش درحال آه و گریه کردن توی بغل هم و قربون صدقه هم رفتن و اینجور چیزا باشه. یه دوستی کاملا بر پایه اهداف مشخص، با قوانین مشخص، و بر اساس کلی بررسی و برنامه... (بماند که هرچی بزرگتر شدیم، شرایط زندگی ما رو کمی از هم دور کرد و باعث شد درک متقابلمون نسبت به قبل کمتر بشه و کمتر بتونم خواهر خوبی براش باشم) ما همیشه توی مدرسه باهم بودیم. نمرات خوبمون و جسارتمون و انضباطی که داشتیم باعث میشد کادر مدرسه به ما اعتماد کنن و بذارن خیلی از امور فرهنگی مدرسه رو دست بگیریم و مدیریت کنیم؛ درواقع اینطوری بود که ما هرازگاهی کادر مدرسه رو هم درجریان کارهامون قرار میدادیم!! از نظر درسی، رتبه اول و دوم بین ما دست به دست می‌شد و بقیه معمولا برای رتبه‌های بعدی رقابت می‌کردن. یه رقابت شیرین درسی داشتیم... و جالبه که روش درس خوندن ما کاملا با هم متفاوت بود! سال دوم، کلاسمون از هم جدا شد و حقیقتا اون سال خیلی به من سخت گذشت؛ زنگ تفریح‌ها باهم بودیم و تا لحظه آخری که معلم بیاد، جلوی ستونی که بین دوتا کلاس بود، می‌ایستادیم و حرف می‌زدیم. طوری که اون ستون ستونِ ما بود، همه می‌دونستن مال ماست! حرفامون حرفای بیخود و چرت و پرتی نبود که معمولا توی جمع دوستانه مطرح میشه. هربار تصمیم می‌گرفتیم درباره یه موضوع مهم اخلاقی یا اعتقادی صحبت کنیم. درباره کتابایی که می‌خوندیم، سخنرانی‌هایی که گوش می‌کردیم و... البته شوخی هم باهم داشتیم، زیاد... یه سری اصطلاحات خاص ما دوتا بود. بقیه معمولا شوخیامون رو نمی‌فهمیدن! عاشق این بودیم که دوتایی علیه یه نفر توطئه کنیم و حالشو بگیریم(البته اهداف تربیتی داشتیما). توی کلاس برخلاف جهت بچه‌های دیگه، کنار دیوار و طوری می‌نشستیم که همه بچه‌ها رو ببینیم، حواسمون بود که جو کلاس چطوریه و بچه‌ها حالشون خوبه یا نه... اگه لازمه کمکشون کنیم. سر بیشتر کلاسا کتاب غیردرسی می‌خوندیم، معلم‌هام کاری بهمون نداشتن. و همت والایی داشتیم در کتابخون کردن بچه‌ها، مخصوصا مصباح. یه طوری که توی کلاس ما آخر سال بیشتر بچه‌ها کتاب غیردرسی میخوندن! توی کلاس معمولا من و مصباح نظر میدادیم و بیشتر وقت کلاس به بحث ما با معلم‌ها و ارائه نظرات کارشناسیمون(!) می‌گذشت، نظراتمون مکمل هم بود و یه جاهایی معلم‌ها هم می‌نشستن فیض می‌بردن! یه جاهایی رسما دیگه ما درس می‌دادیم! البته دعوا هم با هم داشتیم، زیاد... تازه از وقتی مدرسه تموم شد و دورتر شدیم دعواها بیشتر هم شد؛ درواقع کشف کردیم که وقتی ارتباطمون کم میشه و کم با هم حرف میزنیم کار به دعوا می‌کشه. دعوا رو هم باید با چندین ساعت صحبت حضوری حلش کنیم. ولی فعلا که دوستیم. نه... خواهریم. امیدوارم خواهر بمونیم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 108 بوق اول. آپارتمانم، یک آپارتمان کوچک هفتاد متری دوست‌داشتنی در محله‌ی شهر سفیدِ تل‌آویو است؛ یک کیلومتری ساحل مدیترانه. طبقه سومم و بخاطر وجود ساختمان‌های دیگر، دید خوبی به ساحل ندارم؛ اما خوب است. برای کسی که آمده تا اسرائیل را بهم بریزد، زیاد هم هست. نوساز نیست، ولی راحت است و دنج. بوق دوم. یک اتاق خواب دارد و یک سالن کوچک، و یک بالکن نقلی. دورتادورش سرسبز است. دیوارها کاغذدیواری کرم‌رنگ دارند و رنگ در کمدها و کابینت‌ها هم همینطور است. من هم اسباب و اثاثیه چندان زیادی ندارم؛ همه چیزهایی که یک خانه معمولی باید داشته باشد. پنجره‌اش بزرگ و دلباز است. پایین هم یک حیاط کوچک دارد با دیوار کوتاه و چند درخت و گلدان. بوق سوم. خانه سه‌طبقه است و سه واحد دارد؛ ولی بجز من، فقط یک خانواده دیگر اینجا زندگی می‌کنند. البته فکر نکنم بشود اسمشان را خانواده گذاشت. دوتا مرد جوانند و از پرچم رنگین‌کمانی‌ای که لبه بالکن‌شان آویزان بود، می‌شد فهمید چکاره‌اند. خیلی هم سعی دارند این را به همه جار بزنند و همه را جذب سبک زندگیِ مسخره‌شان کنند. بدترین ویژگی این خانه، همین همسایه‌هایش است! بوق چهارم. -بله بفرمایید! ناخودآگاه سر جایم صاف می‌نشینم و با لحن رسمی‌ای که از خودم انتظار ندارم می‌گویم: آقای حسیدیم؟ صدایش از تردید کمی می‌لرزد. -بله... خودم هستم. -من کوهنم. تلما کوهن. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ما هم دلمون از خیلی چیزها خون بود؛ یعنی این که مدرسه معارف بود به این معنی نبود که بی‌نقص باشه. ولی سعی می‌کردیم با این نقص‌ها کنار بیایم.
سلام بله، مدرسه معارف شهید مطهری اصفهان. ان‌شاءالله موفق باشید تا خدا چی بخواد...
برپاخیز.mp3
زمان: حجم: 3.7M
🇮🇷🌱 تو را یل قبیله زاده‌اند به دوشت این علم نهاده‌اند‌... پ.ن: جزو سرودهای بسیار انگیزه‌بخشه که گاهی با خودم زمزمه می‌کنم✨ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 مبعث پیامبر مهربانی حضرت محمد مصطفی (ص) بر همگان خجسته باد 🌷 http://eitaa.com/istadegi