eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
769 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بله، کتاب و هر منبعی که درباره‌شون باشه
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
ولی جداً احساس خوبی ندارم؛ اولین بارمه که دارم عاشقانه می‌نویسم، یا بهتر بگم: اولین بارمه که دارم فرآیند عاشق شدن رو می‌نویسم(گاهی توی رمان‌ها اینطور نوشتم که فلانی فلانی رو دوست داشت ولی هیچ وقت به روندی که منجر به عشق شد اشاره نکردم)؛ اونم درحالی که اصلا نمی‌دونم واقعا این فرآیند چه شکلیه😐 شاید برای همین تاحالا عاشقانه ننوشته بودم، چون اصلا تصور روشنی درباره‌ش ندارم، یعنی نمی‌تونم درک کنم این که یه نفر یکی رو دوست داره یعنی دقیقا چی؟ چرا اینطوری میشه؟ چه احساسی داره؟ البته رفتم یه سری نظریات درباره عشق رو خوندم ولی بازم قیافه‌م اینطوری بود: 😕 آخه مثلا خب که چی؟ کلا چیز غیرقابل درکیه. مبهم و گیج‌کننده‌ست. خیلی‌ها عشق رو خیلی جذاب و رویایی می‌بینن، ولی من حتی اینم درک نمی‌کنم، آخه کجاش رویاییه؟ اصلا اون اشعار و جملات ادبی و... که در ستایش عشق گفته می‌شه رو درک نمی‌کنم😕 به نظرم لوسه! الان فقط این روند رو با هدف تمرین می‌نویسم و بخاطر توصیه چند استاد نویسندگی که معتقدند این عنصر هم باید توی داستان باشه. یه جور دست گرمیه. شایدم آخرش فهمیدم قضیه چیه؟ تازه اینا به کنار، خیلی هم دارم دست به عصا پیش میرم که قلم داستانم عفیف باشه و یه طوری نباشه که لازم بشه براش محدودیت سنی بذاری😐 خلاصه سخت‌ترین قسمت رمانه، و تقریباً یهویی تصمیم گرفتم به پیرنگ اضافه‌ش کنم. برای همین انتظار نداشته باشید خیلی واقعی و خوب از آب دربیاد. و لطفا اگه تجربه‌ای از عشق دارید، مخصوصا فرآیندی که منجر به عشق شده، لطفاً توی ناشناس بگید، بلکه یکم درکش کنم 😕 پ.ن: شاید علت این که عشق توی داستان‌هام همیشه منجر به مرگ یکی از دوطرف می‌شه هم همینه، چون تصور روشنی ازش ندارم سریع تمومش می‌کنم! مثلا نمی‌دونستم سلما چطور باید عاشق دانیال بشه، یا دانیال دقیقا چطوریه که سلما رو دوست داره، یا نمی‌دونستم اگه مطهره زنده بود، باید چطور رابطه‌ش با عباس رو می‌نوشتم که واقعی باشه، نه لوس و بی‌مزه... کلا بحث احساسات که میشه آدم خنگی می‌شم، تازگی فهمیدم درک دقیقی از خیلی از احساسات ندارم! یعنی اون احساسات رو دارما، ولی نمی‌فهمم دقیقا چی‌اند و باید چکارشون کنم😐
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 124 زودتر از کوهن رسیدم. از ساحل ماسه‌ای و سایبان‌ها عبور کردم و وارد مسیر خاکی‌ای شدم که در دریا امتداد داشت و دورش را سنگ‌های بزرگ محصور کرده بودند. ساحل خلوت‌تر از همیشه بود؛ یعنی تل‌آویو خیلی وقت است که دیگر جنب و جوش همیشگی را ندارد. قبلا تل‌آویو معروف بود به شهری که هرگز به خواب نمی‌رود؛ ولی حالا شهری ست که انگار دائما در چرت عصرگاهی ست. این موقع سال هوای تل‌آویو فوق‌العاده بود؛ ولی خبری از گردشگرها نبود. خیلی وقت بود که گردشگرها از ترس جانشان، از خیر دیدن اسرائیل گذشته بودند. مردم هم حوصله تفریح نداشتند. آن‌ها که زورشان رسیده بود، رفته بودند و هرکس مانده بود، دنبال یک راه نجات می‌گشت، یک کنج امن. روی سنگ‌های بزرگ نشستم. فقط یک خانواده توی ساحل نشسته بودند و دو سه تا زوج. نسیم خنک مدیترانه از ساحل می‌گذشت و کسانی که از آن لذت می‌بردند خیلی کم بودند؛ عملا نسیم داشت حیف می‌شد، صدای دریا و شکل زیبای ابرهای آسمان هم همینطور. کوهن به طرز غریبی برایم آشنا بود. مطمئن بودم او را جایی دیده‌ام؛ ولی نمی‌دانستم کجا. از وقتی دیده بودمش، دائم داشتم با ذهنم کلنجار می‌رفتم. آدم‌های زیادی توی زندگی‌ام نبودند که بتوانم خودم را قانع کنم کسی را شبیه کوهن دیده‌ام. خودش را دیده بودم و از این بابت شک نداشتم. حالم مثل کسی بود که حرفی نوک زبانش است، ولی نمی‌تواند آن را به یاد بیاورد و دائم با حافظه‌اش کشتی می‌گیرد. بالاخره رسید. از خیابان ساحلی رد شد و طبق معمول موقع راه رفتن دستش را آونگ‌وار تکان می‌داد. شلوار جین پوشیده بود با پیراهن سفید و سویی‌شرت سرمه‌ای و کفش اسپرت. موهایش را پشت سرش بسته بود؛ اما نه‌چندان مرتب. معلوم بود عجله کرده. تند قدم برمی‌داشت و چهره‌اش درهم بود. از ساحل عبور کرد و گردن کشید که پیدایم کند. دست تکان دادم. راهش را به طرفم کج کرد و رسید. صورتش معذب نشان می‌داد. -از اینجا خوشتون نیومده؟ کمی اطرافش را نگاه کرد و لبخندی تصنعی زد. -چرا چرا... قشنگه... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام با نظرتون کاملا موافقم. نوشتن عاشقانه برام سخته و به زور دارم می‌نویسم 😕
سلام خیلی کم. خیلی به این مدل روایت علاقه ندارم
سلام و درود بر شما چقدر مایه افتخاره که عضو کانال هستید☺️ عشقی که شهید آوینی درباره‌ش گفته رو می‌فهمم. مشکل عشق زمینی هست که درکش نمی‌کنم. بعضی وقتا آدم سرشو گرم چیزهای مهمتر و متعالی‌تر می‌کنه و چیزهای پس پا افتاده رو با چشم حقارت نگاه می‌کنه، بعد یهو می‌بینه همون چیزهای پیش پا افتاده براش دردسر درست می‌کنن!
خب نمی‌فهمم چیِ این شور و نشاط داره که دائم روح و روان و اعصابت گیر یکی باشه و بتونه داغونت کنه؟ بیشتر یه نقطه ضعفه!!
نگرش اندیشمندان مسلمان به عشق🙄
آن‌ها این امور سخیف را به شاعران و داستان‌سرایان سپرده بودند 😐