eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
768 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 125 ولی من احساس می‌کردم منظره بی‌نظیر مقابلمان همچنان دارد حیف می‌شود؛ چون کوهن از دیدنش لذت نمی‌برد. انگار با یک جفت کفش و لباس تنگ وسط یک مهمانی عالی نشسته باشد و نتواند از مهمانی لذت ببرد. روی یک تخته سنگ نشستم و با دست اشاره کردم که بنشیند. -از دریا خاطره خوبی ندارم. بی‌مقدمه این را گفت و نگاهش را از امواج برگرداند. گفتم: احیانا این خاطره، ربطی به پنیک‌تون نداره؟ -نه اصلا... گلویش را با سرفه‌ای نمایشی صاف کرد و گفت: خب، به چه نتیجه‌ای رسیدین؟ یک نگاه به خورشیدی که داشت به افق نزدیک می‌شد انداختم، یک نگاه به ابرها که داشتند با نور غروب بازی می‌کردند و یک نگاه به دریای مواج و زیبا. در دل گفتم حیف این قاب... باید با چشم‌هام درسته قورتش می‌دادم و نمی‌شد؛ یعنی آن لحظه، جلب اعتماد کوهن از آن منظره باشکوه خیلی مهم‌تر بود. به سختی قبول کرده بود کمکش کنم و باید در آغاز کار، شایستگی و وفاداری‌ام را ثابت می‌کردم. تلفن همراهم را درآوردم و فایلی را در آن باز کردم. گفتم: اسم همه بازمانده‌ها و شماره و آدرسشون رو پیدا کردم. ایناهاش. چشمان کوهن درخشید. آن حالت معذب بودن از چهره‌اش پرید و جای خود را به ذوقی کودکانه داد. لب‌هایش تا بناگوش کش آمد. باورم نمی‌شد بتواند انقدر قشنگ بخندد. تلفن همراه را مانند نوزادی عزیز از دستم گرفت و گفت: این عالیه...! چطوری این کارو کردی؟ با گردن برافراشته و لبخندی غرورآمیز گفتم: هک کردنش برای من کار زیادی نداره. فهرست را بالا و پایین کرد، مثل کودکی از شوق داشتن اسباب‌بازی می‌خندید. گفت: پس چسبیدن به کامپیوتر هم یه فایده‌ای داره! بادی به غبغب انداختم. -معلومه، پس چی؟ قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
تازه اینا که خوبه، فکر کنید وقتی سلما با دانیال توی گرینلند زندگی می‌کرد عباس چه حالی داشت🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
تقصیر دانیال که نبود، مجبور بودن خب🙄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام نه مسئله ازدواج نیست، به نظرم بحث عشق از این قضیه جداست.
سلام خوش آمدید☺️ این رمان فعلا منتشر نمی‌شه تا ویرایش بشه.
خب این تیکه حقیقتا ترسناکه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
تقصیر دانیال که نبود، مجبور بودن خب🙄
آخه اون مامور موساد بدبخت اگه یکم دیگه مهلتش می‌دادن شاید توبه می‌کرد و می‌شد آدم ایران🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
شایدم داشتن ولی... در ادامه معلوم میشه!
سلام از مخاطب‌های بادقت خوشم میاد! اصلا خستگیم درمیره که می‌بینم انقدر دقیق می‌خونن داستان رو👏
سلام اتفاقا به نظر من ریشه عشق خودخواهیه، و کلا سائق تمام رفتارهای انسان خودخواهیه. منظورم از خودخواهی، چیزی هست که در فلسفه بهش میگن «حب ذات» و در همه موجودات از جمله انسان وجود داره. انسان بخاطر حب ذاتش دوست داره از رنج دوری کنه و لذت بیشتری به دست بیاره، دوست داره وجود داشته باشه و از نابودی فرار می‌کنه... همین حب ذات باعث میشه انسان برای تامین نیازهای زیستی تلاش کنه، و توی مراحل بالاتر باعث میشه انسان به روابط اجتماعی روی بیاره، عاشق بشه، و عبادت کنه! حتی علت اصلی توجه به خدا هم حب ذاته به نظر من؛ چون ما سرتاپا نیازمند خداییم، با خدا بودن به انسان لذت می‌ده و برای همین عبادت می‌کنیم. محبت انسان به خدا خالصانه نیست چون بخاطر نیازشه، حتی انسان‌هایی با بالاترین درجات هم همینطورن(این در مناجات و دعاهایی که از ائمه نقل شده کاملا مشهوده). محبت خدا تنها محبت خالصانه ست چون به ما نیاز نداره، ولی ما رو دوست داره. عشق هم ریشه در حب ذات داره، وقتی یکی عاشق کسی می‌شه، درواقع معشوق بهش احساس لذت میده(لذت معنوی و مادی)، و فکر می‌کنه دور شدن از معشوق همراه با رنجه، برای همین دوستش داره. حتی اگه بخاطر معشوق فداکاری کنه هم بازم این کار درواقع بخاطر خودشه، از این کار لذت می‌بره چون داره به منبع لذتش خدمت می‌کنه. دیگرخواهی در واقع هیچ اصالتی نداره! فداکارانه‌ترین رفتارها هم در اصل خودخواهانه بودن. البته همه اینا نظر شخصی منه