☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ولی چند وقت پیش به یه نتیجه جالب رسیدم؛ تشکلهای دانشجویی دانشگاههایی مثل دانشگاه صعنتی شریف و دانش
نه منظورم این نبود که بچههای رشته ریاضی رو با خاک یکسان کنم☺️
این که چندنفر توی یه رشته آدم خوبی از آب در نیان به معنی بد بودن اون رشته نیست، وگرنه که بعضی از دانشمندان رشته جامعهشناسی یهودی و حتی صهیونیست هستند😑😒
در تمام این رشتهها میشه خدمت کرد، میشه بهترین بود، به همه این رشتهها نیازه و باید باشن، همهی رشتهها سختی خودشون رو دارن، مهم هستن و جامعه بهشون نیاز داره، فعالیت سیاسی دانشجویان همهی این رشتهها هم ایرادی نداره به شرطی که با مبانی درست باشه.
و اینم که میفرمایید آدم اطلاعاتی از هر رشته داشته باشه خیلی خوبه، دید آدم رو باز میکنه، خود بنده سعی میکنم اینطور باشم، ولی باید همیشه آدم یادش باشه در حدی که میدونه نظر بده نه بیشتر.
این که از اهمیت علوم انسانی میگم به این معنی نیست که علوم تجربی و ریاضی مهم نیستند.
علمی خوب و برتره که در خدمت کسب رضای الهی و خدمت به دین خدا باشه. چه ریاضی باشه چه تجربی چه انسانی.
انشاءالله موفق باشید.
حس بدی داره که مامان و بابا رو ناامید کرده باشی، ولی مهم اینه که هر کسی توی رشتهای درس بخونه که واقعا بهش علاقه داره و درش استعداد داره.
و البته مهمه که همهی نخبگان به سمت ریاضی و تجربی نرن.
Hossein Haghighi & Omid RoshanbinHossein Haghighi & Omid Roshanbin - Eshtiagh.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
✨🌿
مژده ای یاران عاشق یوسف زهرا رسیده...🌱
🎤 حسین حقیقی
#میلاد_امام_زمان ارواحنا فداه مبارک!🎉🍃
#نیمه_شعبان #امام_زمان
http://eitaa.com/istadegi
🔆تبریک به سربازان گمنام امام زمان...🌱
«به نوبه خودم هفته سربازان گمنام رو به آقا عباس عزیز، آقا مسعود گلمون(دعا کنید با دخترش آشتی کنه)،آقا سلمان(که خیلی ازش خوشم نمی یاد)،آقا کمیل۲(بمیرم بچه)و خلاصه هر کی تو داستان هست و جزو نیروی موساد نیست تبریک میگم.»
(ارسالی مخاطبان عزیز☺️)
#نیمه_شعبان #امنیت_اتفاقی_نیست
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 133
داشت آرام با دندانهایش پوست لبش را میکند. گفت: نمیخوام هیچکس دربارهش چیزی بدونه. این مسئله که میخوام بهت بگم خیلی شخصیه. و میترسم همونطور که برای من بلبلزبونی کردی، برای بقیه هم همینطور باشی.
نمیدانم نیش و کنایه میزد یا جدی بود؛ به هرحال دلخور شدم. من اصلا اهل بلبلزبانی نبودم؛ اولین کسی بود که به آنچه در سرم میگذشت راه پیدا کرده بود. گفتم: من هیچوقت اینطوری نبودم. هرچی گفتم هم برای جلب اعتمادت بود.
عکس را به سمتم دراز کرد، ولی تا خواستم آن را بگیرم، دستش را کشید و به خود نزدیکش کرد. انگار جانش به عکس وابسته بود. بالاخره بعد از چندبار جلو و عقب بردن عکس و قول رازداری گرفتن، عکس را به دستم داد. تصویر زنی سی ساله بود.
سرش را پایین انداخت، به راهش ادامه داد و آرام گفت: این مامانمه؛ مامان واقعیم. هیچوقت پیشم نبود و از همون اول که به دنیا اومدم منو به یه خانواده دیگه سپرد. خودمم تازه اینا رو فهمیدم. شنیدم مامور امنیتی بوده. نمیدونم زنده ست یا نه، و نمیدونم توی کدوم سازمان امنیتی کار میکرده.
نگاهم را بین عکس و کوهن چرخاندم. شباهت داشتند؛ ولی نه زیاد. شاید بیشتر به پدرش رفته بود. گفتم: چکار میتونم برات بکنم؟
-میتونی بفهمی که الان کجاست و داره چکار میکنه؟
عکس را توی جیبم گذاشتم و گفتم: سعی خودمو میکنم. همونطور که خواستی بیسروصدا.
بعد از یک ساعت، بالاخره یک لبخند صادقانه روی لبهایش آمد. یک لبخند غمگین. گفتم: نگران نباش، پیداش میکنم و دوباره میبینیش.
تندتند سرش را تکان داد و خندید.
***
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi