☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 134
***
خمیردندان را روی مسواک میزنم و همانطور که مسواک را در دهان میچرخانم، به خودم در آینه دستشویی خیره میشوم. عینک روی بینیام جا انداخته و پوستم در هوای مرطوب مدیترانه، شفافتر از قبل شده است. رنگ جدید موهایم را دوست دارم، کمی از سردیِ ظاهرم را کم کرده. با دهان کفی و موهای بهم ریخته، جلوی آینه ادا درمیآورم و میخندم. نه به اداهای خودم، که به قیافهی درمانده و آویزانِ ایلیا.
دهانم را میشویم و از دستشویی بیرون میآیم. خمیازهکشان درِ خانه را قفل میکنم و یک صندلی پشت آن میگذارم. هرچند میدانم فایده چندانی ندارد، ولی حداقل از حضور یک قاتل در خانه آگاهم میکند. تجربه همین جاها به درد میخورد؛ و البته میدانم الان که سلاح ندارم، حتی اگر بفهمم کسی وارد خانه شده هم کار زیادی از دستم برنمیآید. به هرحال دست خودم نیست. بعد از آن شب در گرینلند، وسواسم برای قفل کردن در و پنجره بیشتر شده.
به پهلو روی تخت دراز میکشم و از خنده در خودم جمع میشوم. هرچه یاد قیافهی ایلیا میافتم، نمیتوانم جلوی خندهام را بگیرم. پسرک بیچاره، چقدر پرپر زد تا اعتمادم را جلب کند!
عروسک هلوکیتیام را بغل میکنم و در گوشش میگویم: همونطور شد که هاجر گفته بود. فقط یه ذره انگیزه انتقامش رو قلقلک دادم، با دست پس زدم و با پا پیش کشیدم. خیلی ساده ست. فکر کنم یه چیزیش میشه.
سرم را در گردن عروسک فشار میدهم و ریز ریز میخندم.
- جدی این رفیقای عباس خیلی باحالن... معلوم نیست چطوری این پسره رو پیدا کردن، ولی خوب میدونستن منو بفرستن سراغ کی.
طاقباز میخوابم و گردنبند حرز را در دست میگیرم. به ایلیا فکر میکنم، به قیافهی درماندهاش. این ماجرا بیش از خندهدار بودن، ترسناک است. این پسره یک چیزیش میشود. رفتارش یک جوری ست، همانطور که رفتار دانیال یک جوری بود. یک جورِ مرضدار. یک جور عجیب. یک جوری که اگر الان در یک ماموریت مهم نبودم، یا اگر مثل بقیه دخترهای همسنم بودم و از اعتماد به دیگران ضربههای سخت نخورده بودم، میتوانستم خامش بشوم، من هم یک جوری بشوم اصلا...
گاهی واقعا حسرت دخترهای احمق را میخورم. حسرت دخترهایی که میتوانند راحت گول رفتار پسرها را بخورند، دخترهایی که جز این رفتارهای «یک جوریِ» پسرها دغدغهای ندارند، کار مهمتری هم جز جلب نگاه پسرها ندارند و در دنیای حماقت صورتیشان خوشاند. بیشترشان حتی بعد از ضربه خوردن هم احمق میمانند و میروند سراغ بعدی. تمام آنچه از زندگی میخواهند همین است دیگر!
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
دقیقا به نظرم این رفتارها و احساسات «یه جوری»ه!
توصیف مناسبتری براش ندارم😕
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام خانواده درست گفتن که میشه مطالعات انسانی رو خارج از مدرسه داشت، ولی این به شرطیه که علوم انسان
سلام
خواهش میکنم.
بازهم فکر کنید، تصمیم مهمیه.
امیدوارم هر تصمیمی که گرفتید درش موفق باشید
اگه میخواید بدونید که وضعیت غزه چطوریه،
باید بگم انقدر وحشتناک و وخیمه که یه خلبان ارتش امریکا از شدت ناراحتی و خشم، خودشو زنده زنده آتش بزنه و درحالی که داره میسوزه، فقط داد بزنه فلسطین رو آزاد کنید.
وضعیت از فاجعه انسانی گذشته...
دیگه نمیشه اسم روش گذاشت!
درد و بلای آرون بوشنلِ امریکاییِ غیرمسلمان، بخوره تو سر همهی حکام مسلمانی که همچنان پیدا و پنهان در کنار اسرائیلن.
خدا رحمتش کنه که انقدر شرف و وجدان و شجاعت داشت که مقابل ظلم سکوت نکنه و تا لحظهی آخر پای دفاع از مظلوم بایسته.
آرون بوشنل خودشو آتش زد که توی آتش جهنم امریکا و اسرائیل شریک نباشه؛
انشاءالله که از آتش دوزخ محفوظ باشه.
و خدا نیاره روزی رو که ما مسلمانها در دفاع از مظلوم از غیرمسلمانها عقب بیفتیم...
میترسم روز قیامت آرون بوشنل و راشل کوری و... رو نشونم بدن و بگن اینا از تو باوجدانتر بودن!
#غزه
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
اگه میخواید بدونید که وضعیت غزه چطوریه، باید بگم انقدر وحشتناک و وخیمه که یه خلبان ارتش امریکا از ش
راستش فکرشو نمیکردم یه روزی بیاد که به یه سرباز امریکایی لقب باشرف بدم!
یعنی اصلا تصورشو نمیکردم یه نفر توی فاسدترین و آدمکشترین ارتش دنیا، انسانیت و شرف داشته باشه!
ولی غربال آخرالزمان این شکلیه،
صف حق و باطل اینطوری جدا میشه،
حتی توی ارتش امریکا هم که باشی، خدا اگه ببینه وجدان و انسانیت داری اینطوری از صف باطل نجاتت میده!