☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
طرف کارمند موساده ها اینطوری خدا رو براش قسم میدید🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
طرف کارمند موساده ها اینطوری خدا رو براش قسم میدید🙄
فکر کنم باید ایلیا رو بکشم🙄
سلام
خیلی ممنونم که انتقادتون رو محترمانه طرح کردید🌱✨
اگه شرایط سلما رو از کودکی تا الان درنظر بگیرید، رفتار سلما قابل توجیه میشه.
طبیعیه که سلما به دیگران بدبین و بیاعتماد باشه، از ایلیا به عنوان کارمند موساد بدش بیاد، و فقط به انتقام فکر کنه.
و این که ایلیا اینطور رفتار میکنه هم به شخصیت و روحیاتش مربوطه؛ واقعا افرادی هستند که از این جنبه شخصیتی ضعیف باشند. هنر نویسنده هم اینه که این افراد و این ضعفهای شخصیتی رو در کنار نقاط قوت نشون بده.
قرار نیست شخصیتها همیشه آدمهای خودساخته، باشعور و کاملی باشند و یه تعامل سالم رو به نمایش بذارن.
تعامل سلما و ایلیا ناسالمه، درسته! کسی نگفت این تعامل سالمه و میتونه الگو باشه.
فقط هدف به تصویر کشیدن واقعیتهاست.
لطفاً عصبی نشید، موقع خوندن رمان(بعد افطار) یه دمنوش گلگاوزبان بخورید و روند رابطه سلما با ایلیا و روند رشد سلما رو تماشا کنید...
🌙ماه خدا با فرشتگان✨
تابستان، صبحها به جهاد میرفت و عصرها هم در کلاس قرآن و نهج البلاغه شرکت میکرد. گاهی اوقات آخر هفتهها سری به معلولان آسایشگاه کهریزک و بیمارستان میزد و به پرستاران و بهیاران آنجا برای شستوشو و رسیدگی به سالمندان و معلولان کمک میکرد. گاهی برای بچههای کوچک آنجا غذا میپخت. آنها را حمام میبرد و با آنها بازی میکرد. گاهی با دخترهای جوان دوست و فامیل و آشنایان رفتوآمد میکرد تا رفتارشان را اصلاح کند که موفق هم بود.
🥀شهید صدیقه رودباری
#لشگر_فرشتگان #ماه_رمضان #روزه
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 151
روی صندلی جمع میشود و دستانش را دور فرمان فشار میدهد. باید یک بار روشنش کنم که آخرین کسی که از من خوشش آمد، به طرز فجیعی تکهتکه شد و من اصلا گزینه مناسبی برای دوست داشتن نیستم.
-نگفتی، هنوزم لیبرمنه؟
-آره.
از لرزشی که در صدایش هست پیداست که هنوز دلخور است. خب به من چه؟ مگر حماقت او تقصیر من است؟
میپرسم: چرا گالیا رو رئیس نمیکنن؟
-چه میدونم... دعوای بین مدیرای رده بالا رو کسی برای ما توضیح نمیده.
و یک آه عمیق میکشد. دو طرف لبهایش به سمت پایین آویزان شدهاند؛ شبیه پسربچههایی که قهرند ولی میخواهند ادای آدم بزرگها را دربیاورند. آرنجم را لب پنجره میگذارم و چانهام را به دستم تکیه میدهم. خیره به خیابان پردرخت و ترافیکِ نیمهسنگین، میپرسم: این لیبرمن چطور آدمیه؟
دو طرف لبهای ایلیا با شنیدن نام لیبرمن بیشتر به سمت پایین متمایل میشوند.
-یه آدم نچسب، جدی، خشک، غرغرو، جاهطلب...
-خیلی ازش بدت میاد نه؟
-کیه که از مافوقش خوشش بیاد؟
هنوز سنگین و گرفته حرف میزند و من این سنگینی را نادیده میگیرم.
-اونی که قراره جانشین مئیر بشه گالیا نیست. چرا؟
شانه بالا میاندازد.
-تو که همهچیو میدونی، خب اینم از اون منبع افسانهایت بپرس دیگه!
میخندم. مثل بچهها حسودی میکند خرس گنده. میگویم: اون مُرده.
ایلیا سرش را کامل به طرف من میچرخاند.
-چی؟ مُرده؟ انقدر راحت میخندی و اینو میگی؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi