☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 164
چند لحظه سکوت حاکم میشود و همه در سکوت به همکاری خائنانه پلیس اسرائیل با شاباک فکر میکنیم. به این که پلیس از قبل خبر داشته این یک قتل سازمانیافته است و نباید درش دخالت کند، بلکه فقط باید مثل یک دستمال، کثافتکاریِ شاباک را تمیز کند. روی قتل برچسب خودکشی بزند و به این بهانه، از زیر کارهایی چون انگشتنگاری و بررسی صحنه جرم و کالبدشکافی و چک کردن دوربینهای امنیتی در برود. پلیس اسرائیل سگ زرد بود و شاباک و موساد شغال. همه ترسو، همه خائن، همه وحشی.
ایلیا بعد از سکوت نهچندان طولانی، میگوید: احتمالا به زور مامانت رو بیهوش کردهن و خوابوندنش روی مبل. وگرنه کسی که نمیخواد خودکشی کنه به اختیار خودش دراز نمیکشه تا با نشت گاز خفه بشه. برای همین با کالبدشکافی موافقت نشده، چون ممکن بوده داروی بیهوشی توی کالبدشکافی کشف بشه.
یووال سربهزیر ناخن میجود و سر تکان میدهد. دوباره همه سکوت میکنیم، و ایلیا دوباره این سکوت را میشکند.
- یووال، میشه یه سوال دیگه ازت بپرسم؟ درباره هفتم اکتبر.
ناخنهایش را از دهانش بیرون میکشد و دستش را مشت میکند. چشمان منتظرش را به ایلیا میدوزد که یعنی بپرس.
-اون روز... روزی که نیروهای حماس اومدن توی خونهتون... میخوام بدونم اونا چطور آدمایی بودن؟
یووال دستش را میکشد به پیشانیاش و میگوید: معمولیتر از چیزی بودن که فکرشو میکردم.
ایلیا مشتاقانه روی زانوهایش خم میشود.
-یعنی چی؟
-منظورم اینه که... اصلا شبیه چیزی که بهم یاد داده بودن نبودن. اینطور نبود که مثل حیوون باشن، یا وحشی و خطرناک و نفهم باشن. آدمای معمولیای بودن که حتی با مامانم انگلیسی حرف میزدن. یکیشون کنار ما ایستاد و دوتای دیگه خونه رو بررسی کردن. حتی یکیشون ازمون اجازه گرفت که یه موز برداره! فکر نمیکردم بتونن انگلیسی حرف بزنن یا اجازه بگیرن! اونا حتی اسلحهشون رو سمت ما نگرفتن و داد نزدن، میگفتن ما مسلمونیم و شما رو نمیکشیم.
ابروهایش را بالا میدهد و شانه بالا میاندازد، درست مثل مادرش در آن مصاحبه. نمیتواند آنچه دیده بود را با آنچه شنیده بود مطابقت دهد. میان برزخ دیدهها و شنیدهها گیر کرده است.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
💐 رهبر انقلاب در روز ١٢ فروردين ۵۸ روز رأیگیری برای جمهوری اسلامی در کدام شهر بودند؟
⏳ حضرت آیتالله خامنهای: من البته در آن روز[روز جمهوری اسلامی]، روز رأیگیری کرمان بودم از طرف امام یک مأموریتی به من محول شده بود که بروم بلوچستان و سر بزنم به شهرهای بلوچستان و مردم آنجا را از نزدیک دیدار بکنم و پیام امام را برای آن مردم ببرم.
🔹پیام محبت و دلسوزی را که ملاحظه میکنید از همان روزهای اوّل امام به فکر افتادند که با این #مستضعفین دورافتادهای که به کلی فراموش شده بودند، حتی در نظام گذشته ملاطفت و محبت کنند و من را که آنجا سابقه داشتم آشنائی نسبتاً زیادی داشتم فرستادند آنجا برای این کار.
⏳کرمان رسیدهبودم من در راه بلوچستان که روز رأیگیری بود، در فرودگاه بچههای حزبالهی و داغ کرمان آمدند، صندوق را آوردند چند تا صندوق بود، هر کدام میخواستند که بیاورند من تویش رأی بیاندازم. آنها هم من را میشناختند. یعنی سابق که کرمان رفته بودم و مردم کرمان با من آشنا بودند. من هم خیلی به مردم کرمان از قدیم علاقه داشتم مردم خیلی بامحبت و جالب بودند همیشه در چشم من.
🔹خیلی لحظهی شیرینی بود برای من، آن لحظهای که این رأی را من میانداختم توی صندوق و میدیدم آن شور و هیجانی را که مردم کرمان از خودشان نشان میدادند در رأی دادن. بعد هم نشان داده شد که خب نودونه درصد آراء به جمهوری اسلامی آری بود. ۶۴/۱/۱۰
🌷 #روز_جمهوری_اسلامی 🇮🇷
💻 Farsi.Khamenei.ir
امشب به احترام شهادت امیرالمومنین علی علیهالسلام رمان نداریم.
شهادت امام عزیزمون رو خدمتتون تسلیت میگم و به همه عزیزان التماس دعا دارم؛
در این شب عزیز دعا برای فرج و دعا برای بنده رو فراموش نکنید 🌱
هدایت شده از بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان
🔸راهِ خمینـی🔸
«درگاههای مطمئن جهت کمک رسانی به فلسطین»
⭕️جهت کپی کردن شماره کارت کافیست روی آن بزنید.
🔸بنیاد خیریه امالیتامی خدیجهکبری(س)
💳
6104338926896834🔸بنیاد مردمی تحولاجتماعی 💳
5041727010553517🔸بنیاد خیریه جامعهایمانیمشعر 💳
5041721113532122🔸کانون فرهنگي تبليغي شهيدالقدس 💳
5029087001597700🔸خیریه سرزمین رنگ زیتون 💳
5041721113535455🔸بنام مهدی صالح (صالح غزه ای، فعال فلسطینی ساکن ایران) 💳
6104338676264019🔸گروه جهادی اویس قرنی: 💳
6273 8170 1007 2290❗️توجه فرمایید❗️ پس از واریز به کارت گروه جهادی اویسقرنی، حتما رسید خود را با قید نیت«فلسطین» به شناسه @Habib72 ارسال کنید. ولی برای سایر شماره کارتها، اعلام واریز نیاز نیست. #هسته_بینالملل |بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان| 🆔@uisb_ir
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹جهاد تا شهادت
💬تو گویی هنوز فریاد امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در پهنهی جاودان تاریخ طنین انداز است: که کجایند آن قومی که به سوی پیکار با دشمن برانگیخته شدند و از سر ولع و شیدایی و اشتیاق اجابت کردند...
شهید سیدمرتضی آوینی
◼️شهادت امیرالمؤمنین، حضرت علی علیهالسلام تسلیت باد.
#مطرا #شب_قدر
#شهادت_امام_علی
http://eitaa.com/istadegi
🌙ماه خدا با فرشتگان✨
روزی جنازه یکی از شهدای محله را آورده بودند، طاهره دور تابوت میچرخید و میگفت: «شهید میتواند ٧۰ نفر را شفاعت کند و من مطمئنم که این برادر شهید مرا هم شفاعت خواهد کرد.»
🥀شهید طاهره اشرف گنجوی
#لشگر_فرشتگان #ماه_رمضان #شب_قدر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 165
نمیتواند آنچه دیده بود را با آنچه شنیده بود مطابقت دهد. میان برزخ دیدهها و شنیدهها گیر کرده است. ادامه میدهد: البته اونا هیچوقت ازمون بابت این که با اسلحه و سرزده اومدن توی خونهمون عذرخواهی نکردن.
توی دلم جوابش را میدهم: شما هم هیچوقت بابت تصرف کشورشون و کشتن مردمشون ازشون عذرخواهی نکردین.
***
در اتاق گالیا که باز شد، یک نفس عمیق کشیدم و زیر لب فحش دادم. حوصله تحمل آن زن مغرور را نداشتم؛ مخصوصا بعد از گذراندن یک روز پرکار و نخوردن ناهار و شام درست و حسابی و پشت میز نشستن از هشت صبح تا ساعت یازده و نیم شب؛ ولی گالیا گفته بود بیایم و تاکید هم کرده بود که فوری ست.
پشت میزش نشسته و رو به پنجره بزرگ اتاقش، چشم به منظرهی تلآویو دوخته بود. نیمرخش را میدیدم که مثل همیشه خشک و بیاحساس بود. صورت چهارگوشش همیشه منقبض بود و داشت خشمی درونی را زیر دندانها و فک محکمش له میکرد.
نور آسمانخراشها و چراغهای شهر روی صورتش منعکس شده بود، نور مانیتورش هم. مثل همیشه کت و شلوار زنانهی مشکی پوشیده بود و دستانش را روی سینه قلاب کرده بود. وقتی دیدم به ورودم واکنش نشان نمیدهد، صدایم را صاف کردم و گفتم: با من کار داشتید؟
سرش را تکان داد و همچنان از تلآویو چشم برنداشت. خونسردیاش بیش از خشمش ترسناک بود. آدم خونسرد خطرناکتر از آدم خشمگین است؛ چون دقیقا میداند چکار میکند و با آرامش تصمیمش را گرفته.
خونسردی گالیا ممکن بود به معنای این باشد که در آرامش به این نتیجه رسیده بود من دارم خیانت میکنم و میدانست دقیقا میخواهد چه بلایی سرم بیاورد.
یک نفس عمیق کشید و گفت: بهت میاد پخمه باشی، ولی زرنگی!
عرق سرد روی پیشانیام نشست. او فهمیده بود و متاسفانه من در پنهان کردن هیجان و اضطرابم هیچ استعدادی نداشتم. من مثل مامورهای عملیاتی موساد نبودم که برای نقش بازی کردن آموزش دیده باشم. من فقط یک نیروی سایبری بودم و فقط وقتی به درد میخوردم که پشت لپتاپ نشسته باشم.
به هرحال، آب دهانم را قورت دادم تا صدا از گلوی خشک شدهام دربیاید و تمام تلاشم را کردم که صدایم نلرزد.
-ببخشید، متوجه منظورتون نشدم!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi