هدایت شده از بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان
🔸راهِ خمینـی🔸
«درگاههای مطمئن جهت کمک رسانی به فلسطین»
⭕️جهت کپی کردن شماره کارت کافیست روی آن بزنید.
🔸بنیاد خیریه امالیتامی خدیجهکبری(س)
💳
6104338926896834🔸بنیاد مردمی تحولاجتماعی 💳
5041727010553517🔸بنیاد خیریه جامعهایمانیمشعر 💳
5041721113532122🔸کانون فرهنگي تبليغي شهيدالقدس 💳
5029087001597700🔸خیریه سرزمین رنگ زیتون 💳
5041721113535455🔸بنام مهدی صالح (صالح غزه ای، فعال فلسطینی ساکن ایران) 💳
6104338676264019🔸گروه جهادی اویس قرنی: 💳
6273 8170 1007 2290❗️توجه فرمایید❗️ پس از واریز به کارت گروه جهادی اویسقرنی، حتما رسید خود را با قید نیت«فلسطین» به شناسه @Habib72 ارسال کنید. ولی برای سایر شماره کارتها، اعلام واریز نیاز نیست. #هسته_بینالملل |بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان| 🆔@uisb_ir
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹جهاد تا شهادت
💬تو گویی هنوز فریاد امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در پهنهی جاودان تاریخ طنین انداز است: که کجایند آن قومی که به سوی پیکار با دشمن برانگیخته شدند و از سر ولع و شیدایی و اشتیاق اجابت کردند...
شهید سیدمرتضی آوینی
◼️شهادت امیرالمؤمنین، حضرت علی علیهالسلام تسلیت باد.
#مطرا #شب_قدر
#شهادت_امام_علی
http://eitaa.com/istadegi
🌙ماه خدا با فرشتگان✨
روزی جنازه یکی از شهدای محله را آورده بودند، طاهره دور تابوت میچرخید و میگفت: «شهید میتواند ٧۰ نفر را شفاعت کند و من مطمئنم که این برادر شهید مرا هم شفاعت خواهد کرد.»
🥀شهید طاهره اشرف گنجوی
#لشگر_فرشتگان #ماه_رمضان #شب_قدر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 165
نمیتواند آنچه دیده بود را با آنچه شنیده بود مطابقت دهد. میان برزخ دیدهها و شنیدهها گیر کرده است. ادامه میدهد: البته اونا هیچوقت ازمون بابت این که با اسلحه و سرزده اومدن توی خونهمون عذرخواهی نکردن.
توی دلم جوابش را میدهم: شما هم هیچوقت بابت تصرف کشورشون و کشتن مردمشون ازشون عذرخواهی نکردین.
***
در اتاق گالیا که باز شد، یک نفس عمیق کشیدم و زیر لب فحش دادم. حوصله تحمل آن زن مغرور را نداشتم؛ مخصوصا بعد از گذراندن یک روز پرکار و نخوردن ناهار و شام درست و حسابی و پشت میز نشستن از هشت صبح تا ساعت یازده و نیم شب؛ ولی گالیا گفته بود بیایم و تاکید هم کرده بود که فوری ست.
پشت میزش نشسته و رو به پنجره بزرگ اتاقش، چشم به منظرهی تلآویو دوخته بود. نیمرخش را میدیدم که مثل همیشه خشک و بیاحساس بود. صورت چهارگوشش همیشه منقبض بود و داشت خشمی درونی را زیر دندانها و فک محکمش له میکرد.
نور آسمانخراشها و چراغهای شهر روی صورتش منعکس شده بود، نور مانیتورش هم. مثل همیشه کت و شلوار زنانهی مشکی پوشیده بود و دستانش را روی سینه قلاب کرده بود. وقتی دیدم به ورودم واکنش نشان نمیدهد، صدایم را صاف کردم و گفتم: با من کار داشتید؟
سرش را تکان داد و همچنان از تلآویو چشم برنداشت. خونسردیاش بیش از خشمش ترسناک بود. آدم خونسرد خطرناکتر از آدم خشمگین است؛ چون دقیقا میداند چکار میکند و با آرامش تصمیمش را گرفته.
خونسردی گالیا ممکن بود به معنای این باشد که در آرامش به این نتیجه رسیده بود من دارم خیانت میکنم و میدانست دقیقا میخواهد چه بلایی سرم بیاورد.
یک نفس عمیق کشید و گفت: بهت میاد پخمه باشی، ولی زرنگی!
عرق سرد روی پیشانیام نشست. او فهمیده بود و متاسفانه من در پنهان کردن هیجان و اضطرابم هیچ استعدادی نداشتم. من مثل مامورهای عملیاتی موساد نبودم که برای نقش بازی کردن آموزش دیده باشم. من فقط یک نیروی سایبری بودم و فقط وقتی به درد میخوردم که پشت لپتاپ نشسته باشم.
به هرحال، آب دهانم را قورت دادم تا صدا از گلوی خشک شدهام دربیاید و تمام تلاشم را کردم که صدایم نلرزد.
-ببخشید، متوجه منظورتون نشدم!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi