☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
یه جوری دیشب تاحالا ساکتید که فکر کنم جز یکی دونفر نکته رو نگرفتن 😕
انتظار داشتم الان کلی ذوق ایلیا جونتون رو بکنید🙄
پ.ن: اینم یادتون باشه که با این وضعیت احتمال مردنش بیشتر شد😈
پ.ن۲: حالا برگردید قسمت ۷۹ رو بخونید تا معلوم بشه چی شد😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 174
توی ذهنم حرفهای گاه و بیگاهش را با آنچه از گذشتهاش فهمیده بودم کنار هم گذاشتم. همهچیز جور درمیآمد. او میخواست انتقام آن سرباز ایرانی را بگیرد که موساد کشته بودش.
اورنا هم مادرش نبود، به دروغ گفته بود مادرش است تا بتواند آمارش را از من بگیرد. احتمالا میخواست اورنا را پیدا کند و شخصا بکشدش؛ بعد هم حتما میخواست دنبال بقیهی مرتبطین پرونده بیفتد و همه را بکشد؛ هرچند به این راحتیها هم نبود.
دلم میخواست همانجا از موتور پیاده شوم و ایستاده ایران را تشویق کنم با این نقشه دقیقاش! آنها تلما را هدفمند فرستاده بودند سراغ من، قرار بود انگیزههای انتقاممان درهم ضرب شود و با قدرت بیشتری سر موساد فرود بیاید. چرا که نه؟!
نزدیک ساعت دوی بامداد رضایت دادم که برگردم خانه. با همان روش قدیمیِ چسب پای در، چک کردم که کسی وارد نشده باشد. امن بود. چینش وسایل خانه هم همانطور بود که بود. حداقل میشد مطمئن باشم که یک آدم غیرحرفهای وارد خانه نشده است؛ مثلا یک دزد ناشی.
تنها تغییر خانه، کاغذ پارهای کوچک و تا خورده روی میز مطالعهام بود. لبخند زدم، به پهنای صورت. مدتها بود آن آدم ناشناسِ حرفهای قدم به خانهام نگذاشته بود. ته دلم به آن ناشناس آفرین گفتم، هیچ ردی در خانه نبود جز همان کاغذ. دمش گرم. کاش یک بار میتوانستم ببینمش؛ ولی خودش نمیخواست.
سر حوصله لباسم را عوض کردم. مسواکم را زدم، کاغذ را برداشتم و توی تختم دراز کشیدم. دست دراز کردم و از کشوی پاتختی، خودکارم را درآوردم. توی تخت جابهجا شدم و تای کاغذ را باز کردم. خالی بود.
در انتهای خودکار را باز کردم و دکمه کنارش را فشار دادم. نور آبی رنگ چراغقوه روی کاغذ افتاد و خط همان آدم حرفهای را دیدم. با جوهر فسفری، فقط دو جمله نوشته بود: بیخبری خوشخبری ست. سرتان به کار خودتان باشد.
نمیدانم چطور، ولی بو برده بود که تلما را شناختهام. گویا قرار نبوده هم را بشناسیم؛ یعنی توی این موقعیت هرچه بیشتر ندانیم به نفع خودمان است. تلما هم نباید درباره همکاری من با ایران بداند، این اطلاعات برایش خطرناکند.
کمی توی ذوقم خورد. دلم میخواست بروم به تلما بگویم همهچیز را دربارهاش میدانم. دلم میخواست با تلما درباره گذشتهاش حرف بزنیم. او خوششانستر از من بود، آدمهای بهتری به تورش خورده بودند. دلم میخواست درباره آن کسی که نجاتش داده بود حرف بزنیم، آن سرباز ایرانی. درباره ایران.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 175
چند ثانیه به خط آن ناشناس خیره شدم و بعد از جا برخاستم. رفتم به آشپزخانه کوچکم، گاز را روشن کردم و کاغذ را روی شعلههای آتش گرفتم. سیاه شد و میان شعلهی آبی درهم پیچید. آن را بالای سینک نگه داشتم تا شعله به انگشتانم نزدیک شود و در نهایت توی سینک رهایش کردم. صبر کردم تا کامل بسوزد و شعله در خودش تمام شود. بازماندهی خاکسترش را با آب شستم و به لبه سینک تکیه دادم.
کاش میشد بیشتر نگهش دارم یا جوابش را بدهم. اگر دست خودم بود و خطری نداشت، حتما همه نوشتههای آن ناشناس را داخل یک پوشه نگه میداشتم، یا داخل یک آلبوم میچسباندم.
خودم هم گاهی تعجب میکنم از این که انقدر از اسرائیلی بودن فاصله گرفتهام. قبلا اینطور نبودم. به هرحال مثل هر آدم دیگری احساس تعلق به کشورم در من هم وجود داشت؛ اما از یک جایی به بعد انگار کسی پای ریشهی نداشتهام اسید ریخت و آن را خشکاند.
پدر من را به روانشناسهای زیادی نشان داد؛ خودش البته هیچوقت فرصت نداشت با آنها حرف بزند یا همراهم در جلسات تراپی شرکت کند. من هم همه را بعد یکی دو جلسه میپیچاندم؛ تا این آخری که یک سال قبل از رفتنم به سربازی جلساتش را با من شروع کرد و من وقتی فهمیدم در تور ایران افتادهام که دیگر ریشههای هویت اسرائیلیام خشکیده بود.
نمیدانم آن روانشناس اهل کجا بود و دقیقا چکاره بود؛ ولی صبورانه تورش را برایم پهن کرد، ماهرانه من را همراه خود کرد و با کمک کینه قدیمی و حفرههایی که از جنگ هفتم اکتبر در هویتم ایجاد شده بود، من را قانع کرد که در جبهه مقابل دولتم قرار بگیرم. از یک جایی به بعد هم فهمیدم که در دام افتادهام، ولی ترجیح میدادم در همان دام بمانم. درواقع از دام بزرگتری رها شده بودم، از تار عنکبوتی به نام هویت یهودی که دور مغزم پیچیده شده بود و اجازه نمیداد فکر کنم، اجازه نمیداد آدم باشم.
به هرحال من همانطور که ایرانیها خواسته بودند وارد موساد شدم. روانشناسم هم بعد از مدت کوتاهی غیبش زد. من شدم مهره ایران و این هویت جدیدم شد. من یک آدم بیوطنم، با یک هویت ملیِ پلاستیکی، اما با احساس تعلقی مبهم به یک کشور واقعی.
***
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi