eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ممنونم از محبتتون ✨ ان‌شاءالله با دعای شما ادامه داشته باشه🌱
سلام بله، البته کاملا مسلط نیستم. از سایت انجمن کلیمیان تهران و چندتا سایت اینترنتی دیگه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
ان‌شاءالله هرچی خاک اون مرحومه بقای عمر شما باشه😅
مراسم خاکسپاری و بزرگداشت آن مرحوم بعد از پایان انتشار رمان در همین کانال برگزار خواهد شد(البته احتمالا پیکر مطهرش کاملا توی اسید حل می‌شه پس خاکسپاری نداریم🙄)
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
مراسم خاکسپاری و بزرگداشت آن مرحوم بعد از پایان انتشار رمان در همین کانال برگزار خواهد شد(البته احتم
بهتره دعا کنن دم مرگ زبونش سالم باشه که بتونه اشهد بخونه 🙄 مثلا دعا کنن گالیا زبونشو از حلقش بیرون نکشه🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
مراسم خاکسپاری و بزرگداشت آن مرحوم بعد از پایان انتشار رمان در همین کانال برگزار خواهد شد(البته احتم
آره خب اسید اختصاصی دانیال بود، برای ایلیا دنبال نقشه‌های خلاقانه‌ترم😈 شمام ایده‌ای داشتین بگین
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آره خب اسید اختصاصی دانیال بود، برای ایلیا دنبال نقشه‌های خلاقانه‌ترم😈 شمام ایده‌ای داشتین بگین
خب البته دانیال کلی از موساد دزدیده بود🙄 شمام که می‌دونید جهود جماعت سر پول با کسی شوخی نداره
اصلا خلاقیت من موقع کشتن شخصیت‌ها یه طور عجیبی شکوفا می‌شه😎
تلما گریه کنه؟ اونم برای ایلیا؟ رمان طنز نمی‌نویسم که🙄😂 چه می‌دونم والا🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 176 *** خبرش مثل بمب ترکیده است: سوءقصد به خبرنگار معاریو بخاطر افشای قتل بازماندگان هفتم اکتبر. دست آن کسی که سوءقصد کرده درد نکند! اگر قرار بود مقاله را خشک و خالی منتشر کنم، انقدر پربازدید نمی‌شد. ساعت‌های اول انتشار هم بازدیدش چنگی به دل نمی‌زد، ولی حالا که در اخبار عصرگاهی خبر سوءقصد به من منتشر شده، بازدیدهای مقاله هم سر به فلک کشیده. آن هم چه سوءقصدی! روحم هم از آن خبر نداشت! تنها کسی که از آن می‌دانست، یک «مقام مطلع» در پلیس اسرائیل بود که با هاآرتس مصاحبه کرده بود. مشغول خواندن نظرات مردم در سایت‌ها و صفحات خبری هستم که در می‌زنند. درست است که هیچ خاطره‌ای از آن سوءقصد کذایی ندارم، ولی محض احتیاط، یک چاقو از آشپزخانه برمی‌دارم و پشت در می‌روم. فکرم احمقانه است. حالا که من و مقاله‌ام در اسرائیل ترند شده‌ایم دیگر بعید است کسی دلش بخواهد من را بکشد. حتی الان اگر بخاطر ذات‌الریه هم بمیرم از دید افکار عمومی مرگم مشکوک خواهد بود. زنجیر در را می‌اندازم. در به طرز احمقانه‌ای چشمی ندارد. صدایم را بلند و محکم می‌کنم و می‌پرسم: کیه؟ -ایلیام! صدایش مثل همیشه شاد و خندان است. رفتار و صدایش طوری ست که انگار واقعا یک سبد پر از عشق و شادی توی دستش است و می‌خواهد این عشق و شادی را به زور بپاشد به سرتاپایت. چقدر من از چنین آدم‌هایی بدم می‌آید! طوری رفتار می‌کنند که انگار در دنیا همه‌چیز سر جایش است و همه خوشحالند و ما هم باید خوشحال باشیم! در را فقط به اندازه یک شکاف باز می‌کنم و از میان همان شکاف، ایلیا را می‌بینم که با دوتا جعبه پیتزا پشت در ایستاده. طوری کودکانه می‌خندد که می‌توان آن سبد پر از شادی و عشق را هم توی دستش دید، با یک رنگین‌کمان دور سرش! ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام جلسات انجمن‌های نویسندگی هست، ولی بنده از نحوه برگزاری شون اطلاع ندارم.
سلام ممنونم از محبت‌تون بله درسته، البته مرگ‌ها به اقتضای شرایط داستان بودن، همون‌طور که نباید شخصیت الکی بمیره نباید هم الکی زنده بمونه. ولی چشم، سعی می‌کنم کم‌تر بکشم. الان هم این جو کشته شدن ایلیا رو مخاطب‌ها راه انداختن و من برای افزایش تعلیق باهاشون همراهی می‌کنم😎😅