eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 185 ادامه دادم: ولی خب الان یه چیزایی سرم می‌شه. مثلا فکر کنم این دستگاه تو، از مد NIPSV باشه... نه؟ سرعت و حجم و زمانش به دم و بازدم تو بستگی داره... دستی روی صورتش کشیدم. ریش زبرش داشت بلند می‌شد. -نظرت چیه یکم با آلارم‌های دستگاه ور برم؟ اینطور که فهمیدم، اگه تنظیم آلارم‌ها رو بهم بزنم، ممکنه فشار مجرای تنفسی‌ت انقدر زیاد بشه که دچار چیز بشی... چی... ام... یادم نیامد اسمش چه بود. به ذهنم فشار آوردم تا یادم بیاید نام آسیب ناشی از بالا رفتن فشار راه هوایی چیست؛ یادم نیامد. فشار انگشتان مئیر داشت روی دستم کم می‌شد. گفتم: مطمئنم توی اسمش یه تروما داشت، ولی یادم نیست چی‌چی تروما... ولش کن. مهم نیست. خلاصه اولش نقشه‌م این بود، ولی مشکل اینجاست که فهمیدم این چی‌چی تروما نمی‌تونه به طور قطعی بکشدت. درضمن بهم خوردن آلارم‌های دستگاه ممکنه لو بره. متوجهی که؟ لب ورچیدم و با تاسفی ساختگی گفتم: هرچند بعید می‌دونم مردنت برای کسی مهم باشه، ولی خب. باید حواسم به آدمای فضول باشه. مخصوصا آدم دهن‌لقی مثل من که اگه گیر بیفتم سریع لو می‌دم اینا نقشه گالیا بوده. مئیر دستم را رها کرد. از جا بلند شدم و دور تختش قدم زدم. دستانم را به دو سمت بدنم کشیدم تا صدای ترق استخوان‌هایم را بشنوم. -کلی فکر کردم تا یه راه مطمئن برای از کار انداختن مغزت پیدا کنم. باید یه چیزی می‌بود که توی کالبدشکافی مشخص نشه، محض احتیاط. یه چیزی که سریع اثر بذاره و درضمن گیر آوردنش راحت باشه و کسی رو مشکوک نکنه. و بعد می‌دونی چی شد؟ بی‌صدا خندیدم. -یادم افتاد که راه حل همیشه بغل گوشم بوده؛ چیزی که توی کار کردن باهاش استادم و خیلی راحت می‌تونم تهیه‌ش کنم... خنده‌ام شدیدتر شد. دستم را روی صورت گرفتم و از شدت خنده خم شدم. با دست دیگر، به حصار پایین تخت تکیه کردم که نیفتم. -بابابزرگم دیابت داشت و بابامم داره. برای همین من با این که اطلاعات پزشکیم داغونه، خوب می‌دونم هیپوگلیسمی چیه. تزریق انسولینم هم حرف نداره. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 186 به نمایشگر علائم حیاتی‌اش نگاه کردم. ضربان قلب و نرخ تنفس‌اش یکنواخت و عادی بود. روی صفحه نمایش، پارامتر قند خون وجود نداشت. فقط نبض و ضربان قلب و تنفس و اکسیژن خونش را پایش می‌کردند؛ علتش هم واضح بود: مئیر دیابت نداشت و نیاز نبود قند خونش هم پایش شود. برگشتم و کنار مئیر نشستم. در کیفم را باز کردم و پد الکلی، سرنگ انسولین و ویال را از آن بیرون آوردم. -بابام همیشه می‌گفت تزریق‌های من خیلی تمیز و بدون درده... حتی یه بار هم نشد که بعد تزریق من حساسیت بده. ملافه‌ای که روی مئیر کشیده بودند را کنار زدم. پیراهنش را کمی بالا بردم تا شکمش پیدا شود. -ای بابا... قبلا شکمت خیلی بزرگ‌تر بود... بهترین جا برای تزریق انسولین چربی‌های شکمه. در ویال را با پد الکلی تمیز کردم، محل تزریق روی شکم مئیر را هم. -می‌دونی، تزریق انسولین خیلی مهمه. اگه قند خون به زیر شصت برسه، اوضاع خطرناک می‌شه. درپوش سرنگ را برداشتم و پیستون سرنگ را تا جایی که لازم بود عقب کشیدم. -مغز ما برای این که بتونه کار کنه به گلوکز نیاز داره. اگه انسولین زیاد بشه، قند خون میاد پایین و مغز تعطیل می‌شه. بهش می‌گن کمای دیابتی. البته همین الانش هم مغزت داره به زور کار می‌کنه... من می‌خوام راحتش کنم. می‌دونی، خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ چون تو اولین آدمی بودی که می‌خواستم بکشم. ولی وقتی یکم با خودم فکر کردم، دیدم کشتن یه حیوون وحشی اصلا قتل محسوب نمی‌شه. سوزن را داخل ویال بردم پیستون را به پایین هل دادم. بعد سرنگ را به همان مقدار که لازم بود، پر از انسولین کردم. -انسولین‌ها چند نوعن. بعضیاشون زود اثر می‌کنن و بعضیا دیر. اینی که برای تو آوردم، از نوع سریع اثره که ده دقیقه بعد تزریق اثر می‌ذاره. با دو انگشت محل تزریق را کمی بالا آوردم و سوزن را با زاویه نود درجه وارد شکم مئیر کردم. -گفتم حیوون وحشی... می‌دونی مئیر، تو اصلا شبیه چندسال پیشت نیستی. هیچکس باورش نمی‌شه این یه تیکه گوشت، چقدر توی غزه آدم کشته و از طرفدارهای پر و پا قرص حمله به رفح بوده. به هرحال ریاست موساد رو به هر حیوونی نمی‌دن! سوزن را بیرون کشیدم و مثل همیشه، یک تزریق تمیز انجام دادم. سوزن را برگرداندم داخل جعبه، ویال را هم. -برو به جهنم، مئیر هرئل. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 187 وسایلم را جمع کردم و دوباره ساکت و آرام بالای سرش نشستم. از روی ساعت مچی‌ام، ده دقیقه زمان گرفتم. آلارم نمایشگر علائم حیاتی را کمی دستکاری کردم تا دیرتر به دادش برسند. بدافزاری که باعث اختلال در کار شنودها شده بود را هم از کار انداختم و فقط در سکوت، به مئیر خیره شدم. دوست داشتم تصور کنم تا ده دقیقه آینده انسولین چطور در بدنش شروع به کار می‌کند و تا یک ساعت دیگر، سلول‌های مغزش با کمبود قند مواجه می‌شوند و می‌میرند. ده دقیقه شد پانزده دقیقه. کمی دیگر که صبر کردم، قطرات عرق را روی پیشانی‌اش دیدم. دست گذاشتم روی پیشانی‌اش؛ سرد بود. عرق سرد یعنی شوک انسولین داشت کم‌کم خودش را نشان می‌داد. به نیم ساعت که رسید، از جا بلند شدم. مردن مئیر چون در سکوت بود، چندان هیجان نداشت. وقتی داشتم اتاق را ترک می‌کردم، روی نمایشگر افزایش تعداد ضربان قلب مئیر را دیدم و نامنظم شدنش را. دستگاه هنوز هشدار نمی‌داد؛ اینطوری انسولین وقت بیشتری برای پایین آوردن قند خون مئیر و کشتن سلول‌های مغزش داشت. پایم را که از بیمارستان بیرون گذاشتم، همراهم زنگ خورد. بدون این که نگاهش کنم می‌دانستم گالیاست. وقتی چند قدم بیشتر از ساختمان بیمارستان دور شدم، جوابش را دادم. -الو؟ -سلام. ملاقات چطور پیش رفت؟ -خوب. -مشکلی پیش نیومد؟ -نه. هدیه‌تون رو بهشون دادم. -و بعد؟ ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز کنکوره؟! چقدر خوشحالم که دیگه کنکوری نیستم😅 کنکور خیلی چیز مزاحمیه🙄😐 با آرزوی موفقیت برای همه کنکوری‌ها مخصوصا کنکوری‌های مه‌شکن🌱
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 188 -مشکلی پیش نیومد؟ -نه. هدیه‌تون رو بهشون دادم. -و بعد؟ قدم‌زنان در حیاط بیمارستان رفتم تا برسم به نیمکت توی حیاط و گفتم: یکم زمان لازمه... امیدوارم خبر خوبی بشنوید. -حق‌الزحمه‌ت تا شب پرداخت می‌شه. وقتی خبر خوب شنیدم. -ممنونم. منتظرم. تماس را قطع کردم و روی نیمکت نشستم. همان بود که در شب ملاقات با تلما روی آن نشسته بودم. همان اولین محل ملاقات من و تلما. همان‌جایی که یک زلزله در زندگی‌ام رخ داد، همان‌جایی که یک آدم دیگر شدم. چشمانم را بستم و دستم را دوطرفم روی تکیه‌گاه نیمکت گذاشتم. سعی کردم تلما را در آن شب به یاد بیاورم. عینک فریم مشکی بزرگش را. موهای خرمایی ای که توی کلیپس جمعشان کرده بود را و طره‌های مویی که از کلیپس بیرون زده بودند. خرده‌های کیک که دور لبش مانده بود، چشمان طوسی‌اش و نگاه جسور و مغرورش. یک آرتمیس واقعی بود. یک آرتمیس قرن بیست و یکمی. فردا شب قرار بود این آرتمیس را همه اسرائیلی‌ها از صفحه تلوزیون‌شان ببینند و حرف‌هایش را بشنوند. مهمان یکی از برنامه‌های خبری بود تا درباره مقاله‌اش و سوءقصدش توضیح دهد؛ خبری که حسابی سر و صدا کرده بود. برای یک خبرنگار جاه‌طلب هیچ‌چیز بهتر از این نبود و گالیا این را خوب می‌دانست؛ برای همین وعده داده بود که اگر مئیر را بکشم، یک سند غیرقابل انکار از دست داشتن ایسر در قتل مردم اسرائیل به ما بدهد. یک همزیستی مسالمت‌آمیز بود بین من و گالیا و تلما. مرگ مئیر به همه‌چیز سرعت می‌داد؛ به انتخاب رئیس جدید، به شکاف میان نیروهای امنیتی، به دعواهای جناحی در موساد. گالیا انقدر ریاست را می‌خواست که همه حواسش به اولی بود و دوتای دیگر را نمی‌دید. راست می‌گویند که عشق آدم را کور می‌کند. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 189 همراهم این بار با آهنگی متفاوت زنگ خورد؛ تلما بود. آهنگ زنگ تلما را متفاوت انتخاب کرده بودم و هر وقت صدای آهنگ زنگش را می‌شنیدم، قلبم همراه نت‌های آهنگ می‌رقصید. صدایم را صاف کردم و جواب دادم. -جانم؟ -همین الان بیا خونه‌م. کار فوری دارم. -با... قطع کرده بود؛ قبل از این که حتی بپرسم چه کاری. *** امروز صبح که بیدار شدم، پیغام هاجر زیر بالشم بود، نوشته شده بر تکه‌ای کاغذ با جوهر نامرئی. نوشته بود عباس برایم هدیه‌ای فرستاده که راهم را ادامه دهم. لازم نبود تذکر بدهد که الان وقت مرحله بعدی ست؛ خودم می‌دانستم. هاجر گفته بود وقتی وقت مرحله دوم برسد، سرمایه‌اش را در اختیارم می‌گذارد و حالا حرف از هدیه عباس می‌زند! پیغام هاجر را بعد از این که توی آب متلاشی می‌شود، روانه فاضلاب می‌کنم و سراغ هدیه‌های عباس می‌روم؛ هلوکیتی و گردنبند. کیف چرمی گردنبند را باز می‌کنم. بجز کاغذ نم‌کشیده و کهنه‌ی دعا چیزی در آن نیست و جایی برای پنهان کردن چیزی ندارد. این گردنبند اصلا هیچ‌وقت از من جدا نشده که کسی بتواند چیزی در آن پنهان کند. هلوکیتی اما... بدن نرم و پنبه‌ای‌اش را فشار می‌دهم. هیچ چیز سفتی زیر انگشتانم حس نمی‌کنم. محکم‌تر فشارش می‌دهم؛ دست و پا و سر و شکمش را. هیچ‌چیز نیست. معلوم است؛ اگر چیزی بود باید زودتر از این‌ها، وقتی شب بغلش می‌کردم می‌فهمیدم. مگر این که... مگر این که دقیقا آن وسط باشد، در عمیق‌ترین قسمت ممکن. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا