بعد چندتا کتاب ترسناک و جنایی و مهیج، گفتم یه کتاب با فضای آروم و ملایم و مهربون بخونم😌
و این کتاب رو انتخاب کردم📚
بچه که بودم کارتونش رو دیده بودم و خیلی دوستش داشتم،
ولی کتابش واقعا خیلی خیلی خیلی قشنگتر و شیرینتر از کارتونش بود😍
از اون کتابهاییه که باهاش میخندی و آرامش میگیری و به فکر میافتی...
قلم خیلی ساده و سرراستی داره، داستان هم در عین سادگی شیرین و دوستداشتنیه.✨
شخصیتها هم بسیار زنده و پویا و صمیمیاند.
فکر نمیکردم خوشم بیاد ولی یه نفس ۲۵۰ صفحهش رو خوندم.
احتمالا توی کمتر از ۲۴ ساعت تمومش میکنم😎✨
#معرفی_کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت هفتم
حسام در اتاق را باز کرد. برگهای که توی دستش بود را گذاشت مقابلم، روی میز.
-اگه میترکید رکورد انفجار کرمان رو میشکست.
چشم از صورت عبدالله برنداشتم. یک چیزی این وسط درست نبود. پرسیدم: چی بوده مگه؟
-شیش کیلو سیفور توی لولههای فلزی با برش لوزی.
درست است که خیلی تخریب حالیام نمیشد ولی میدانستم سیفور یکی از خطرناکترین مواد منفجره است. شش کیلواش توی یک پراید میان جمعیت... رکورد انفجار کرمان میشکست؛ بدون شک. پوستم مورمور شد.
حسام گفت: تازه باک ماشین پر بوده و بمب رو نزدیک باک گذاشته. یعنی خود ماشین هم یه بمب بالقوه بوده.
جلوی ذهنم را گرفتم که انفجار خودرو و پاشیدن تکههایش به اطراف را تصویرسازی نکند. به کاغذی که حسام جلویم گذاشته بود نگاه نکردم. هرچه لازم بود بدانم را گفته بود. توی میکروفون به کمیل گفتم: آقا، شیش کیلو سیفور بوده. نزدیک باک.
کمیل چشم از عبدالله برنداشت؛ ولی رنگش کمی پرید. حتما او هم مثل من داشت حساب میکرد شش کیلو سیفور قرار بوده چه بلایی سر مردم عزادار بیاورد. گفت: شیش کیلو سیفور رو میخواستی با این منفجر کنی.
ریموت بمب را که در اتاق عبدالله پیدا کرده بودیم مقابلش روی میز گذاشت. لحنش اصلا پرسشی نبود. خبری بود و میدانستم الان به زحمت دارد خودش را کنترل میکند که داد نکشد. عبدالله اما همچنان سنگ بود.
-میدونی سیفور چیه یا فقط بهت گفته بودن دکمه رو فشار بدی؟
سکوت. زیر نور اتاق بازجویی، پیشانی عبدالله برق میزد. عرق کرده بود. میتوانستم لرزش خفیفی روی لبها و انگشتانش حس کنم. انگار به سختی سر جایش نشسته بود. کمیل گفت: کس دیگهای هم قراره کاری مثل تو انجام بده؟
باز هم سکوت؛ ولی این بار سکوتش فرق داشت. میشد نفس زدنش را فهمید. سرش کمی به جلو خم شد و چشمانش نیمهباز ماندند. کمیل گفت: صدای منو میشنوی؟
کمیل از جا بلند شد و شانههای عبدالله را تکان داد.
-صدامو میشنوی؟ خوبی؟
گردن عبدالله با تکانهای کمیل به عقب افتاد. یک باریکه بزاق از کنار دهانش بیرون ریخته بود. لازم نبود کمیل کمک بخواهد. به حسام گفتم نیروهای امدادی را خبر کند و خودم توی اتاق بازجویی دویدم.
وقتی در اتاق را باز کردم، کمیل هنوز شانههای عبدالله را گرفته بود و داشت صدایش میزد.
-هی! منو ببین!
وقتی دید من آمدهام تو، دست به دامنم شد.
-کمک کن بخوابونیمش روی زمین.
عبدالله را روی زمین خواباندیم. دست گذاشتم روی مچش. نبضش کند میزد و ضربان قلبش نامنظم بود. کمیل از من پرسید: وقتی دستگیرش کردین چیزی توی دهنش نبود؟ چیزی نخورد؟
-نه آقا. ما که ندیدیم.
-سیانور بین وسایلش پیدا نکردین؟
-نه.
کمیل با دو انگشت پلکهای عبدالله را باز کرد و به چشمانش خیره شد. مردمکهایش گشاد شده بودند. زیر لب گفت: یا امام حسین...
دکمههای پیراهن عبدالله را باز کرد و سرش را روی سینه عبدالله گذاشت. بعد از چند ثانیه، روی زانوهایش نشست و به من نگاه کرد.
-احیا بلدی؟
مغزم از تحلیل آنچه رخ میداد عقب افتاده بود. احیا؟ عبدالله مُرده بود؟ شاید؛ این را میشد از نفس نکشیدنش و رنگ پریده بودنش بفهمم. واقعا مثل مُردهها شده بود.
-چی آقا... احیا؟
کمیل منتظر جواب من نشد. شروع کرد به دادن تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی. عرق میریخت و با همه زورش سینه عبدالله را فشار میداد. قبل از این که خسته شود و من بخواهم جایش را بگیرم، دوتا امدادگر آمدند توی اتاق. کمیل با دیدن امدادگرها عقب ننشست. شاید اصلا نفهمید آنها آمدهاند. همچنان به کارش ادامه داد، تا جایی که رنگ به صورت عبدالله برگشت.
امدادگرها کمیل را کنار زدند و یک دور دیگر علائم حیاتی را بررسی کردند. برگشته بود؛ اما هشیار نبود.
ادامه دارد...
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
سلام
خیلی وقته کتابهای آقای جهرمی رو نخوندم، کتابهای جدیدشون(که گویا بیشتر اجتماعی و خانوادگی هستن) رو نخوندم.
توی کانالشون بودم، گاهی چشمم به متن رمانها میخورد،
درواقع اصلا رمان نبودن؛ قواعد ابتدایی داستان نوشتن و اصلا نوشتن رو رعایت نکرده بودن... نمیدونم از نظر داستان و محتوا چطوریاند. فعلا تصمیمی برای خوندنشون ندارم.
ولی بزرگترین نقدم به آقای جهرمی، همین ضعف شدید و غیرقابل چشم پوشی نثر و نوشتاره... که حتی حین چاپ هم اصلاح نشده...
البته خود آقای جهرمی به نظرم فرد دغدغهمند و فاضلی هستن، فکر نمیکنم الگو گرفتن از شخصیتهاشون مشکلی داشته باشه، دیگه اینو باید خودتون فکر کنید و بسنجید. از هیچکس کورکورانه الگو نگیرید.