☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام عجب...!
سلام
خودم که نخوندم کتاب رو، ولی سلیقه افراد و معیارهایی که باهاش یه اثر رو میسنجند با هم متفاوته.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت نهم
چند ثانیه مکث کرد. انگار نشنیده بود. گردنش را کمی چرخاند و اطراف را نگاه کرد. بعد لبهای نازک و بیرنگش را تکان داد.
-کجا بشینم؟
با چوبپر به جای خالیای کمی آنطرفتر اشاره کردم.
-بفرمایید اونجا خالیه.
خودش را به سنگینی از روی فرش بلند کرد و همانجایی که گفته بودم نشست. حین بلند شدن و دوباره نشستنش، چندین بار گفتم: ببخشیدا، دستتون درد نکنه. شرمنده که بلندتون کردم. خدا خیرتون بده...
بیشتر کسانی که این حرفها را از من میشنیدند، لبخند میزدند و پاسخم را با جملاتی صمیمانه میدادند؛ ولی او فقط سرش را تکان داد. حتما خیلی گرفتار بود؛ این جمله را اضافه کردم: الهی حاجتروا بشید.
سرش را هم تکان نداد. به روبهرویش خیره شد. تا خواستم صاف شوم، دوباره درد مثل میخ در کمرم فرو رفت و من را سر جایم خشکاند. لبم را گزیدم و چند لحظه صبر کردم. دستم ناخودآگاه رفت روی کمرم. یکی از خانمهایی که آنسوتر نشسته بود، برایم دست تکان داد. میخورد همسن مادرم باشد. رفتم بالای سرش و گفتم: جانم؟
-حالتون خوبه؟
معمولا صدایمان میزدند که آب بخواهند، یا جهت قبله را بپرسند، یا انتقادی نسبت به برنامه مطرح کنند؛ ولی همین دو کلمه قلبم را گرم کرد انگار و هراس عقب نشست. گفتم: ممنونم، خوبم.
-آخه انگار حالتون خوب نیست.
-چیزی نیست، یکم کمرم درد میکنه. خوب میشه.
-خب بیاید یکم جای من بشینید. خسته شدید انقدر سرپا ایستادید.
از مهربانیاش ذوق کردم و گفتم: دستتون درد نکنه، ما باید سرجامون وایسیم.
-خب پس یه مسکن بخورید.
-نه دردش اونقدرا نیست. خوب میشه.
و دوباره لبخند زدم. او هم جوابم را داد و گفت: خدا خیرتون بده.
-ممنونم. التماس دعا.
سر جایم برگشتم. ناهمواریهای زمین ورزشگاه از زیر فرشهای نازک پایم را میآزرد. زمین داغ بود و فرشها بوی نفت میدادند. خردهآشغالهای بهجامانده از شبهای قبل هم روی فرش بودند و پا را میآزردند. با جارو نمیشد حریف همهاش بشویم. گاه هم ریزهسنگی از بیرون همراه کفش بچهها میآمد تو.
سخنران داشت درباره اهمیت ارتباط میان مومنان حرف میزد. مجلس تقریبا پر شده بود. هراس ته قلبم داشت دست و پا میزد و باعث میشد دائم با چشم دور جمعیت بگردم. آنچه دیده بودم مدام مقابل چشمم میآمد و میرفت. هربار از گوشه چشم پرچم را نگاه میکردم که با یک موج هراس را عقب بزند و زیر لب تندتند آیتالکرسی میخواندم. گفته بودند اگر بستهی مشکوک دیدید اطلاع بدهید؛ ولی من هیچ چیز مشکوکی ندیده بودم. همهچیز عادی بود؛ مثل هرشب.
از پشت سرم، صدای گریه بلند شد. یک دختربچه کنار مادرش نشسته بود و گریه میکرد. مادر پای دخترک را گرفته بود. از زیر چادر دست کردم توی کیفم و یک شکلات درآوردم. نشستم مقابلشان و گفتم: چی شده عزیزم؟ چرا گریه میکنی؟ چی شده؟
نگاه دخترک بین من و مادرش که شکلات را به سمتش گرفته بودم چرخید. مادرش سر تکان داد. دختر شکلات را از دستم گرفت. از مادرش پرسیدم: چی شده؟
-نمیدونم، یه چیزی توی زمین بود رفت توی پاش. من درش آوردم ولی هنوز درد میکنه.
به پای کوچک و برهنه دخترک که میان دستان مادرش بود نگاه کردم و اسپری محلول ضدعفونیکننده را از کیفم درآوردم. پای دختر را توی دستم گرفتم و قسمتی که به اندازه سر سوزن خون از آن بیرون زده بود را محلول شستشو پاشیدم. گفتم: دیگه نترسیا، من برات ضدعفونیش کردم. خب؟ زود خوب میشه.
از کیفم چسب زخم درآوردم و آن را روی پایش چسباندم. با سر چوبپرم قلقلکش دادم و گفتم: بخند ببینم!
خندید. یک جفت گوشواره کوچک قلبی گوشش بود. توی دلم گفتم: پس گوشواره قلبی این شکلیه...
پرسیدم: اسمت چیه؟
-مهلا.
-چه اسم قشنگی. چند سالته؟
-سه سالمه.
دوباره توی دلم گفتم: پس دختر سه ساله این شکلیه...
صورتش را با چوبپر ناز کردم و گفتم: برای من دعا کن مهلا. باشه؟
سرش را به یک سمت خم کرد و مشغول شکلاتش شد.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
فعلا برای سکته کردن زوده...