eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قبلا معرفی کردیم: https://eitaa.com/istadegi/1812
سلام ممنونم از اینکه داستان رو خوندید و ممنونم از حسن نظرتون؛ خوبی‌هاش لطف خداست. ان‌شاءالله با دعای شما بهتر بشم. سیدعلی شخصیت رمان خانم ارونده، قراره به زودی توی رمانش بنویسن چه بلایی سر این بچه اومد🙄
سلام بسیار بسیار کتاب خوبیه، هم داستان فوق‌العاده‌ای داره، هم قلم خوبی هم محتوای مستند و درست و حسابی. جزو رمان‌هاییه که من چندین بار خوندمش. سر فرصت بیشتر درباره‌ش می‌نویسم
کلی پیام ناشناس از دیروز هم هست که جواب ندادم، سر فرصت جواب میدم...
سلام گاهی می‌شه وارد جهان خیال شد تا یکم ذهن آزاد بشه؛ و برای همین در داستان‌نویسی ژانرهایی داریم مثل فانتزی، رئال‌جادویی، اساطیری. این ژانرها دقیقا جای میدان دادن به خیالن(البته جهان خیالی هم باید منطق داستانی خودشو داشته باشه). خودم با این که طرفدار واقع‌گرایی در داستانم، ولی مجموعه هری پاتر رو خیلی دوست دارم، دقیقا به همین دلیل که یه فضای تنفس وسط جهان واقعیه. ولی دقت کنید که وقتی شما یه کتاب فانتزی مثل هری پاتر می‌خونید، می‌دونید خیالیه و هر اتفاقی توش می‌افته قرار نیست توی جهان واقعی هم باشه. از دنیای واقعی انتظار ندارید مثل جهان هری پاتر باشه. مشکل ما با کتابهایی مثل «چایت را من شیریت می‌کنم» اینه که اینطور تلقین می‌کنه که واقعا همه پسرهای مذهبی انقدر گوگولی و فرشته‌ن؛ مثل سایر رمان‌های اینترنتی(این رمان هم قبلا رمان اینترنتی بوده و بعدا چاپ شده) که واقعیت رو جور دیگه نشون میدن. نمی‌گن جهان و شخصیت‌های ما خیالی‌اند، مخاطب فکر می‌کنه اینا واقعی‌اند و توی خواستگارهاش هم دنبال همین شخصیت‌های گوگولی و فرشته می‌گرده!!! درحالی که هیچکس با خوندن هری پاتر، توی دنیای واقعی دنبال دیوانه‌سازها و تسترال‌ها نمی‌گرده!!!😅 خانم بلنددوست هم اگه می‌گفتن ژانر رمان من فانتزیه و یه جهان خیالی داریم که توش همه پسرها مثل حسام فرشته هستن، ما مشکلی نداشتیم... تخیل گاهی برای این که از واقعیت‌های تلخ زندگی فرار کنی، استراحت کنی و موقتا باهاش آرامش بگیری خیلی خوبه، ولی نباید توش غرق شد؛ چون باعث میشه فرق تخیل و واقعیت رو تشخیص ندی و از دنیای واقعی انتظار داشته باشی مطابق تخیلاتت پیش بره و اینه که بده...
https://EitaaBot.ir/poll/qk46 این نظرسنجی رو زود تند سریع جواب بدید ببینم
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت دهم *** خون خون کمیل را می‌خورد. چند بار محکم دست کشید روی صورت عرق کرده‌اش؛ طوری که نزدیک بود پوستش را بکند. چند ساعت وقتمان را توی بیمارستان، به امید احیای عبدالله هدر داده بودیم. کمیل از پشت شیشه به عبدالله خیره شد و گفت: یعنی بهوش نمیاد؟ -ایست قلبی باعث شده خون و اکسیژن به مغزش نرسه... کمیل بی‌قرار وسط حرف دکتر پرید. -ولی من احیاش کردم. برگشت. دکتر سرش را تکان داد و با حوصله برای کمیلِ در مرز انفجار توضیح داد. -می‌دونم؛ ولی توی همون زمان کوتاه، مغزش دچار کمبود اکسیژن شده. الان هم توی کمای عمیقه و خیلی امیدی بهش نیست. کمیل یک قدم عقب رفت و خورد به دیوار پشت سرش. شاید از عمد این کار را کرد که روی زمین نیفتد. ناامیدانه گفت: چرا اینطوری شده؟ -منتظر نتیجه آزمایشیم، ولی فکر می‌کنم مسمومیت با سیانور باشه. کمیل از گوشه چشم من را نگاه کرد و چشم‌غره رفت. احتمالا منظورش این بود که: اگه شما احمقا بیشتر حواستون می‌بود یا زودتر رسیده بودین، می‌تونستین جلوش رو بگیرین. البته کمیل هیچ‌وقت با ما اینطوری حرف نمی‌زد. اگر هم می‌خواست توبیخ‌مان کند، فقط یک نگاه تند نثارمان می‌کرد و چند جمله با تن صدای آرام اما عتاب‌آمیز. نگاه‌هایش از صدتا فحش بدتر بود. از دکتر پرسید: یکم دیر علائمش شروع نشد؟ سیانور خیلی زودتر عمل می‌کنه. دکتر شانه بالا انداخت. -بسته به دوز و نحوه مصرف و بدن خود فرد، ممکنه بروز علائم یکم دیر یا زود بشه. متاسفانه خیلی دیر علائمش ظاهر شدن و برای همین وقتی رسوندینش دیگه دیر شده بود. کمیل ناامیدانه اصرار کرد؛ انگار دست دکتر بود. -مطمئنید؟ هیچ راهی نیست که بهوش بیاد؟ دکتر سرش را پایین انداخت و تکان داد. -متاسفم. بافت مغزش بخاطر کمبود اکسیژن آسیب دیده. حتی اگه بهوش بیاد هم بعیده بتونه مثل قبل حرف بزنه. زانوهای کمیل لرزید. نزدیک بود که چسبیده به دیوار، سر بخورد و روی زمین رها شود. دوباره دستش را محکم به صورتش کشید و آرام گفت: ممنون. دکتر حتی قبل از این که تشکر کمیل را بشنود رفته بود. کمیل به زمین خیره بود و داشت با انگشت شصت و اشاره شقیقه‌هایش را می‌مالید. می‌خواستم بروم طرفش و حرفی بزنم که گوشی‌ام زنگ خورد. با خیال این که هانیه است آن را از جیبم درآوردم؛ اما شماره ناشناس بود. اصلا کد ایران نداشت. نمی‌دانم کد کدام کشور بود. حدس زدم تبلیغاتی باشد؛ پس رد تماس زدم. هنوز گوشی را برنگردانده بودم داخل جیبم که دوباره زنگ خورد. باز هم ناشناس بود و باز هم کد ایران نداشت؛ ولی نمی‌دانم همان شماره بود یا نه. دوباره رد تماس زدم و بار سوم زنگ زد. این‌بار مطمئنم همان شماره بود. به چشمم آشنا آمد. دایره سبزرنگ را به یک سمت کشیدم و آن را در گوشم گذاشتم. منتظر شنیدن صدای ضبط شده‌ی تبلیغاتی بودم تا قطع کنم؛ اما یک صدای زنده گفت: الو، حسین آقا؟ صدای یک مرد بود، میانسال و ناآشنا. کمی به ذهنم فشار آوردم و نشناختمش. گفتم: شما؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام هنوز نوشته نشده🙄
سلام اصلا در حدش نیستم.
سلام یکی دوتا قدیمی‌هاش رو خوندم، خیلی خاص و چشمگیر نبود؛ خط داستانی صافی داشت. بد هم نبود.